گرنه از رشك تو خونش در تن آتش گشته بود * شمع در مجلس چرا مژگان آتشبار داشت
كفر مىافزود چندانى كه دينم مىفزود * سبحه در دستم مگر خاصيت زنّار داشت
خاطرم فياض دوش آيينهء جانانه بود * هرچه من مىخواستم نازش همان دربار داشت
190
هركه در كوى تو چندى چو دلم منزل داشت * دايم از زلف سياهت گرهاى در دل داشت
رشكى « 1 » كشتهء شوقم كه همان بعد هلاك * چشم حسرت نگران بر اثر قاتل داشت
روزى برق شود سبزهء اين كشت آخر * هرچه در كوى وفا سبز شد اين حاصل داشت
در ميان لجهء غم داشت رهى چون كف دست * كشتى ما خطر آن بود كه در ساحل داشت
ناقه هرچند زره از پى مجنون مىرفت * دل مجنون همه جا سر به پى محمل داشت
روز ما تيره كه رخسار تو از سبزهء خط * كرد اظهار غبارى كه ز ما در دل داشت
رخت بستند حريفان همه زين منزل تن * غير فياض كه در كوى تو پا در گل داشت
191
در گلشن الست كه نيرنگ برنداشت * هر گل كه داشت بوى وفا رنگ برنداشت
جوش صداى عشق به هفت آسمان رسيد * اين شور را به غير دل تنگ برنداشت
دل در بغل به گرد دو عالم برآمديم * يك كس به قصد شيشهء ما سنگ برنداشت
در غيرتم ز بلبل تصوير از آنكه بود * لبريز ناله عمرى و آهنگ برنداشت
مىخواست پا به سنگ نيايد رونده را * راه دراز عشق كه فرسنگ برنداشت
تردامنى ز جبههء دل نور غم برد * آيينهام ز كثرت نم زنگ برنداشت
ابرام صلح را به چه هموار كرده بود * نازك دلت كه چاشنى جنگ برنداشت
فياض چون نبود لغتدان حرف عشق * همراه خويش بهر چه فرهنگ برنداشت
192
تركش ناز تو از غمزه دگر تير نداشت * ورنه از ما سر مويى مژه تقصير نداشت
سعى كرديم گره وانشد از رشتهء كار * پنجهء چاره ما ناخن تأثير نداشت
دل گرفت از چمن امشب كه گرفتاران را * صوت بلبل اثر نالهء زنجير نداشت
گلشن عشق هوا داشت ولى از چمنش * پا كشيديم كه يك گوشهء دلگير نداشت
سر ز سوداى تو بيرون نبرد كس فياض * هرگز اين خواب پريشان تو تعبير نداشت
هامش
( 1 ) - رشكى ، رشك برنده .