ريشهء غم در دل فياض از بس محكمست * نيست جايى در سراپاى تنم كاين ريشه نيست
180
بىلب او نشئهاى در ساغر و پيمانه نيست * شيشهء مى را دماغ جلوهء مستانه نيست
سيرت معشوق از سيماى عاشق ظاهرست * سرگذشت شمع جز در دفتر پروانه نيست
هر شبم در سينه آشوبيست از پهلوى دل * آفتى در خانهء ما جز متاع خانه نيست
آشنايى ترك آدابست در قانون عشق * هر كه اين بيگانگيها مىكند بيگانه نيست
فيض خواهى كعبه بگذار و ره دل پيش گير * گنج در ويرانه است اما به هر ويرانه نيست
نيست جز يك مشتِ گل كو گه سرو گه ساغرست * سرنوشت كاسهء سر جز خط پيمانه نيست
كى رود فياض از كوى تو هرگز در بهشت * ترك دين از بهر دنيا چون كند ديوانه نيست
181
خوشم كه همچو منت هيچ خاكسارى نيست * كه خاكسار تو بودن كماعتبارى نيست
گرفتم آنكه به پيش تو ضبط گريه كنم * در اضطراب مرا هيچ اختيارى نيست
به گاه گريه خيالت به ديده مضطربست * بلى در آب روان عكس را قرارى نيست
به ناله رخنه اگر در دلى كنى سختست * به تيشه زخم دل كوه سخت كارى نيست
دواى درد مجو از جهانيان فياض * ز دل كسى كه برد درد در ديارى نيست
182
بر دل از داغ غم لباسى نيست * خانهء كعبه را پلاسى نيست
تكيه كم كن به عقل در ره عشق * پى اين خانه بر اساسى نيست
هر كجا عشق دعوى آغازد * عقل را حجت و قياسى نيست
از مه عارض تو تا خورشيد * فرق دور است التباسى « 1 » نيست
روز محشر اگرچه دور بود * از شب دورى تو پاسى نيست
نيست گويند در جهان مزهاى * غلطست اين ، مزهشناسى نيست
نكند خصم رم ز من فياض * ديو را ز آدمى هراسى نيست
183
مگو ز عقل كه دام فريب خودراييست * مبين به علم كه آيينهء خودآراييست
كسى كه بادهء تحقيق خورده مىداند * كه اعتراف به جهل از كمال داناييست
جهان ز حيرت حسن تو نقش ديوارست * فضاى دهر به عهد تو كنج تنهاييست
هامش
( 1 ) - التباس ، شك و شبهه .