تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
در گريه اختيار ندارم كه داده است * عشقم زمام دل به كف اختيار دوست من بىقرار لطفم و دل بىقرار ناز * تا در هلاك من به چه باشد قرار دوست تا نگذرى ز خويش نيابى نسيم وصل * برخيز از ميان و نشين در كنار دوست فياض هستى تو گرانى ز حد فزود * شرمى كه بيش ازين نتوان بود بار دوست

158

موسى اگر ندارد تاب نگاه دوست * گستاخ گو مرو به سوى جلوه‌گاه دوست با خون صد شهيد به ميزان برابرست * خونى كه صرف آبله گردد به راه دوست ناز سپيده‌دم چه كشم چون برآمدست * خورشيد من ز مشرق زلف سياه دوست روز جزا اگر طلب خون خود كنم * عالم بود گواه من و من گواه دوست فياض جرم بىگنهى قاتل تو شد * روز جزا بسست همين عذرخواه دوست

159

گر تو پندارى بتان را بىوفايى نيست هست * ور بگويى در ميان رسم جدايى نيست هست گر گمان دارى كه خوبان را غم دل هست نيست * ور بگويى هم كه كافر ماجرايى نيست هست گر گمان دارى كه هجران كمتر از مرگست نيست * ور بگويى كز اجل بدتر جدايى نيست هست گر تو گويى عشق را از عقل پروا هست نيست * ور بگويى عقل اينجا روستايى نيست هست گر گمان دارى كه عشق از پارسا دورست نيست * ور بگويى عشق مرگ پارسايى نيست هست گر تو پندارى نگاهش آشناى ماست نيست * ور بگويى در نگاهش آشنايى نيست هست اى كه هرگز نالهء زار مرا نشنيده‌اى * گر گمان دارى كه جرم نارسايى نيست هست گر گمان دارى كه هرچند آفتاب انورى * بىجمالت چشم ما بىروشنايى نيست هست گر كسى را اين گمان باشد كه گمراه ترا * با وجود گمرهى صد رهنمايى نيست هست گر بگويم اينكه اشكم را روايى هست نيست * ور بگويم ناروايى را روايى نيست هست اى كه گفتى بهترست از ديگران فياض ما * ور گمان دارى كه كمتر از سنايى نيست هست

160

در خشك و تر طاعت ما چشم ترى هست * گر زاهدى خشك به دامان ترى هست آشفتگى طرهء او بىسببى نيست * گويا به پريشانى دلهاش سرى هست عطرى نفس آراى مشامست مگر باز * بوى تو در آغوش نسيم سحرى هست بىقوّتيم بال‌وپر ناوك آهست * تا ناله رسا هست اميد اثرى هست اين كيست كه از دست غمش همچو تو فياض * هرجا كه نظر مىفكنم در بدرى هست