هواى چشم تو پنهان نمىتوان كردن * كه جلوهء گل مستى هميشه دستاريست
شد از اداى زليخا و يوسف اين معلوم * كه حسن پردهنشينست و عشق بازاريست
دميد سبزهء خط گرد عارضش فياض * تو فارغى و هنوز اول گرفتاريست
165
دوش بىاو شمع بزم ما ز حد افزون گريست * تا سحرگه جام خون خورد و صراحى خون گريست
دى گذشت از سينه تير ناز و امشب چشم زخم * تا سحر در آرزوى تير ديگر خون گريست
سر نزد يك دانه از كشت اميد من به خاك * گرچه چشمم سالها بر كوه و بر هامون گريست
دى ز قحط خون لب تيغش ز زخمم تر نشد * چشم من درياى خون امشب ندانم چون گريست
گر به قدر حال خود فياض بايد گريه كرد * تا قيامت مىتوان بر طالع وارون گريست
166
برفروزد جان و تن با آنكه داغ دل يكيست * بينوايان را چراغ خانه و محفل يكيست
لطف فرما ناوكى هرجا فرود آيد خوشست * قدر تير غمزهات در ديده و در دل يكيست
دشمنيهاى دو عالم با من از بيداد اوست * گرچه صد شمشير بر سر مىخورم قاتل يكيست
نخل عشرت در دل من بار حسرت مىدهد * هرچه مىكارم درين درگشته « 1 » ده حاصل يكيست
رحمت عام تو هرگز شامل فياض نيست * آخر اين بيدل هم از ياران پا در گل يكيست
167
جز زلف تو ما را سر سوداى دگر نيست * سررشتهء ما از سر زلف تو بدر نيست
از جنبش ابروى تو خورشيد هراسد * جايى كه تو شمشير كشى جاى سپر نيست
از روى بتان آينه را نقش نشستست * اين يارى اقبال بود كار هنر نيست
چيزى كه غبار از دل پردرد ربايد * در خطهء تقدير بجز گرد سفر نيست
فياض اگر آه تو آتش زن گيتيست * در خرمن افلاك چرا دود اثر نيست
168
عشق مىدانيست كآنجا غير مردى كار نيست * چشم بر كردار باشد گوش بر گفتار نيست
تا شدم عاشق نديدم يك نفس آسودگى * آفتاب عاشقان را سايهء ديوار نيست
بخت بىباكانه هر سو مىخرامد بىنقاب * خاطرش جمعست كس را ديدهء بيدار نيست
عشق او آهسته مىگويد به آواز بلند * هر كه كارى دارد او را با غم ما كار نيست
بىقراران را به پاى ضعف مانند غبار * بر هوا رفتار هست و بر زمين رفتار نيست
هامش
( 1 ) - درگشته ، نابود شده ، سرنگون .