تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
آن طرف كام نيست غير ندامت * چيدم و ديدم گل اميد دو رنگست حال دل ساده‌لوح با تو بگويم * چهرهء آيينه را ببين به چه رنگست صلح دو عالم چه مىكنيم چو با ما * گوشهء ابروى يار بر سر جنگست عمر دواسبه گذشت اين چه شتابست * بخت ز جا برنخاست اين چه درنگست دين مطلب از دلى كه در پى دنياست * نام مجو از كسى كه در غم ننگست فيض كمال خجند « 1 » يافته فياض * حيف مجال سخن كه قافيه تنگست

141

سراپا شعله‌اى گرديد كاينم جامهء آلست * سپند جان ما را كرده در آتش كه اين خالست چو بر طرف رخ او زلف را ديدم يقين كردم * كه روز وصل را شام فراقى هم به دنبالست طريق دل خطرناكست ازينجا سرسرى مگذر * درين ره كمتر از زالست گر خود رستم زالست ز نقش غم دل آسوده در عالم نمىبينم * چو نيكو بنگرى آيينه هم در رنگ تمثالست نمىدانيم طرز قيل و قال بىغمان فياض * مدار ما نفس فرسودگان بر صحبت حالست

142

هر خس به باغ ما گل و هر مرغ بلبلست * آشفتگى گليست كه مخصوص سنبلست ناز بهار چند كشم از براى گل * فصل خزان خوشست كه هر برگ او گلست مخصوص ماست از نگه كنج چشم يار * نازى كه دست‌پرور چندين تغافلست مرهم‌پذير كى شود از ترهات زاغ * داغ دلم كه تازه ز آواز بلبلست گشتيم بر حواشى خط دقتى نداشت * پيچيدگى نتيجهء زلفست و كاكلست موسى ما تمنى ديدار مىكند * آماده باش طور كه وقت تزلزلست تشبيه دل به مشت گل كعبه كى رواست * فياض هان خموش كه جاى تأملست

143

تو سروى سرفرازى بر تو ختمست * تو جانى دلنوازى بر تو ختمست زده داغ تو مُهرم بر در دل * كه يعنى عشقبازى بر تو ختمست به بازى عالمى را كشته نازت * بنازم بىنيازى بر تو ختمست به تيرم گه نوازى گه به تيغم * بتا عاشق‌نوازى بر تو ختمست ز سعيت برگذشت از چاره كارم * سپهرا چاره‌سازى بر تو ختمست
هامش
( 1 ) - كمال خجندى ( وفات 793 يا 803 ) ، وى از خجند مهاجرت كرد و در تبريز مقيم گشت . سلطان حسن جلاير باغ و خانقاهى براى وى ترتيب داد . كمال در تبريز به زهد و صلاح شهرت يافت . اهميت شعر كمال در غزلهاى اوست .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 175 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده