آن شكارافكن دگر آتش به صحرا مىزند * بر زبر خود آتش و در زيرش ابرش « 1 » آتشست
مرغ تيرش بالوپر ترسم بسوزد كز غضب * تا نگاهش بر كمان افتاد تركش آتشست
كم بود آشفتگان را يك نفس بىهم قرار * حسرت زلف تو در جان مشوّش آتشست
نالهء من مىتواند چرخ را از پا فكند * آه سرد من برين سقف منقش آتشست
عشق در هر سر كه افتد كار خود را مىكند * هيزم ار خارست و ار چوب گل آتش آتشست
بسكه بىآن آتشين رخ ناخوشيها ديده است * آنچه اكنون مىكند فياض را خوش آتشست
131
خوى بر رخت كه رشك گلستان آتشست * هر قطره شبنم گل بستان آتشست
جز دود بالوپر به مشامش نمىرسد * پروانه مدتيست كه مهمان آتشست
تكرار درس شعله كند تا سحر چو شمع * هر شب دلم كه طفل دبستان آتشست
در آتش غم تو دلم بىترانه نيست * آرى سپند بلبل بستان آتشست
خون هزار طفل سرشكش به گردنست * اين آستين كه موجهء طوفان آتشست
مىميرد و قرار ندارد ز سوختن * يا رب چه آتشست كه در جان آتشست
فياض طرهء علم « 2 » آه سركشم * پيوسته همچو دود پريشان آتشست
132
در گلستان طفل شبنم تا به دوش گل نشست * غنچه از بىطاقتى خونابه نوش گل نشست
بوى گل غارتگر هوشست اما در چمن * نالهء بلبل كمينآراى هوش گل نشست
حرف روى دلكشت مىگفت بلبل در چمن * اين سخن چون گوهر شبنم به گوش گل نشست
هفتهء گل زود آخر شد كه بلبل بر بهار * آب زد از گريه چندانى كه جوش گل نشست
زخم را فياض اگر آغوش بگشايى ز هم * در چمن عمرى توان حسرتفروش گل نشست
133
كمانِ آهِ كه يا رب كشيده تا گوشست * كه طرّهء تو به آن پردلى زرهپوشست
بيا كه بر تن عشاق پيرهن نگذاشت * قباى ناز كه با قامت تو همدوشست
تو اى نسيم گلابى به روى بلبل زن * كه ناله در سر منقار مست و مدهوشست
عرق به روى تو مىغلطد و نمىداند * كه خون شبنم و گل چون زرشك در جوشست
گرفته باز قبا تنگ در برش فياض * نصيب ما و تو خميازههاى آغوشست
هامش
( 1 ) - ابرش - ق 7 / 1 .
( 2 ) - طرّهء علم ، ريشه و علاقهء ( - ق 19 / 11 ) علم .