تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
با ما تا عشق كار دارد * بيكارى كار و پيشهء ماست ماييم هزبر « 1 » عشق فياض * عالم دربسته بيشهء ماست

96 [ دل بد مكن ز همدمى غم كه آشناست ]

دل بد مكن ز همدمى غم كه آشناست * وز كاوكاو درد مزن دم كه آشناست تا دل ز من ترانهء بيگانگى شنيد * رم مىكند ز سايهء محرم كه آشناست بيگانه است شادى و بيگانه است عيش * دستى زنم به حلقهء ماتم كه آشناست داغ مرا كه زخمى بيگانگى اوست * دلچسب نيست صحبت مرهم كه آشناست از صحبت نشاط گريزم كه دشمنست * در سايهء ملال درآيم كه آشناست صبرم هزار كشتى بيگانگى شكست * در موج‌خيز اشك دمادم كه آشناست فياض پيش يار مريز اشك آتشين * گل تر شود ز گريهء شبنم كه آشناست

97 [ تا همچو گل پياله شكفتن گرفته است ]

تا همچو گل پياله شكفتن گرفته است * از توبه همچو غنچه دل من گرفته است روى پياله سرخ كه ميخانه را ازو * ديوار و در طراوت گلشن گرفته است در بزم يار شيشه به اين سادگى كه هست * خون هزار توبه به گردن گرفته است ما را اگر ز بزم تو انديشه مانعست * لطف ترا كه گوشهء دامن گرفته است ؟ فياض درد دل چه كنى سر ، كه از غرور * نازك دلش طبيعت آهن گرفته است

98 [ تا به رخسار تو زلف مشك‌فام افتاده است ]

تا به رخسار تو زلف مشك‌فام افتاده است * من كه باشم آفتاب اينجا به دام افتاده است خم بخم زلف دراز و چين به چين ابروى ناز * هر كجا دل مىرود صد حلقه دام افتاده است اى كه نام نيك دارى آرزو در كوى عشق * رو كه طشت آفتاب اينجا ز بام افتاده است گو خرد سررشتهء تدبيرها برهم متاب * كار و بار بىقراران از نظام افتاده است رخصت نظّاره ارزان گشت پندارى كه باز * چشم مست او به فكر قتل عام افتاده است سوختم سر تا به پا از آتش عشق و هنوز * در دلم داغ تمناى تو خام افتاده است باده را فياض هرگز اين قدر تابش نبود * عكس رخسارش مگر امشب به جام افتاده است

99 [ جز تو عاشق را كسى كى سر به صحرا داده است ]

جز تو عاشق را كسى كى سر به صحرا داده است * سرو قمرى را ببين بر فرق خود جا داده است دل چنان نشكست كز سعى تو هم گردد درست * سنگِ بيداد تو دادِ شيشهء ما داده است
هامش
( 1 ) - هزبر ( به كسر و ضم اول ) ، شير بيشه .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 163 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده