115 [ از هستى تو عالم ويرانه پر شدست ]
از هستى تو عالم ويرانه پر شدست * در خانه نيستى و ز تو خانه پر شدست
عالم فشردهاند كه آدم سرشتهاند * خمها تهى شدست كه پيمانه پر شدست
كردم ز صد در از پى دل التماس غم * تا خوشه خوشه خرمن اين دانه پر شدست
محروميم چسان نفزايد ز مجلسى * كز آشنا تهى و ز بيگانه پر شدست
يك عشوه بيش نيست كه دلهاى خلق ازو * هريك به عشوههاى جداگانه پر شدست
شمع كه برفروخت درين انجمن كه باز * مجلس ز جلوهء پر پروانه پر شدست
116 [ خاطر ما به تو صد جا بندست ]
خاطر ما به تو صد جا بندست * آن دل تست كه بىپيوندست
گره از زلف تو كس نگشايد * گرچه اين عقده به مويى بندست
سرگرانى سر زلف تو چيست * چون به بويى دل ما خرسندست
درد يعقوب به دردم نرسد * غم دلبر نه غم فرزندست
اى كه گفتى دل فياض كجاست * در سر زلف كسى در بندست
117 [ ز زهر ناوك او دل چو شهد خرسندست ]
ز زهر ناوك او دل چو شهد خرسندست * اگر غلط نكنم تيرش از نى قندست
گره ز طرهء خود باز اگر كنى چه شود * گرهگشايى ما عمرهاست در بندست
كسى به دوست رسد كز جهان تواند رست * بريدن از همه عالم نشان پيوندست
دلم به حرف تو ناصح نمىكشد چه كنم * كه ناوكم به جگر دلنشينتر از پندست
چه بىوفاى جهانى كه در زمانهء تو * قسم به عهد تو خوردن شكست سوگندست
بسست نكته همين كورى زليخا را * كه مهر غير برابر به مهر فرزندست
براى قتل تو شمشير كى كشد فياض * هلاك صد چو تو دربند يك شكر خندست
118 [ چون بر سر راه عدمست آنچه وجودست ]
چون بر سر راه عدمست آنچه وجودست * نابود جهان را همه پندار كه بودست
برهم زدهام خشك و تر هر دو جهان را * آتش به ميان نيست عزيزان همه دودست
كس ره به سراپردهء تقدير ندارد * اين قفلِ فروبسته به كس در نگشودست
ديريست كه در عشق تو محروم جهانم * مشتاب به قتل من دلخسته كه زودست
فياض درين نشئه كسى بىالمى نيست * از سيلى محنت بدن چرخ كبودست
119 [ يوسف بازار ما هم خود خريدار خودست ]
يوسف بازار ما هم خود خريدار خودست * خوش قيامت كرده غم هركس گرفتار خودست