تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
جز آنكه خود دلش از كف به عشوه‌اى بردى * تو و خداى دگر چيست جرم بيدل ما اگرچه در رهش انديشه باطلست وليك * درست مىرود انديشه‌هاى باطل ما به غير دوست كه در جان دوانده ريشهء مهر * زديم هرچه دگر رُسته بود از گِل ما كسى كه لب به شكر خنده مىگزيد مدام * چه خو گرفت به ابرامهاى سائل ما ز گفتگوى پريشان ما جهان پر شد * بسست هر دل ديوانه را سلاسل ما بدين‌وسيله كه ميرزا سعيد ما تنهاست * چه خوب كرد كه فياض رفت از دل ما

64 [ آتش چكد چو آب ز طرز بيان ما ]

آتش چكد چو آب ز طرز بيان ما * گويى كه شعله‌ايست زبان در دهان ما از عكس چهره هر دو قدم در ديار عشق * طرح بهار ريخته رنگ خزان ما امشب كه داشتيم حديث رخت نبود * دلسوزتر ز شمع كسى هم‌زبان ما چون خامهء شكسته‌نويسان به وصف زلف * حرف درست سر نزند از زبان ما فياض كس ز ضعف به ما ره نمىبرد * گاهى ز ناله پرس چو خواهى نشان ما

65 [ مشق شوخى مىكند طفلى به قصد جان ما ]

مشق شوخى مىكند طفلى به قصد جان ما * باده‌اى در غوره دارد ساقى دوران ما شوخى حسن ترا نازم كه در هجران و وصل * جلوه از هم نگسلد در ديدهء حيران ما گرچه ما خون مىخوريم اما ز گردون ايمنيم * عشق باشد هم بلا و هم بلاگردان ما در برون آسمان بهتر كه جايى خوش كنيم * شورش سيل فنا ره كرده در ايوان ما ما ز دلگيرى چه مىكرديم در دير وجود * گر عدم را ره نمىدادند در بنيان ما عمرها شد تا رگ خواهش گشوديم و هنوز * خون حسرتهاى فاسد جوشد از شريان ما ما قباى هستى خود واژگون پوشيده‌ايم * ابره‌اش مضمون ما و آستر عنوان ما يوسف كنعان عقليم و زليخا نفس شوم * چاه ما دنيا و ابناى زمان اخوان ما نوبت پرسش نمىافتد به دست هيچ‌كس * در قيامت داور ما گر كند ديوان ما زين خجالتها كه ما را از گناهان حاصلست * زهد زاهد را نيارد در نظر عصيان ما عهد ما از بىوفايىها نگردد رخنه دار * كرده با ايمان ما هم‌طينتى پيمان ما وه كه ما چشم قبول از عشق داريم و هنوز * بر نكرد از خام‌سوزى رنگ كفر ايمان ما غرق نافرمانييم و طرفه‌تر اين كز كرم * مىبرد فرمانرواى ما همان فرمان ما هست خط تيره‌رو در مصحف روى بتان * در بيان تيره‌روزى آيه‌اى درشان ما ما كجا و همت آزردن كس از كجا * همسرى با آسمان كى گنجد اندر شأن ما