چو شمعم ديد شب فياض خوش گفت * كه الحق جانگدازى بر تو ختمست
144
عكس رخ جانانه كه در منزل چشمست * شمعيست كه افروخته در محفل چشمست
جز خون دل و لخت جگر بار ندارد * اين ريشهء دردى كه در آب و گل چشمست
دل خود به خيال تو تسلّيست و ليكن * از حسرت ديدار تو خون در دل چشمست
تا خون نخورد دل نشود ديده گلستان * محصول دلست اينكه مرا حاصل چشمست
از ضعف زمانى ز تپيدن ننشيند * فياض دل خون شدهام بسمل چشمست
145
موبهمويم دل و از بهر غم يار كمست * همه تن ديده شديم و پى ديدار كمست
يك جهان شكوه و يك روز قيامت چه كنم * حرف بسيار مرا فرصت گفتار كمست
با چنين قامت و رفتار كه من مىبينم * حسرت دورودرازم كم و بسيار كمست
دل همه خون شد و داد مژه از گريه نداد * وه كه دريا برِ اين دجلهء خونخوار كمست
پرده بردار و درآ بزم ز بيننده تهيست * مست خوابند همه ديدهء بيدار كمست
حرف بيرون نرود لب به تكلم بگشا * همه مستند درين ميكده هشيار كمست
همه جا از تو نشانست و نشان از تو كمست * همه عالم خبر تست خبردار كمست
هركه بينى لبش از دعوى منصور پُرست * ليك رندى كه كشد سرزنش دار كمست
حسن چون عرض دهد جلوه كمش بسيارست * عشق اگر لب بگشايد گله بسيار كمست
همه تن جمله زبانيم ولى گوش كجاست * سرّ حكمت چه گشاييم چو بيمار كمست
پرده عمريست كز آن روى نكو افتادست * ليك چشمى كه برد راه به ديدار كمست
كمنصيبىّ من از پرهنرىهاى منست * جنس بسيار چو شد ميل خريدار كمست
واعظا كار تو بيهودهسراييست مدام * اين چه كارست كه برداشتهاى كار كمست
عاشق ار دعوى همرنگى معشوق كند * گر چو منصور بر آويزيش از دار كمست
كشور يأس ندارد غم دشمن فياض * همه يارند درين مرحله اغيار كمست
146
چون نسيمم در ره عشق تو نقش پا گمست * وز سر كوى تو چون يك قطره در دريا گمست
از كه حيرانم كه پرسد كس سراغ خويش را * در سر كويى كه هركس مىشود پيدا گمست
اى كه فرداى قيامت وعده كردى وصل خويش * روزگار عاشقان را در ميان فردا گمست
حسرت وصلش نگنجد در بغل خميازه را * آنكه در يك جلوهاش عالم ز سر تا پا گمست
پاى رغبت از سر كوى فنا بيرون منه * عاقبت سررشته اينجا مىكشد اينجا گمست