چون سبكروحى دليلى هست عشق پاك را * كوه اگر عاشق شود بر خاطر كس بار نيست
در ديار عشق اگر امروز مىجنبد سرى * شور منصورى چرا در پايتخت دار نيست
سرمهء بيگانگى از ديده تا شستم به خون * هركجا ديدم به غير از جلوهء دلدار نيست
يك قدم تا برنگردى سير نتوانيش ديد * زانكه جز نزديكى آنجا مانع ديدار نيست
مردمان در خواب آسايش ز غفلت رفتهاند * گر مسيحى درد نشناسد كسى بيمار نيست
از من اى فياض اگر منصور را بينى بگو * عكس بر آيينه افتادست عكس يار نيست
169
در شب غم همدمم جز آه بىتأثير نيست * همزبانى بىتوام جز نالهء شبگير نيست
موبهمو پيغام مژگان ترا گويد به دل * از تو ما را قاصدى دلسوزتر از تير نيست
كوهكن سنگ مزارى مىتراشد بهر خود * ورنه زخم تيشه را در بيستون تأثير نيست
نالهء ما بىقراران در تو تأثيرى نكرد * آن دل از سنگست اما سنگ آتشگير نيست
دشت اقليم جنون در زير فرمان منست * چون دلم ديوانهاى در حلقهء زنجير نيست
دامن صبرى اگر در دست افتد شوق را * وعدهء وصل تو تا روز قيامت دير نيست
عشق را افسرده بىپروايى معشوق كرد * ناز يوسف گر جوان باشد زليخا پير نيست
از نگاهى مىتوان صد داستان را شرح كرد * پيش خوبان درد دل را حاجت تقرير نيست
كلك ما از يك رقم تسخير عالم مىكند * كار ما فياض هرگز بستهء تدبير نيست
170
چه ز نظّاره برد ديده كه حيرانش نيست * به چه دل جمع كند آنكه پريشانش نيست
حسرت صورت ديوار چنين مىگويد * كه درين خانه كسى نيست كه حيرانش نيست
دست اميد من و بخت رسايى هيهات * اين غباريست كه بر گوشهء دامانش نيست
نفس نغمهطرازم به خيال رخ دوست * عندليبيست كه پرواى گلستانش نيست
به چه امّيد نهم دل كه درين گوشهء چشم * نگهى نيست كه صد ناز نگهبانش نيست
شوخى طبع مرا هست بهارى كه درو * بلبلى نيست كه صد غنچه غزلخوانش نيست
171
حسن صورت از بتان چون طبع آتشناك نيست * خانهسوز صبر من جز شعلهء ادراك نيست
پاكى دامان حسن از دولت شرم و حياست * بىحيا گر دامن آيينه باشد پاك نيست
روى گرمى مجلسم هرگز ز شمع كس نديد * مجلسافروزى مرا چون آه آتشناك نيست
غير گو آسودهخاطر بگذرد از پيش ما * آتش ما را دماغ خصمى خاشاك نيست
در كف انديشهء ما كار اسطرلاب كرد * پيش ما جام جمى بهتر ز برگ تاك نيست