با ما تا عشق كار دارد * بيكارى كار و پيشهء ماست
ماييم هزبر « 1 » عشق فياض * عالم دربسته بيشهء ماست
96 [ دل بد مكن ز همدمى غم كه آشناست ]
دل بد مكن ز همدمى غم كه آشناست * وز كاوكاو درد مزن دم كه آشناست
تا دل ز من ترانهء بيگانگى شنيد * رم مىكند ز سايهء محرم كه آشناست
بيگانه است شادى و بيگانه است عيش * دستى زنم به حلقهء ماتم كه آشناست
داغ مرا كه زخمى بيگانگى اوست * دلچسب نيست صحبت مرهم كه آشناست
از صحبت نشاط گريزم كه دشمنست * در سايهء ملال درآيم كه آشناست
صبرم هزار كشتى بيگانگى شكست * در موجخيز اشك دمادم كه آشناست
فياض پيش يار مريز اشك آتشين * گل تر شود ز گريهء شبنم كه آشناست
97 [ تا همچو گل پياله شكفتن گرفته است ]
تا همچو گل پياله شكفتن گرفته است * از توبه همچو غنچه دل من گرفته است
روى پياله سرخ كه ميخانه را ازو * ديوار و در طراوت گلشن گرفته است
در بزم يار شيشه به اين سادگى كه هست * خون هزار توبه به گردن گرفته است
ما را اگر ز بزم تو انديشه مانعست * لطف ترا كه گوشهء دامن گرفته است ؟
فياض درد دل چه كنى سر ، كه از غرور * نازك دلش طبيعت آهن گرفته است
98 [ تا به رخسار تو زلف مشكفام افتاده است ]
تا به رخسار تو زلف مشكفام افتاده است * من كه باشم آفتاب اينجا به دام افتاده است
خم بخم زلف دراز و چين به چين ابروى ناز * هر كجا دل مىرود صد حلقه دام افتاده است
اى كه نام نيك دارى آرزو در كوى عشق * رو كه طشت آفتاب اينجا ز بام افتاده است
گو خرد سررشتهء تدبيرها برهم متاب * كار و بار بىقراران از نظام افتاده است
رخصت نظّاره ارزان گشت پندارى كه باز * چشم مست او به فكر قتل عام افتاده است
سوختم سر تا به پا از آتش عشق و هنوز * در دلم داغ تمناى تو خام افتاده است
باده را فياض هرگز اين قدر تابش نبود * عكس رخسارش مگر امشب به جام افتاده است
99 [ جز تو عاشق را كسى كى سر به صحرا داده است ]
جز تو عاشق را كسى كى سر به صحرا داده است * سرو قمرى را ببين بر فرق خود جا داده است
دل چنان نشكست كز سعى تو هم گردد درست * سنگِ بيداد تو دادِ شيشهء ما داده است
هامش
( 1 ) - هزبر ( به كسر و ضم اول ) ، شير بيشه .