هزار مطلب سربسته در كشاكش بود * نگاه گرم تو ما را به گفتگو نگذاشت
بسست اين قدر از دوست آرزو فياض * كه غمزهاش به دلم هيچ آرزو نگذاشت
197
دى به خاطر ياد آن گيسوى مشكآسا گذشت * امشب از سوداى او طرفه شبى بر ما گذشت
هر سر خارى به مجنون ناز ديگر مىكند * ناقهء ليلى مگر امروز زين صحرا گذشت
اشك بىلخت جگر نايد به سوى دامنم * كى تواند ناخدا بىكشتى از دريا گذشت
همچو برقى كو به گرداگرد خرمن بگذرد * آتشى افروخت آب تيغ او هرجا گذشت
وصل او فياض اگر امروز گردد قسمتم * بىتكلف مىتوانم از سر فردا گذشت
198
به فكر كار نيفتاده روزگار گذشت * كنون چه كار كند كس چو وقت كار گذشت
غبارِ راهِ سوارى شدم ولى از ضعف * چو گرد تا ز زمين خاستم غبار گذشت
ز بيم هجر نديديم ذوق وصل افسوس * كه عمر نشئهء ما در غم قمار گذشت
تمام عرصهء دل پر ز گرد اغيارست * عجب عجب كه توانيم ازين غبار گذشت
ز جستجو ننشينيم تا نفس باقيست * توان به گرد رسيدن اگر سوار گذشت
هزار عقده ز بيم شكفتگى داريم * سرى ز حبيب برآريم اگر بهار گذشت
به كمعيارى خود دل نهاده شو فياض * كه نقد عمر ترا كار از عيار گذشت
199
خوى از جبين مريز كه قدر گلاب رفت * گرمى مكن كه رنگ رخ آفتاب رفت
صد بار سر ز خواب برآورد بخت و باز * پنداشت روز من شب و ديگر به خواب رفت
بر شعلهء فسردهء من گرد غم نشست * وز گوهر شكستهء من آب و تاب رفت
بوى دل حزين به مشام فلك رساند * دودى كه بر سر از جگر اين كباب رفت
از آه من ز شعلهء سوزنده پر شكست * وز اشك من ز گوهر ناسفته آب رفت
شب در بناى چرخ تزلزل فكنده بود * سيلاب خون كه از دل پراضطراب رفت
فياض در كمين تو چندين درنگ چيست * اكنون كه فرصت تو به چندين شتاب رفت
200
زلف ساقى از كف و دامان يار از دست رفت * چارهسازان چارهء كارى كه كار از دست رفت
نه گلى در گلستان باقى نه برگى در چمن * بلبلان شورى كه سامان بهار از دست رفت
بىتو ما بوديم و چشمى در ره اميد و بس * آن هم از تاراج درد انتظار از دست رفت
عمر بگذشت و نشد آهوى مطلب رام حيف * از دويدن باز مانديم و شكار از دست رفت