آن طرف كام نيست غير ندامت * چيدم و ديدم گل اميد دو رنگست
حال دل سادهلوح با تو بگويم * چهرهء آيينه را ببين به چه رنگست
صلح دو عالم چه مىكنيم چو با ما * گوشهء ابروى يار بر سر جنگست
عمر دواسبه گذشت اين چه شتابست * بخت ز جا برنخاست اين چه درنگست
دين مطلب از دلى كه در پى دنياست * نام مجو از كسى كه در غم ننگست
فيض كمال خجند « 1 » يافته فياض * حيف مجال سخن كه قافيه تنگست
141
سراپا شعلهاى گرديد كاينم جامهء آلست * سپند جان ما را كرده در آتش كه اين خالست
چو بر طرف رخ او زلف را ديدم يقين كردم * كه روز وصل را شام فراقى هم به دنبالست
طريق دل خطرناكست ازينجا سرسرى مگذر * درين ره كمتر از زالست گر خود رستم زالست
ز نقش غم دل آسوده در عالم نمىبينم * چو نيكو بنگرى آيينه هم در رنگ تمثالست
نمىدانيم طرز قيل و قال بىغمان فياض * مدار ما نفس فرسودگان بر صحبت حالست
142
هر خس به باغ ما گل و هر مرغ بلبلست * آشفتگى گليست كه مخصوص سنبلست
ناز بهار چند كشم از براى گل * فصل خزان خوشست كه هر برگ او گلست
مخصوص ماست از نگه كنج چشم يار * نازى كه دستپرور چندين تغافلست
مرهمپذير كى شود از ترهات زاغ * داغ دلم كه تازه ز آواز بلبلست
گشتيم بر حواشى خط دقتى نداشت * پيچيدگى نتيجهء زلفست و كاكلست
موسى ما تمنى ديدار مىكند * آماده باش طور كه وقت تزلزلست
تشبيه دل به مشت گل كعبه كى رواست * فياض هان خموش كه جاى تأملست
143
تو سروى سرفرازى بر تو ختمست * تو جانى دلنوازى بر تو ختمست
زده داغ تو مُهرم بر در دل * كه يعنى عشقبازى بر تو ختمست
به بازى عالمى را كشته نازت * بنازم بىنيازى بر تو ختمست
به تيرم گه نوازى گه به تيغم * بتا عاشقنوازى بر تو ختمست
ز سعيت برگذشت از چاره كارم * سپهرا چارهسازى بر تو ختمست
هامش
( 1 ) - كمال خجندى ( وفات 793 يا 803 ) ، وى از خجند مهاجرت كرد و در تبريز مقيم گشت . سلطان حسن جلاير باغ و خانقاهى براى وى ترتيب داد . كمال در تبريز به زهد و صلاح شهرت يافت . اهميت شعر كمال در غزلهاى اوست .