تا بكى فياض بر ما ظلم و بيداد فراق * گو رعيتپرورى بهتر كند سلطان ما
66 [ اى تشنه تيغ ابروى نازت به خون ما ]
اى تشنه تيغ ابروى نازت به خون ما * خط خوش تو سرخط مشق جنون ما
هرگز نبود كوكب ما اينچنين سياه * زلفت فكنده سايه به بخت زبون ما
گلگون ز باده نيست ترا چشم فتنهساز * آلوده است دامن نازش به خون ما
يكرو و يكدليم به هركس چو آينه * بيرون نمايد آنچه بود در درون ما
فياض شكر بخت سيه را چسان كنم * شد عاقبت به زلف بتان رهنمون ما
67 [ گر مستيى ز لعل بتان مىكنيم ما ]
گر مستيى ز لعل بتان مىكنيم ما * در مستى شراب نهان مىكنيم ما
رسواترست نالهء لببستگان ز بيم * ما را خمش مكن كه فغان مىكنيم ما
طفل سرشك بر مژه فرياد مىكند * ورنه ز شكوه تيغ زبان مىكنيم ما
از يك نگاهِ لطف به تاراج رفتهايم * سودى كه مىكنيم زيان مىكنيم ما
هر دم ز موج نالهء گمگشته در سراغ * غمنامهها به دوست روان مىكنيم ما
هرگز خلاف عجز و تنزل نكردهايم * كارى كه مىكنيم همان مىكنيم ما
فياض مىشويم هلاك جفاى دوست * آخر وفاى خويش عيان مىكنيم ما
68 [ بس كه افسردگى از هجر تو شد پيشهء ما ]
بس كه افسردگى از هجر تو شد پيشهء ما * كان ياقوت بود بىتو رگ و ريشهء ما
تا نباشد به نظر چهرهء افروختهاى * خون معنى نزند جوش در انديشهء ما
نتوان برد به هر كاوشى از جا ما را * رگ تعليم كه در سنگ بود ريشهء ما
پى ما گير و دليرانه درآ در صف عشق * روبه وهمِ ترا شير كند بيشهء ما
با همه سادهدلى غم چو امانت سپرد * پرده بر رنگ رخ مىندرد شيشهء ما
رگ لعلى نتوان يافت درين كان فياض * هم ز خون سر ما سرخ بود تيشهء ما
69 [ كارگر نيست به غم تيشهء انديشهء ما ]
كارگر نيست به غم تيشهء انديشهء ما * خورد اى كاش همان بر سر ما تيشهء ما
نخل ما بار ترقى ندهد پندارى * كه به فولاد فرورفته رگ و ريشهء ما
چه عجب گر چو كتان ماه فروريخت ز هم * دم ز مهتاب زند برق دم تيشهء ما
دل من جمع نخواهد كه شود با دل تو * ترسم اى دوست كه بر سنگ خورد شيشهء ما
نيستى مرد سبك جملگى ما فياض * پنجه بر سنگ زند شير تو در بيشهء ما