تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨

186

يا به من خود را ازين بيگانه‌تر بايست داشت * يا مرا با خويش يكرنگانه‌تر بايست داشت من كه جَستم دانه‌ريزيها چه تأثيرم كند * صيد را در دام غم‌خوارانه‌تر بايست داشت عقل غارت‌كرده‌تر چندانكه لطف آماده‌تر * پاره‌اى ديوانه را ديوانه‌تر بايست داشت پنجهء بىطاقتى برتافت آخر زور صبر * اندكى اين خانه را ويرانه‌تر بايست داشت بر تو دست اين دشمنان از دوستيها يافتند * خويش را زين محرمان بيگانه‌تر بايست داشت خواستى از راه معنى جا كنى در طبع من * پاس اين صورت ترا رندانه‌تر بايست داشت يا ترا يك پيرهن رندانه‌تر بايست بود * يا مرا يك پرده مشتاقانه‌تر بايست داشت خويش‌داريها عجب مردانه صيدم كرده بود * حيف صيدى اين‌چنين مردانه‌تر بايست داشت شعله را سوز از پر پروانه افزونتر خوشست * شمع را فياض ازين پروانه‌تر بايست داشت

187

در غضب رفتى و دل دوش از تو كامى برنداشت * كس به غير از ساغر مى لب ز لعلت تر نداشت در اداى درد دل چندانكه امشب پيش يار * همچو اشك از پوست بيرون آمدم باور نداشت كشت ما را آسمان آخر به صد افسردگى * آتش ما را نگه اين مشت خاكستر نداشت در ره امّيد او چون گرد بنشستم به خاك * كز رهم از باد دامان تغافل برنداشت از نگه چون چشم او فياض را شرمنده كرد * آب شد بيچاره آخر چارهء ديگر نداشت

188

راه دراز وصل تو غير از خطر نداشت * هر كس كه پا نهاد در ان فكر سر نداشت غيرت برم به صورت آيينه كآنچنان * محو رخ تو بود كه چشم از تو برنداشت ما را هواى دوست به فكر جنون فكند * سوداى عشق بود و علاج دگر نداشت هرچند گرد عرصهء گردون برآمديم * اين شهربند آينه راهى به در نداشت فياض آخر از تو به حرمان فرار كرد * بيچاره تاب جور ازين بيشتر نداشت

189

يك نظر كرد و از آن صد گونه استغفار داشت * آفتاب عاشقان دايم ز گرمى عار داشت كار من از سازگارى بىگره هرگز نبود * دايم اين سررشته پيوندى به زلف يار داشت بوى يوسف در چمن امروز ارزانست باز * غنچه شب گويا نسيم پيرهن دربار داشت عكس رخسار كه يا رب در چمن افتاده بود * كش تماشاى گل امشب نشئهء ديدار داشت با تو گل شب در چمن طوفان آتش كرده بود * ليك بىمن صوت بلبل نشئه‌اى در كار داشت دوش كآمد كم درنگ من برون از سير گل * غنچه را ديدم كه در دل حسرت بسيار داشت