بسته شد بىتو به حسرت همگى راه حواس * جز ره گوش كه بر نغمهء شيون بازست
بىتو هر چيز كه در دل گذرد جان گزدم * چار جانب در اين خانه به دشمن بازست
پا مكش از دم شمشير شهادت فياض * كه به اقليم فنا اين ره روشن بازست
127
نه همين ناز تو تنها بهر قتل مابسست * يك نگه از گوشهء چشم تو عالم را بسست
ديدهام در گريهء غم كيسه خالى كرده بود * آن قدر خون در دلم كردى كه مدتها بسست
ما دل خود را به بوى زلف دلبر دادهايم * گر جنون مردست عالم را همين سودا بسست
فتنه بهر كوهكن از سنگ پيدا مىشود * نقش شيرين بعد ازين بر صورت خارا بسست
حاجت آلايش دامان چندين غمزه نيست * يك تغافل كشتن فياض را تنها بسست
128
اختر بىنور ما شمع مزار ما بسست * تيرهبختيهاى عالم يادگار ما بسست
در وداع دوستان ديديم شور رستخيز * اى قيامت زحمت مشت غبار ما بسست
صد گلستان داغ پرورديم در يك غنچه دل * عالمى را رونق فصل بهار ما بسست
در فن بىاعتبارى شهرهء عالم شديم * اين قدر در هر دو عالم اعتبار ما بسست
اى فلك با خود قرار نااميدى دادهايم * بعد ازين آزار جان بىقرار ما بسست
تا فتد سررشتهء تدبيرها در پيچ و تاب * يك گره از رشتهء زلفى به كار ما بسست
مير نوروزيّم « 1 » ار ز ايّام مهلت يافتم * اين قدر فياض مهر از روزگار ما بسست
129
چارهء ما بيدلان در رفع سودا آتشست * آنچه آبى مىزند بر آتش ما آتشست
نوش و نيش هر دو عالم يك حقيقت بيش نيست * آنچه موسى را چراغ خانه ما را آتشست
بر خليل آتش گلستان گشت و بر ما دود دل * آتش او آتشست و آتش ما آتشست
سوختند از حسرت شمشير او لبتشنگان * مىنمايد در نظرها آب اما آتشست
مستى دنيا خمار طرفهاى دارد ز پس * عيشها فياض امروز آب و فردا آتشست
130
ناز آتش غمزه آتش خوى سركش آتشست * پاى تا سر آتشست آن گل ولى خوش آتشست
هامش
( 1 ) - مير نوروزى ، كسى كه در چند روز آخر سال وى را اصطلاحا به پادشاهى برمىداشتند و او را سوار مركوبى مىكردند و او از طلوع آفتاب تا عصر در خيابانها و ميدانها حركت مىكرد و از صاحبان دكانها وجوهى دريافت مىداشت - لغتنامه ؛ فرهنگ معين . در نسخهها : مير تبريزى هم از ايام . . . ( تصحيح قياسى ) .