193
در ديار دل كسى جز حسن جولانى نداشت * عشق غير از ناتوانى مرد ميدانى نداشت
عشرت بىطالعان هرگز تمام اجزا نبود * دامنى گر داشت اين خلعت گريبانى نداشت
عشق اگر دارد خطر از شومى كامست و بس * تا هوس پيدا نشد اين ره بيابانى نداشت
مشت خاكم بر هوا مىرفت پيش از عشق و باز * ليكن از بهر نشستن طرف دامانى نداشت
عشق غارت كرد هرجا دين و ايمانى كه ديد * زاهد بيچاره مفتى « 1 » زد كه ايمانى نداشت
نالهء من شاخ گل در آستين مىپرورد * عندليبى همچو من هرگز گلستانى نداشت
عالم از عشق تو گفتى نسخهء تصوير بود * هر كه را انگشت بر لب مىزدم جانى نداشت
194
كسى چون جز او دستگاهى نداشت * به سرّ قدر ليك راهى نداشت
گنه مىپسندند از آدمى * و گرنه فرشته گناهى نداشت
جمال ازل پيش از ايجاد عشق * شهى بود اما سپاهى نداشت
گناه اسيران به ديوان حشر * چو زلف بتان عذرخواهى نداشت
نگرديده تا آه عاشق بلند * سپهر برين تكيهگاهى نداشت
ز فرماندهان غير سلطان عشق * كسى همچو دل بارگاهى نداشت
195
غمت به سينه مرا جاى مدعا نگذاشت * به حسرت دگرم حسرت تو وانگذاشت
نداشتم سر و برگ كرشمههاى طبيب * خوشم كه عشق تو درد مرا دوا نگذاشت
گلى به سر نزدم هرگز از وصال تو ليك * ره تو حسرت خارى مرا به پا نگذاشت
ز درد دل گره شكوهء تو چون تبخال * هزار ره به لب آوردم و حيا نگذاشت
مرا به تهمت هستى نگاهش از غيرت * چنان بسوخت كه خاكسترم بهجا نگذاشت
مرا به غيرت بيگانه خوى من رشكست * كه تا به داغ دل خويشم آشنا نگذاشت
چنان به كشتن من برفروخت رخ فياض * كه رنگ بر رخ صبر و شكيب ما نگذاشت
196
كسى ز ننگ به من گرچه روبرو نگذاشت * خوشم كه دست سبو دست من فرونگذاشت
خوشم كه آينه هرچند كرد بىرويى * نقاب جانب روى ترا فرونگذاشت
ز زخمهاى دل خسته خون دل همه رفت * فغان كه تيغ تو آب مرا به جو نگذاشت
هامش
( 1 ) - مفت زدن ، سود كردن ، منتفع شدن بىرنج و محنت .