تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
وسعت ميدان همت بين كه خرج گريه را * دل ز دريا مشربى عمريست تنها داده است بس‌كه از غم خوردنم كم‌دستگه شد روزگار * قسمت امروزم از غمهاى فردا داده است ناتوان بستر درد تو از بهر علاج * كافرم گر نبض در دست مسيحا داده است بىغميها كشتيم را خوش به ساحل رانده بود * گريه را نازم كه بازم سر به دريا داده است لذت آوارگى فياض باز از كوى عقل * سر به صحراى جنونم بىمحابا داده است

100 [ با وجود ضعف كى ما را كس از جا برده است ]

با وجود ضعف كى ما را كس از جا برده است * جادويها كرده زلفش تا دل ما برده است دشت عمرى از لگدكوب جنون آسوده بود * عشق مجنون دگر اينك به صحرا برده است خواهش آغوش موج فتنه بىتابانه باز * كشتى بىطاقت ما را به دريا برده است گر به من در حرفى اى ساقى من اينجا نيستم * مدتى شد تا مرا ذوق تماشا برده است فتنهء بالابلندان بودى و اكنون ترا * عشق بالا دست ما يكباره بالا برده است محو ديداريم واعظ از سرِ ما دور شو * ذوق امروز از دل ما بيم فردا برده است اى كه سير بيستون دارى هوس زحمت مكش * موج آب تيشهء فرهادش از جا برده است از تصرفهاى حسن شوخ او در حيرتم * خويش را ننموده دل را از كف ما برده است مىكند دل آرزوى صحبت فياض از آن * كز دم او پى به اعجاز مسيحا برده است

101 [ باز ذوق عاشقى بر عقل زور آورده است ]

باز ذوق عاشقى بر عقل زور آورده است * ياد مستى رخنه در ملك شعور آورده است نالهء بلبل سرودى ياد مستان داده است * بوى گل ديوانهء ما را به شور آورده است من كجا و دست گل چيدن كجا اى باغبان * نالهء بلبل مرا اينجا به زور آورده است عشق با من در ازل مىكرد تقرير غمت * سيل خاشاك مرا از راه دور آورده است عشق را چندين هزاران ديدهء ديدار هست * عقل در بزم تماشا چشم كور آورده است چهرهء بت آتش موساست گويى پير دير * سنگ اين بتخانه را از كوه طور آورده است تا ز ياد خويش رفتم پر شدم از ياد دوست * بيخودى ظلمت ز خاطر برده نور آورده است پيش ازين با ما نگاهش اين گرانيها نداشت * تا كه بازش بر سر ناز و غرور آورده است داده تا با خود قرار هم‌نشينيهاى غير * زورها فياض بر طبع غيور آورده است

102 [ جسم خاكى گر بميرد آتش جان زنده است ]

جسم خاكى گر بميرد آتش جان زنده است * گرد ميدان گر نباشد مرد ميدان زنده است بهر خاميها جفاى روزگاران كيمياست * آتش افسردگان دايم به دامان زنده است عشق باقى شد كه فانى در بقاى حسن شد * هر كه يوسف ديد داند پير كنعان زنده است