تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
تمام دهر ز آزاده‌اى نشان ندهد * كه سرو هم به چمن زير بار رعناييست به دست وصل دل پاره پاره‌اى دارم * كه خون تپيده‌تر از حسرت تماشاييست اگرچه عقل چمن‌پرور و جنون خودروست * به گل چه باج دهد لاله‌اى كه صحراييست تصرفى كه من از حسن ليليان ديدم * هنوز مجنون سرگرم دشت‌پيماييست نظاره‌ام ز تو گل چيد و جاى رنجش نيست * به باغبان نكند عيب كس كه يغماييست به هرچه مىنگرم روى اوست در نظرم * كه گفته است طلب كارِ يار هرجاييست نظارگان تو سر در كف خطر دارند * كه هر نگاه تو خونى صد تماشاييست ز بىمضايقگىهاى عشق دانستم * كه بر جنون نزدن نقص در شكيباييست ز لاف محرمى كوى دوست شد معلوم * كه عقل با همه تمكين هنوز سوداييست چنين كه از تو گل و لاله مىفريبندم * سزد كه طعنه زند دشمنم كه هرجاييست مرا دليست كه چون قطره لجّه‌آشامست * چه نقص كشتى گرداب را كه درياييست به يمن همت بدنامى از خطر رستم * كه پرده‌پوشى عشقست هرچه رسواييست به ذوق گوشه‌نشينى مبند دل زنهار * كه سعى گم‌شدگيها تلاش پيداييست به محفلى كه هنر عيب‌پوش شد فياض * نديدن هنر خويش عين بيناييست بسست دوست ز دنيا و آخرت فياض * سخن يكيست دگرها عبارت‌آراييست

184

امشب كه ذوق جلوه رخش بىنقاب داشت * بر رخ هزار پرده ز رنگ حجاب داشت در دست داشت بهر تماشاى حسن خويش * آيينه‌اى كه حوصلهء آفتاب داشت آيينه شد ز عكس رخش آفتاب‌پوش * با آنكه رخ هنوز درون نقاب داشت خورشيد در شكنجهء تاب از رخ تو بود * روزى كه التفات تو با ما عتاب داشت هر مطلع بلند كه مىخواند آفتاب * روى تو در بديهه هزارش جواب داشت امشب كه روشناس اثر بود آه ما * بيدار بود بخت ولى ديده خواب داشت در كاروان فيض متاع زبون نبود * فياض صبح ما ز چه در شير آب داشت

185

دوشم چراغ ديده ز روى تو تاب داشت * چشم ترم در آب گل آفتاب داشت از شور بلبلان چمنى داشتم كه دوش * اشكم به ياد روى تو بوى گلاب داشت لبريز حسن شد ز فروغ جمال تو * در طالع آينه نظر آفتاب داشت كى فهم كس به كنه جمال تو مىرسد * شوقم هميشه چشم به حسن نقاب داشت فياض ياد آنكه چو مىكرد خواب ناز * چشمى به چشم عاشق و چشمى به خواب داشت