جز آنكه خود دلش از كف به عشوهاى بردى * تو و خداى دگر چيست جرم بيدل ما
اگرچه در رهش انديشه باطلست وليك * درست مىرود انديشههاى باطل ما
به غير دوست كه در جان دوانده ريشهء مهر * زديم هرچه دگر رُسته بود از گِل ما
كسى كه لب به شكر خنده مىگزيد مدام * چه خو گرفت به ابرامهاى سائل ما
ز گفتگوى پريشان ما جهان پر شد * بسست هر دل ديوانه را سلاسل ما
بدينوسيله كه ميرزا سعيد ما تنهاست * چه خوب كرد كه فياض رفت از دل ما
64 [ آتش چكد چو آب ز طرز بيان ما ]
آتش چكد چو آب ز طرز بيان ما * گويى كه شعلهايست زبان در دهان ما
از عكس چهره هر دو قدم در ديار عشق * طرح بهار ريخته رنگ خزان ما
امشب كه داشتيم حديث رخت نبود * دلسوزتر ز شمع كسى همزبان ما
چون خامهء شكستهنويسان به وصف زلف * حرف درست سر نزند از زبان ما
فياض كس ز ضعف به ما ره نمىبرد * گاهى ز ناله پرس چو خواهى نشان ما
65 [ مشق شوخى مىكند طفلى به قصد جان ما ]
مشق شوخى مىكند طفلى به قصد جان ما * بادهاى در غوره دارد ساقى دوران ما
شوخى حسن ترا نازم كه در هجران و وصل * جلوه از هم نگسلد در ديدهء حيران ما
گرچه ما خون مىخوريم اما ز گردون ايمنيم * عشق باشد هم بلا و هم بلاگردان ما
در برون آسمان بهتر كه جايى خوش كنيم * شورش سيل فنا ره كرده در ايوان ما
ما ز دلگيرى چه مىكرديم در دير وجود * گر عدم را ره نمىدادند در بنيان ما
عمرها شد تا رگ خواهش گشوديم و هنوز * خون حسرتهاى فاسد جوشد از شريان ما
ما قباى هستى خود واژگون پوشيدهايم * ابرهاش مضمون ما و آستر عنوان ما
يوسف كنعان عقليم و زليخا نفس شوم * چاه ما دنيا و ابناى زمان اخوان ما
نوبت پرسش نمىافتد به دست هيچكس * در قيامت داور ما گر كند ديوان ما
زين خجالتها كه ما را از گناهان حاصلست * زهد زاهد را نيارد در نظر عصيان ما
عهد ما از بىوفايىها نگردد رخنه دار * كرده با ايمان ما همطينتى پيمان ما
وه كه ما چشم قبول از عشق داريم و هنوز * بر نكرد از خامسوزى رنگ كفر ايمان ما
غرق نافرمانييم و طرفهتر اين كز كرم * مىبرد فرمانرواى ما همان فرمان ما
هست خط تيرهرو در مصحف روى بتان * در بيان تيرهروزى آيهاى درشان ما
ما كجا و همت آزردن كس از كجا * همسرى با آسمان كى گنجد اندر شأن ما