186
يا به من خود را ازين بيگانهتر بايست داشت * يا مرا با خويش يكرنگانهتر بايست داشت
من كه جَستم دانهريزيها چه تأثيرم كند * صيد را در دام غمخوارانهتر بايست داشت
عقل غارتكردهتر چندانكه لطف آمادهتر * پارهاى ديوانه را ديوانهتر بايست داشت
پنجهء بىطاقتى برتافت آخر زور صبر * اندكى اين خانه را ويرانهتر بايست داشت
بر تو دست اين دشمنان از دوستيها يافتند * خويش را زين محرمان بيگانهتر بايست داشت
خواستى از راه معنى جا كنى در طبع من * پاس اين صورت ترا رندانهتر بايست داشت
يا ترا يك پيرهن رندانهتر بايست بود * يا مرا يك پرده مشتاقانهتر بايست داشت
خويشداريها عجب مردانه صيدم كرده بود * حيف صيدى اينچنين مردانهتر بايست داشت
شعله را سوز از پر پروانه افزونتر خوشست * شمع را فياض ازين پروانهتر بايست داشت
187
در غضب رفتى و دل دوش از تو كامى برنداشت * كس به غير از ساغر مى لب ز لعلت تر نداشت
در اداى درد دل چندانكه امشب پيش يار * همچو اشك از پوست بيرون آمدم باور نداشت
كشت ما را آسمان آخر به صد افسردگى * آتش ما را نگه اين مشت خاكستر نداشت
در ره امّيد او چون گرد بنشستم به خاك * كز رهم از باد دامان تغافل برنداشت
از نگه چون چشم او فياض را شرمنده كرد * آب شد بيچاره آخر چارهء ديگر نداشت
188
راه دراز وصل تو غير از خطر نداشت * هر كس كه پا نهاد در ان فكر سر نداشت
غيرت برم به صورت آيينه كآنچنان * محو رخ تو بود كه چشم از تو برنداشت
ما را هواى دوست به فكر جنون فكند * سوداى عشق بود و علاج دگر نداشت
هرچند گرد عرصهء گردون برآمديم * اين شهربند آينه راهى به در نداشت
فياض آخر از تو به حرمان فرار كرد * بيچاره تاب جور ازين بيشتر نداشت
189
يك نظر كرد و از آن صد گونه استغفار داشت * آفتاب عاشقان دايم ز گرمى عار داشت
كار من از سازگارى بىگره هرگز نبود * دايم اين سررشته پيوندى به زلف يار داشت
بوى يوسف در چمن امروز ارزانست باز * غنچه شب گويا نسيم پيرهن دربار داشت
عكس رخسار كه يا رب در چمن افتاده بود * كش تماشاى گل امشب نشئهء ديدار داشت
با تو گل شب در چمن طوفان آتش كرده بود * ليك بىمن صوت بلبل نشئهاى در كار داشت
دوش كآمد كم درنگ من برون از سير گل * غنچه را ديدم كه در دل حسرت بسيار داشت