تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
چون سبك‌روحى دليلى هست عشق پاك را * كوه اگر عاشق شود بر خاطر كس بار نيست در ديار عشق اگر امروز مىجنبد سرى * شور منصورى چرا در پايتخت دار نيست سرمهء بيگانگى از ديده تا شستم به خون * هركجا ديدم به غير از جلوهء دلدار نيست يك قدم تا برنگردى سير نتوانيش ديد * زانكه جز نزديكى آنجا مانع ديدار نيست مردمان در خواب آسايش ز غفلت رفته‌اند * گر مسيحى درد نشناسد كسى بيمار نيست از من اى فياض اگر منصور را بينى بگو * عكس بر آيينه افتادست عكس يار نيست

169

در شب غم همدمم جز آه بىتأثير نيست * همزبانى بىتوام جز نالهء شبگير نيست موبه‌مو پيغام مژگان ترا گويد به دل * از تو ما را قاصدى دلسوزتر از تير نيست كوه‌كن سنگ مزارى مىتراشد بهر خود * ورنه زخم تيشه را در بيستون تأثير نيست نالهء ما بىقراران در تو تأثيرى نكرد * آن دل از سنگست اما سنگ آتشگير نيست دشت اقليم جنون در زير فرمان منست * چون دلم ديوانه‌اى در حلقهء زنجير نيست دامن صبرى اگر در دست افتد شوق را * وعدهء وصل تو تا روز قيامت دير نيست عشق را افسرده بىپروايى معشوق كرد * ناز يوسف گر جوان باشد زليخا پير نيست از نگاهى مىتوان صد داستان را شرح كرد * پيش خوبان درد دل را حاجت تقرير نيست كلك ما از يك رقم تسخير عالم مىكند * كار ما فياض هرگز بستهء تدبير نيست

170

چه ز نظّاره برد ديده كه حيرانش نيست * به چه دل جمع كند آنكه پريشانش نيست حسرت صورت ديوار چنين مىگويد * كه درين خانه كسى نيست كه حيرانش نيست دست اميد من و بخت رسايى هيهات * اين غباريست كه بر گوشهء دامانش نيست نفس نغمه‌طرازم به خيال رخ دوست * عندليبيست كه پرواى گلستانش نيست به چه امّيد نهم دل كه درين گوشهء چشم * نگهى نيست كه صد ناز نگهبانش نيست شوخى طبع مرا هست بهارى كه درو * بلبلى نيست كه صد غنچه غزل‌خوانش نيست

171

حسن صورت از بتان چون طبع آتشناك نيست * خانه‌سوز صبر من جز شعلهء ادراك نيست پاكى دامان حسن از دولت شرم و حياست * بىحيا گر دامن آيينه باشد پاك نيست روى گرمى مجلسم هرگز ز شمع كس نديد * مجلس‌افروزى مرا چون آه آتشناك نيست غير گو آسوده‌خاطر بگذرد از پيش ما * آتش ما را دماغ خصمى خاشاك نيست در كف انديشهء ما كار اسطرلاب كرد * پيش ما جام جمى بهتر ز برگ تاك نيست