تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥

176

عشقبازان را سرود عشق گفتن رسم نيست * جز نواى درد دل از هم شنفتن رسم نيست چين ز ابرو برندارى زانكه در گلزار حسن * غنچه‌هاى چين ابرو را شكفتن رسم نيست عاشقان را درد دل پيوسته پيش گلرخان * گرچه گفتن رسم هست اما شنفتن رسم نيست طرفه رسمى و عجب قانون كه در ديوان عشق * دم زدن آيين نه و مطلب نهفتن رسم نيست زخميان شوق را در خوابگاه اضطراب * جز به روى بستر الماس خفتن رسم نيست هرچه هست از دل برون كن جز تمناى ملال * كاين غبار از چهرهء آيينه رُفتن رسم نيست گر اثر فياض خواهى از دعا در ناله كوش * كاين گهر را جز به نيش ناله سفتن رسم نيست

177

ذره‌اى نيست كه آيينهء ديدار تو نيست * خبر از خويش ندارد كه خبردار تو نيست گرچه نزديكتر از جان منى بر لب ليك * وعده‌اى دور تر از وعدهء ديدار تو نيست درد ديرينهء خود را ز كه درمان طلبم * كه طبيبى نشناسيم كه بيمار تو نيست طوطيان با كه دگر نرد هوس مىبازند * شكرى نيست كه خود طوطى گفتار تو نيست پايبندى تو سرمايهء آزاديهاست * سرو آزاد نباشد كه گرفتار تو نيست عشق آن نيست كه خود را به ميان بيند كس * هان به منصور بگوييد كه اين كار تو نيست تو نكونامى و عشق آفت شهرت فياض * جاى اين دستهء گل گوشهء دستار تو نيست

178

بستر گرمى تنم را همچو شمشير تو نيست * بالش نرمى دلم را چون پر تير تو نيست عشق مىداند كه عاشق را به ناكامى خوشست * ورنه در كام دل ما هيچ تقصير تو نيست ماه من امشب قرار شب‌نشينى داده است * خواب كن اى صبح يك دم وقت شبگير تو نيست همدمى كو دست در گردن كند ديوانه را * در فرامشخانهء غم غير زنجير تو نيست عشق بىتدبيرى ما را رواجى داده است * دم مزن اى عقل ناقص وقت تدبير تو نيست حسن شيرين خود تجلى مىكند در بيستون * تيشه بشكن كوه‌كن حاجت به تصوير تو نيست در اداى درد دل فياض زحمت مىكشى * گوشهء ابروى او محتاج تقرير تو نيست

179

ابر را از خصمى مژگان من انديشه نيست * هيچ خصمى در جهان چون خصمى هم‌پيشه نيست شيشه در هم‌چشمى دل سرزنشها مىكشد * كآنچه دل آماده دارد بهر ما در شيشه نيست در دل ما سبز مىخواهد تمنا تخم جام * ريشهء عيشى كه در بوم و بر اين بيشه نيست بيستون برداشتن موقوف زور ديگرست * بازوى عشق ار نباشد جوهرى در تيشه نيست