تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
تا بكى فياض بر ما ظلم و بيداد فراق * گو رعيت‌پرورى بهتر كند سلطان ما

66 [ اى تشنه تيغ ابروى نازت به خون ما ]

اى تشنه تيغ ابروى نازت به خون ما * خط خوش تو سرخط مشق جنون ما هرگز نبود كوكب ما اين‌چنين سياه * زلفت فكنده سايه به بخت زبون ما گلگون ز باده نيست ترا چشم فتنه‌ساز * آلوده است دامن نازش به خون ما يكرو و يكدليم به هركس چو آينه * بيرون نمايد آنچه بود در درون ما فياض شكر بخت سيه را چسان كنم * شد عاقبت به زلف بتان رهنمون ما

67 [ گر مستيى ز لعل بتان مىكنيم ما ]

گر مستيى ز لعل بتان مىكنيم ما * در مستى شراب نهان مىكنيم ما رسواترست نالهء لب‌بستگان ز بيم * ما را خمش مكن كه فغان مىكنيم ما طفل سرشك بر مژه فرياد مىكند * ورنه ز شكوه تيغ زبان مىكنيم ما از يك نگاهِ لطف به تاراج رفته‌ايم * سودى كه مىكنيم زيان مىكنيم ما هر دم ز موج نالهء گم‌گشته در سراغ * غم‌نامه‌ها به دوست روان مىكنيم ما هرگز خلاف عجز و تنزل نكرده‌ايم * كارى كه مىكنيم همان مىكنيم ما فياض مىشويم هلاك جفاى دوست * آخر وفاى خويش عيان مىكنيم ما

68 [ بس كه افسردگى از هجر تو شد پيشهء ما ]

بس كه افسردگى از هجر تو شد پيشهء ما * كان ياقوت بود بىتو رگ و ريشهء ما تا نباشد به نظر چهرهء افروخته‌اى * خون معنى نزند جوش در انديشهء ما نتوان برد به هر كاوشى از جا ما را * رگ تعليم كه در سنگ بود ريشهء ما پى ما گير و دليرانه درآ در صف عشق * روبه وهمِ ترا شير كند بيشهء ما با همه ساده‌دلى غم چو امانت سپرد * پرده بر رنگ رخ مىندرد شيشهء ما رگ لعلى نتوان يافت درين كان فياض * هم ز خون سر ما سرخ بود تيشهء ما

69 [ كارگر نيست به غم تيشهء انديشهء ما ]

كارگر نيست به غم تيشهء انديشهء ما * خورد اى كاش همان بر سر ما تيشهء ما نخل ما بار ترقى ندهد پندارى * كه به فولاد فرورفته رگ و ريشهء ما چه عجب گر چو كتان ماه فروريخت ز هم * دم ز مهتاب زند برق دم تيشهء ما دل من جمع نخواهد كه شود با دل تو * ترسم اى دوست كه بر سنگ خورد شيشهء ما نيستى مرد سبك جملگى ما فياض * پنجه بر سنگ زند شير تو در بيشهء ما
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 154 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده