تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
هواى چشم تو پنهان نمىتوان كردن * كه جلوهء گل مستى هميشه دستاريست شد از اداى زليخا و يوسف اين معلوم * كه حسن پرده‌نشينست و عشق بازاريست دميد سبزهء خط گرد عارضش فياض * تو فارغى و هنوز اول گرفتاريست

165

دوش بىاو شمع بزم ما ز حد افزون گريست * تا سحرگه جام خون خورد و صراحى خون گريست دى گذشت از سينه تير ناز و امشب چشم زخم * تا سحر در آرزوى تير ديگر خون گريست سر نزد يك دانه از كشت اميد من به خاك * گرچه چشمم سالها بر كوه و بر هامون گريست دى ز قحط خون لب تيغش ز زخمم تر نشد * چشم من درياى خون امشب ندانم چون گريست گر به قدر حال خود فياض بايد گريه كرد * تا قيامت مىتوان بر طالع وارون گريست

166

برفروزد جان و تن با آنكه داغ دل يكيست * بينوايان را چراغ خانه و محفل يكيست لطف فرما ناوكى هرجا فرود آيد خوشست * قدر تير غمزه‌ات در ديده و در دل يكيست دشمنيهاى دو عالم با من از بيداد اوست * گرچه صد شمشير بر سر مىخورم قاتل يكيست نخل عشرت در دل من بار حسرت مىدهد * هرچه مىكارم درين درگشته « 1 » ده حاصل يكيست رحمت عام تو هرگز شامل فياض نيست * آخر اين بيدل هم از ياران پا در گل يكيست

167

جز زلف تو ما را سر سوداى دگر نيست * سررشتهء ما از سر زلف تو بدر نيست از جنبش ابروى تو خورشيد هراسد * جايى كه تو شمشير كشى جاى سپر نيست از روى بتان آينه را نقش نشستست * اين يارى اقبال بود كار هنر نيست چيزى كه غبار از دل پردرد ربايد * در خطهء تقدير بجز گرد سفر نيست فياض اگر آه تو آتش زن گيتيست * در خرمن افلاك چرا دود اثر نيست

168

عشق مىدانيست كآنجا غير مردى كار نيست * چشم بر كردار باشد گوش بر گفتار نيست تا شدم عاشق نديدم يك نفس آسودگى * آفتاب عاشقان را سايهء ديوار نيست بخت بىباكانه هر سو مىخرامد بىنقاب * خاطرش جمعست كس را ديدهء بيدار نيست عشق او آهسته مىگويد به آواز بلند * هر كه كارى دارد او را با غم ما كار نيست بىقراران را به پاى ضعف مانند غبار * بر هوا رفتار هست و بر زمين رفتار نيست
هامش
( 1 ) - درگشته ، نابود شده ، سرنگون .