در سر كوى بتان از اشك آتش جوش ما * مشت خاكى نيست كآنجا اخگرى در خاك نيست
تا درين غمخانهاى فياض با محنت بساز * نوشداروى طرب در حقهء افلاك نيست
172
گريه را بىكاوش مژگانت آب و رنگ نيست * ناله بىكيفيت درد تو سير آهنگ نيست
كى لب ما كام رنگ از بوسهء او مىبرد * آنكه در بازارِ دست او حنا را رنگ نيست
پاى لغزى در ره عقلست ورنه با جنون * بوسه را ره بر دَم شمشير برّان تنگ نيست
گام اول منزل عجزست در وادى عشق * ماندگيها اندرين ره بستهء فرسنگ نيست
رهروان را پا نمىآيد ز شادى بر زمين * در ره ديوانگى فياض باك از سنگ نيست
173
صيد ما را تا ابد آزادى از دنبال نيست * بلبل ما تا نريزد بال فارغبال نيست
بىزبانان عاجز از تقرير مطلب نيستند * عرض حاجت را زبانى چون زبان لال نيست
در ديار دل به چيزى برنمىگيرد كسى * هر متاعى را كه عشق دلبران دلال نيست
سربهسر اوراق اهل قال را گرديدهام * هيچ جا ذوقى به ذوق گفتگوى حال نيست
نامهء اعمال را از حرف عصيان زينتست * حسن را فياض زيبى همچو خط و خال نيست
174
دل كه بىزخم تو باشد به جهان خرّم نيست * زخم را از تو رواجيست كه با مرهم نيست
غم بيهوده مرا از سرو سامان انداخت * گر بدانم كه غم كيست كه دارم غم نيست
هر گل نغمه كه خوناب دل از وى بچكد * در سراپردهء ساز غم ما محرم نيست
گه سر زلف تو گاهى شكن طره بخست * تيرهروزى دلم را ز تو باعث كم نيست
كام دنيا نگشايد دل ما را فياض * داغ ما چشم سيه كردهء اين مرهم نيست
175
تلخكاميهاى ما از گردش ايام نيست * اندر آن كشور كه ماييم آسمان را نام نيست
هركه را نسبت به چشمت بيشتر ناكامتر * كس ميان تلخكامان تو چون بادام نيست
كار ما بىطاقتان را مىتوان از خنده ساخت * احتياج لب به زهر آغشتن دشنام نيست
در ميان خاك و خون بىتابِ زخم ديگرست * اضطراب مرغ بسمل از پى آرام نيست
شيخ و مفتى را ز بزم عاشقان پاكوتهست * خلوت خاص غمست اينجا و بار عام نيست
در هواى اين گلستان چشم عنقا مىپرد * ليك مىداند كه اينجا دانهاى بىدام نيست
ترك ننگ و نام كن فياض اگر درديت هست * عاشقان را در جهان ننگى بتر از نام نيست