تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
چو شمعم ديد شب فياض خوش گفت * كه الحق جانگدازى بر تو ختمست

144

عكس رخ جانانه كه در منزل چشمست * شمعيست كه افروخته در محفل چشمست جز خون دل و لخت جگر بار ندارد * اين ريشهء دردى كه در آب و گل چشمست دل خود به خيال تو تسلّيست و ليكن * از حسرت ديدار تو خون در دل چشمست تا خون نخورد دل نشود ديده گلستان * محصول دلست اينكه مرا حاصل چشمست از ضعف زمانى ز تپيدن ننشيند * فياض دل خون شده‌ام بسمل چشمست

145

موبه‌مويم دل و از بهر غم يار كمست * همه تن ديده شديم و پى ديدار كمست يك جهان شكوه و يك روز قيامت چه كنم * حرف بسيار مرا فرصت گفتار كمست با چنين قامت و رفتار كه من مىبينم * حسرت دورودرازم كم و بسيار كمست دل همه خون شد و داد مژه از گريه نداد * وه كه دريا برِ اين دجلهء خونخوار كمست پرده بردار و درآ بزم ز بيننده تهيست * مست خوابند همه ديدهء بيدار كمست حرف بيرون نرود لب به تكلم بگشا * همه مستند درين ميكده هشيار كمست همه جا از تو نشانست و نشان از تو كمست * همه عالم خبر تست خبردار كمست هركه بينى لبش از دعوى منصور پُرست * ليك رندى كه كشد سرزنش دار كمست حسن چون عرض دهد جلوه كمش بسيارست * عشق اگر لب بگشايد گله بسيار كمست همه تن جمله زبانيم ولى گوش كجاست * سرّ حكمت چه گشاييم چو بيمار كمست پرده عمريست كز آن روى نكو افتادست * ليك چشمى كه برد راه به ديدار كمست كم‌نصيبىّ من از پرهنرىهاى منست * جنس بسيار چو شد ميل خريدار كمست واعظا كار تو بيهوده‌سراييست مدام * اين چه كارست كه برداشته‌اى كار كمست عاشق ار دعوى همرنگى معشوق كند * گر چو منصور بر آويزيش از دار كمست كشور يأس ندارد غم دشمن فياض * همه يارند درين مرحله اغيار كمست

146

چون نسيمم در ره عشق تو نقش پا گمست * وز سر كوى تو چون يك قطره در دريا گمست از كه حيرانم كه پرسد كس سراغ خويش را * در سر كويى كه هركس مىشود پيدا گمست اى كه فرداى قيامت وعده كردى وصل خويش * روزگار عاشقان را در ميان فردا گمست حسرت وصلش نگنجد در بغل خميازه را * آنكه در يك جلوه‌اش عالم ز سر تا پا گمست پاى رغبت از سر كوى فنا بيرون منه * عاقبت سررشته اينجا مىكشد اينجا گمست