تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
هزار مطلب سربسته در كشاكش بود * نگاه گرم تو ما را به گفتگو نگذاشت بسست اين قدر از دوست آرزو فياض * كه غمزه‌اش به دلم هيچ آرزو نگذاشت

197

دى به خاطر ياد آن گيسوى مشك‌آسا گذشت * امشب از سوداى او طرفه شبى بر ما گذشت هر سر خارى به مجنون ناز ديگر مىكند * ناقهء ليلى مگر امروز زين صحرا گذشت اشك بىلخت جگر نايد به سوى دامنم * كى تواند ناخدا بىكشتى از دريا گذشت همچو برقى كو به گرداگرد خرمن بگذرد * آتشى افروخت آب تيغ او هرجا گذشت وصل او فياض اگر امروز گردد قسمتم * بىتكلف مىتوانم از سر فردا گذشت

198

به فكر كار نيفتاده روزگار گذشت * كنون چه كار كند كس چو وقت كار گذشت غبارِ راهِ سوارى شدم ولى از ضعف * چو گرد تا ز زمين خاستم غبار گذشت ز بيم هجر نديديم ذوق وصل افسوس * كه عمر نشئهء ما در غم قمار گذشت تمام عرصهء دل پر ز گرد اغيارست * عجب عجب كه توانيم ازين غبار گذشت ز جستجو ننشينيم تا نفس باقيست * توان به گرد رسيدن اگر سوار گذشت هزار عقده ز بيم شكفتگى داريم * سرى ز حبيب برآريم اگر بهار گذشت به كم‌عيارى خود دل نهاده شو فياض * كه نقد عمر ترا كار از عيار گذشت

199

خوى از جبين مريز كه قدر گلاب رفت * گرمى مكن كه رنگ رخ آفتاب رفت صد بار سر ز خواب برآورد بخت و باز * پنداشت روز من شب و ديگر به خواب رفت بر شعلهء فسردهء من گرد غم نشست * وز گوهر شكستهء من آب و تاب رفت بوى دل حزين به مشام فلك رساند * دودى كه بر سر از جگر اين كباب رفت از آه من ز شعلهء سوزنده پر شكست * وز اشك من ز گوهر ناسفته آب رفت شب در بناى چرخ تزلزل فكنده بود * سيلاب خون كه از دل پراضطراب رفت فياض در كمين تو چندين درنگ چيست * اكنون كه فرصت تو به چندين شتاب رفت

200

زلف ساقى از كف و دامان يار از دست رفت * چاره‌سازان چارهء كارى كه كار از دست رفت نه گلى در گلستان باقى نه برگى در چمن * بلبلان شورى كه سامان بهار از دست رفت بىتو ما بوديم و چشمى در ره اميد و بس * آن هم از تاراج درد انتظار از دست رفت عمر بگذشت و نشد آهوى مطلب رام حيف * از دويدن باز مانديم و شكار از دست رفت