تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
بسته شد بىتو به حسرت همگى راه حواس * جز ره گوش كه بر نغمهء شيون بازست بىتو هر چيز كه در دل گذرد جان گزدم * چار جانب در اين خانه به دشمن بازست پا مكش از دم شمشير شهادت فياض * كه به اقليم فنا اين ره روشن بازست

127

نه همين ناز تو تنها بهر قتل مابسست * يك نگه از گوشهء چشم تو عالم را بسست ديده‌ام در گريهء غم كيسه خالى كرده بود * آن قدر خون در دلم كردى كه مدتها بسست ما دل خود را به بوى زلف دلبر داده‌ايم * گر جنون مردست عالم را همين سودا بسست فتنه بهر كوه‌كن از سنگ پيدا مىشود * نقش شيرين بعد ازين بر صورت خارا بسست حاجت آلايش دامان چندين غمزه نيست * يك تغافل كشتن فياض را تنها بسست

128

اختر بىنور ما شمع مزار ما بسست * تيره‌بختيهاى عالم يادگار ما بسست در وداع دوستان ديديم شور رستخيز * اى قيامت زحمت مشت غبار ما بسست صد گلستان داغ پرورديم در يك غنچه دل * عالمى را رونق فصل بهار ما بسست در فن بىاعتبارى شهرهء عالم شديم * اين قدر در هر دو عالم اعتبار ما بسست اى فلك با خود قرار نااميدى داده‌ايم * بعد ازين آزار جان بىقرار ما بسست تا فتد سررشتهء تدبيرها در پيچ و تاب * يك گره از رشتهء زلفى به كار ما بسست مير نوروزيّم « 1 » ار ز ايّام مهلت يافتم * اين قدر فياض مهر از روزگار ما بسست

129

چارهء ما بيدلان در رفع سودا آتشست * آنچه آبى مىزند بر آتش ما آتشست نوش و نيش هر دو عالم يك حقيقت بيش نيست * آنچه موسى را چراغ خانه ما را آتشست بر خليل آتش گلستان گشت و بر ما دود دل * آتش او آتشست و آتش ما آتشست سوختند از حسرت شمشير او لب‌تشنگان * مىنمايد در نظرها آب اما آتشست مستى دنيا خمار طرفه‌اى دارد ز پس * عيشها فياض امروز آب و فردا آتشست

130

ناز آتش غمزه آتش خوى سركش آتشست * پاى تا سر آتشست آن گل ولى خوش آتشست
هامش
( 1 ) - مير نوروزى ، كسى كه در چند روز آخر سال وى را اصطلاحا به پادشاهى برمىداشتند و او را سوار مركوبى مىكردند و او از طلوع آفتاب تا عصر در خيابانها و ميدانها حركت مىكرد و از صاحبان دكانها وجوهى دريافت مىداشت - لغتنامه ؛ فرهنگ معين . در نسخه‌ها : مير تبريزى هم از ايام . . . ( تصحيح قياسى ) .