161
خارخارى به دلم از گل رخسارى هست * در كمين نگهم وعدهء ديدارى هست
برهمن كشت مرا كاش ببيند زلفت * تا بداند كه درين سلسله زنّارى هست
نفسى نيست كه را هم به گلستانى نيست * تا ز راه تو مرا در كف پا خارى هست
ريخت پنهان نگهش خون جهانى و هنوز * كس ندانست درين شهر ستمكارى هست
رخت بستى ز سر كوى ملامت فياض * تو برون رو به سلامت كه مرا كارى هست
162
بازم از نو به كمين غمزهء پنهانى هست * باز آمادهء قتلم صف مژگانى هست
گرد لشكرگه آن غمزه بگردم كآنجا * هر طرف مىنگرم جلوهء پيكانى هست
مشت خاكم هوس گشت هوايى دارد * التفاتى طمع از گوشهء دامانى هست
تا نسيم سر زلف تو نيامد ز سفر * كس درين شهر ندانست پريشانى هست
اشك بر هر مژهام تاختنى مىآرد * در كمين جگرم كاوش مژگانى هست
پر طاوس درآيد به نظر شاخ چمن * در بهارى كه مرا ديدهء گريانى هست
غمم اينست كه در كوى مسيحا فياض * مرد از درد و ندانست كه درمانى هست
163
گر ز زلف آزاد گشتم دام كاكل در پيست * گر نگه رد شد ز من تير تغافل در پيست
بهره اى گلچين ازين گلها كه چيدى كى برى * هر يكى را صد هزاران چشم بلبل در پيست
يا سر زلف تو يا بيداد گردون يا رقيب * هركجا رفتم مرا دست تطاول در پيست
يار مىآمد خرامان و رقيبش پيش و پس * جاى رنجش نيست ياران خار را گل در پيست
غم مخور فياض اگر از بزم او گشتى جدا * سهل باشد هر ترقى را تنزل در پيست
164
چه شد كه عشوه دگر مست خويشتنداريست * كرشمه صيد فريبى نگاه پركاريست
بلا به چين سر زلف غمزه زندانيست * اجل به سايهء مژگان ناز زنهاريست
مدار ناله به مرغولههاى « 1 » زنجيرست * قرار گريه به پيمانههاى سرشاريست
من از تبسّم مژگان ناز دانستم * كه زخم تير نگاه تو در دلم كاريست
دگر به پيش تو خود را به خواب مىبينم * ندانم اينكه به خوابست يا به بيداريست
جهانيان همه حيران كار و بار منند * كسى كه كار من آسان گرفته دشواريست
هامش
( 1 ) - مرغوله ، پيچوتاب ، كنايه ز حلقهء زنجير .