تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨

115 [ از هستى تو عالم ويرانه پر شدست ]

از هستى تو عالم ويرانه پر شدست * در خانه نيستى و ز تو خانه پر شدست عالم فشرده‌اند كه آدم سرشته‌اند * خمها تهى شدست كه پيمانه پر شدست كردم ز صد در از پى دل التماس غم * تا خوشه خوشه خرمن اين دانه پر شدست محروميم چسان نفزايد ز مجلسى * كز آشنا تهى و ز بيگانه پر شدست يك عشوه بيش نيست كه دلهاى خلق ازو * هريك به عشوه‌هاى جداگانه پر شدست شمع كه برفروخت درين انجمن كه باز * مجلس ز جلوهء پر پروانه پر شدست

116 [ خاطر ما به تو صد جا بندست ]

خاطر ما به تو صد جا بندست * آن دل تست كه بىپيوندست گره از زلف تو كس نگشايد * گرچه اين عقده به مويى بندست سرگرانى سر زلف تو چيست * چون به بويى دل ما خرسندست درد يعقوب به دردم نرسد * غم دلبر نه غم فرزندست اى كه گفتى دل فياض كجاست * در سر زلف كسى در بندست

117 [ ز زهر ناوك او دل چو شهد خرسندست ]

ز زهر ناوك او دل چو شهد خرسندست * اگر غلط نكنم تيرش از نى قندست گره ز طرهء خود باز اگر كنى چه شود * گره‌گشايى ما عمرهاست در بندست كسى به دوست رسد كز جهان تواند رست * بريدن از همه عالم نشان پيوندست دلم به حرف تو ناصح نمىكشد چه كنم * كه ناوكم به جگر دل‌نشين‌تر از پندست چه بىوفاى جهانى كه در زمانهء تو * قسم به عهد تو خوردن شكست سوگندست بسست نكته همين كورى زليخا را * كه مهر غير برابر به مهر فرزندست براى قتل تو شمشير كى كشد فياض * هلاك صد چو تو دربند يك شكر خندست

118 [ چون بر سر راه عدمست آنچه وجودست ]

چون بر سر راه عدمست آنچه وجودست * نابود جهان را همه پندار كه بودست برهم زده‌ام خشك و تر هر دو جهان را * آتش به ميان نيست عزيزان همه دودست كس ره به سراپردهء تقدير ندارد * اين قفلِ فروبسته به كس در نگشودست ديريست كه در عشق تو محروم جهانم * مشتاب به قتل من دلخسته كه زودست فياض درين نشئه كسى بىالمى نيست * از سيلى محنت بدن چرخ كبودست

119 [ يوسف بازار ما هم خود خريدار خودست ]

يوسف بازار ما هم خود خريدار خودست * خوش قيامت كرده غم هركس گرفتار خودست