تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
به جادويى خراج بابل از هاروت مىگيرم * و ليكن در نمىگيرد درو جادوزبانيها اگر كوتاه شد دست من از دامان فتراكش * ولى دارم از آن ترك شكارافكن نشانيها عصاى آه گاهى دستگيرى مىكند فياض * و گرنه برنمىخيزم ز جا از ناتوانيها

79 [ به گلستان چو روى گل شود از روى تو آب ]

به گلستان چو روى گل شود از روى تو آب * برفروزى چو رخ آتش شود از خوى تو آب تو به اين مايه حيا باز مكن جيب مباد * كه ز نامحرمىِ باد شود بوى تو آب بر لب جو مخرام اى بت رعنا ترسم * كه بدزدد روش از قامت دلجوى تو آب در كفت آينه نبود كه پى شيشهء دل * سنگ برداشتى و شد به كف از خوى تو آب بس كه در كشتن فياض شدى گرم شتاب * شده شمشير ز بيم تو به پهلوى تو آب

80 [ بنشين كه بىرخ تو ندارم قرار و تاب ]

بنشين كه بىرخ تو ندارم قرار و تاب * عمر عزيز من چه به رفتن كند شتاب صد نكته در تو هست كه در آفتاب نيست * حسن تو احتياج ندارد به آب و تاب معشوق اگر نجيب بود حسن شرط نيست * رنگ شكسته كم نكند قدر آفتاب از بس خجل شود ز نسيم تو دور نيست * گر در دماغ غنچه شود بوى گل گلاب ترسم ز چشم فتنه گزندى به او رسد * زلفت فكنده است كتانى به ماهتاب ترسم كه رنگ بر رخ تو شرم بشكند * طفل نگاه خيره و روى تو بىنقاب فياض بر رخش نظرى چون كنم ز دور * صد غوطه مىخورد نگهم در خوى حجاب

81 [ عُجب در مستى ندارد هيچ فرقى با شراب ]

عُجب در مستى ندارد هيچ فرقى با شراب * من نمىدانم چرا بدنام شد تنها شراب رندى و چندين رعونت شيخى و صد گونه عجب * چون شود هشيار كس اينجا شراب آنجا شراب بيخودى جاويد بايد عمر دنيا كوتهست * من نمىنوشم از آن در نشئهء دنيا شراب نيست در دلبستگيها نشئه‌اى در باده هم * هست در وارستگى دنيا و ما فيها شراب چارهء لغزيدنِ اين ره عصاى بيخوديست * هركجا افتم ز دست عقل گويم يا شراب

82 [ همين نه مرهم دلهاى خسته است شراب ]

همين نه مرهم دلهاى خسته است شراب * كه موميايى رنگ شكسته است شراب گل شكفتگى از جام باده سيرابست * كليدِ فتحِ درِ عيشِ بسته است شراب طلسم توبهء ما را كه زاهدان بستند * به يك تبسم ساغر شكسته است شراب به صد فسون ز دلم مهر باده نتوان برد * چو حرف راست به طبعم نشسته است شراب