تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
در سر كوى بتان از اشك آتش جوش ما * مشت خاكى نيست كآنجا اخگرى در خاك نيست تا درين غم‌خانه‌اى فياض با محنت بساز * نوشداروى طرب در حقهء افلاك نيست

172

گريه را بىكاوش مژگانت آب و رنگ نيست * ناله بىكيفيت درد تو سير آهنگ نيست كى لب ما كام رنگ از بوسهء او مىبرد * آنكه در بازارِ دست او حنا را رنگ نيست پاى لغزى در ره عقلست ورنه با جنون * بوسه را ره بر دَم شمشير برّان تنگ نيست گام اول منزل عجزست در وادى عشق * ماندگيها اندرين ره بستهء فرسنگ نيست رهروان را پا نمىآيد ز شادى بر زمين * در ره ديوانگى فياض باك از سنگ نيست

173

صيد ما را تا ابد آزادى از دنبال نيست * بلبل ما تا نريزد بال فارغ‌بال نيست بىزبانان عاجز از تقرير مطلب نيستند * عرض حاجت را زبانى چون زبان لال نيست در ديار دل به چيزى برنمىگيرد كسى * هر متاعى را كه عشق دلبران دلال نيست سربه‌سر اوراق اهل قال را گرديده‌ام * هيچ جا ذوقى به ذوق گفتگوى حال نيست نامهء اعمال را از حرف عصيان زينتست * حسن را فياض زيبى همچو خط و خال نيست

174

دل كه بىزخم تو باشد به جهان خرّم نيست * زخم را از تو رواجيست كه با مرهم نيست غم بيهوده مرا از سرو سامان انداخت * گر بدانم كه غم كيست كه دارم غم نيست هر گل نغمه كه خوناب دل از وى بچكد * در سراپردهء ساز غم ما محرم نيست گه سر زلف تو گاهى شكن طره بخست * تيره‌روزى دلم را ز تو باعث كم نيست كام دنيا نگشايد دل ما را فياض * داغ ما چشم سيه كردهء اين مرهم نيست

175

تلخكاميهاى ما از گردش ايام نيست * اندر آن كشور كه ماييم آسمان را نام نيست هركه را نسبت به چشمت بيشتر ناكام‌تر * كس ميان تلخكامان تو چون بادام نيست كار ما بىطاقتان را مىتوان از خنده ساخت * احتياج لب به زهر آغشتن دشنام نيست در ميان خاك و خون بىتابِ زخم ديگرست * اضطراب مرغ بسمل از پى آرام نيست شيخ و مفتى را ز بزم عاشقان پاكوتهست * خلوت خاص غمست اينجا و بار عام نيست در هواى اين گلستان چشم عنقا مىپرد * ليك مىداند كه اينجا دانه‌اى بىدام نيست ترك ننگ و نام كن فياض اگر درديت هست * عاشقان را در جهان ننگى بتر از نام نيست