تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
هر كه را درديست از دست طبيب آمد علاج * وَاىِ بيمارى كه چون من هست دردش از طبيب از قضا بخت سيه هرگز نمىكردم قبول * گر ندادى آشناييهاى آن زلفم فريب مىتوانى در سخن فياض داد جلوه داد * زانكه لفظ آشنا دارى و معنى غريب

87 [ زلف را با تيره‌بختى شد رخ جانان نصيب ]

زلف را با تيره‌بختى شد رخ جانان نصيب * پرعجب نبود كه كافر را شود ايمان نصيب بر در دارالشفاى يأس رو تا بنگرى * داغ را مرهم دچار و درد را درمان نصيب شكر طالع ما چه مىكرديم در گلزار وصل * زخم دل را هم نمىشد گر لب خندان نصيب دامن از لخت دل ناشاد پردازم بسست * غنچه را گو باش برگ عيش در دامان نصيب طالع نيكو برند و بخت ناسازت دهند * در سر كوى محبت كرده‌اند ارزان نصيب گوى دولت برد هركس ترك ننگ و نام كرد * تا قيامت شد سر منصور را سامان نصيب كوه‌كن جان كند و شيرين قسمت پرويز شد * سعى بيهوده‌ست در تحصيل روزى جان نصيب بازم از خاك درى فياض چشم سرمه‌ايست * گر به تكليفم كشاند سوى اصفاهان نصيب

88 [ غنچه را از حسرت لعل تو دل در بر بسوخت ]

غنچه را از حسرت لعل تو دل در بر بسوخت * رشك ياقوت لبت خون در رگ گوهر بسوخت حسرت بزم تو خورشيد فلك را داغ كرد * پرتو شمع تو اين پروانه را هم پر بسوخت بس كه با ياد لبت لبهاى خود را مىمكيد * آب حسرت در دهان چشمهء كوثر بسوخت يا رب اين آتش كه بر ما زد ؟ كه بعد از سوختن * گرمى خاكستر ما پهلوى اخگر بسوخت داشت چشم آيينهء خورشيد بر خاكسترم * غيرت عشق تو زانم مشت خاكستر بسوخت در ته پيراهن خاكستر خود داشتيم * آن‌قدر آتش كه دل تا دامن محشر بسوخت شب كه بىفياض در بزم تو ساغر مىزدم * شيشه از تب‌خالهء حسرت لب ساغر بسوخت

89 [ امشب ز فرقت تو دلم چون چراغ سوخت ]

امشب ز فرقت تو دلم چون چراغ سوخت * در خون نشست گريه ازين درد و داغ سوخت جام و سبو ز هجر رخت دل شكسته‌اند * چون داغ لاله در كف ساقى اياغ سوخت محض از براى خاطر پروانه‌ها به بزم * شب تا صباح شمع نشست و دماغ سوخت از شرم قطره‌هاى عرق بر عذار تو * شبنم چو خال بر رخ گلهاى باغ سوخت فياض عاشقى تو و ما داغ بىغمى * خواهد ترا محبت و ما را فراغ سوخت

90 [ اگرچه شعلهء حسنت تمام عالم سوخت ]

اگرچه شعلهء حسنت تمام عالم سوخت * به مهربانى من در جهان كسى كم سوخت به نسبت تو چنان ذوق سوختن عامست * كه در كنار گل و لاله طفل شبنم سوخت