رام تا شد دل ديوانه به او دانستم * كه سر زلف تو از سلسلهء زنجيرست
عاشقان خم ابروش خطرها دارند * ره اين قافله دايم به دم شمشيرست
غير فياض كس از وى نكند سر بيرون * خواب بختم كه پريشانشدهء تعبيرست
124 [ گهى كه ديده نه بر روى آن صنم بازست ]
گهى كه ديده نه بر روى آن صنم بازست * به چشم من همه اوضاع دهر ناسازست
به بزم دوست مرا ناله شاديانهء « 1 » اوست * بلى فغان نى از بهر ديگران سازست
ز هرچه غير تو عمريست بىنياز شديم * به ما هنوز نگاه تو بر سر نازست
جراحت تو نهان در ميان جان دارم * كه زخمهاى تو از زخم غير ممتازست
چه لذتست به تيغش كه همچو گل فياض * دهان زخم ز خميازه تا ابد بازست
125 [ منم كه مرغ دلم صيد عشوه و نازست ]
منم كه مرغ دلم صيد عشوه و نازست * پريدن دل كبكم به بال شهبازست
چنان به كنج قفس خو گرفتهام كه دگر * به ياد خاطر من آنچه نيست پروازست
ز صيد دوستى آن نگاه پندارى * كه تركش نگهش آشيانهپردازست
ز ناله بس نكند با وجود ضعف ، كه هست * نفس به سينهام ابريشمى كه بر سازست
ز مهر روى تو دم مىزنم از آن باشد * كه نالهام ز نفسهاى صبح ممتازست
به ساحريست مثل گرچه لعل پرشورش * ولى تبسم او سحر نيست اعجازست
به اين اميد كه مشرق شوم خيال ترا * درِ دلم همه شب چون درِ سحر بازست
به اشك و آه سپردم غمش چه دانستم * كه اشك پرده درِ راز و آه غمّازست
به كشور دلم امنيتى نمىباشد * هميشه غمزه درين ملك در تك و تازست
به زاغ همنفسم عمرها و در رشكم * نه بلبلى كه به او بلبلى هماوازست
اگرچه بلبل آمل « 2 » فغان كند فياض * وليك همنفس عندليب شيرازست
126 [ تا به روى تو در غمكدهء من بازست ]
تا به روى تو در غمكدهء من بازست * من به اين خوش كه به رويم در گلشن بازست
در و ديوار چمن بر رخ من مىخندد * به تماشاى تو تا ديدهء روزن بازست
هامش
( 1 ) - شاديانه ، مژدگانى .
( 2 ) - مراد طالب آملى ( حدود 996 - 1036 ) است . وى در آغاز در آمل مازندران بسر مىبرد ، در جوانى به كاشان و بعد به مرو رفت ، سپس در هندوستان به دربار جهانگير ( سلطنت 1014 - 1037 ) پادشاه مغولى هند رسيد و از او لقب ملكالشعرايى يافت .