تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
آن مست غيوريم كه هر لحظه فروشد * سيلى به بناگوش فلك دست رد ما آن عاشق درديم كه در عرصهء تقدير * جز بر دل آزرده نباشد حسد ما در هشت چمن گلشن فردوس ندارد * يك سرو به رعنايى شمشاد قد ما در جور و جفا گرچه صدِ او به يكى نيست * در مهر و وفا ليك يكِ ماست صد ما بر خوان غم عشق تو مهمان عزيزم * هر لحظه غمى تازه شود نامزد ما فياض غم از گمرهى دشت جنون نيست * نقش قدم ماست درين ره بلد ما

55 [ جز داغ سينه گل نكند در بهار ما ]

جز داغ سينه گل نكند در بهار ما * از جوى شعله آب خورد لاله‌زار ما هر رنگ لاله‌اى كه شكست آفتاب شد * پژمردگى نچيد گلى از بهار ما در چارفصل گلبن ما را شكفتگيست * گل بسته است عقد اخوت به خار ما ما صاف‌طينتان به جهان صلح كرده‌ايم * آيينه تيرگى نكشد از غبار ما ما را به خاك تيره برابر نمود عشق * اين بود در جهان سبب اعتبار ما هرچند لاغريم و ليكن ز روز و شب * تازد دواسبه دور فلك در شكار ما « 1 » فياض گرچه طرز سخن تازه بود ليك * اين طرز تازه‌تر شده در روزگار ما

56 [ گفته‌اى بيدار بايد عاشق ديدار ما ]

گفته‌اى بيدار بايد عاشق ديدار ما * پاس اين حرف تو دارد ديدهء بيدار ما رتبهء افتادگى را خوش به بالا برده‌ايم * سايه بر بالاى خود مىافكند ديوار ما دوستان مرهم‌گذار و دشمنان الماس‌ريز * كس نمىداند علاج سينهء افگار ما چون نسيمى كز چمن برگ گلى آرد برون * ناله لخت دل برون مىآرد از گلزار ما هريك از پود نفس در دست تار ناله‌ايست * ديگر اى حسرت چه مىخواهى ز جان زار ما زهد زاهد شعبه‌اى از دودمان كفر ماست * خويشى نزديك دارد سبحه با زنّار ما گرچه در آلوده‌دامانى مثل گشتيم ليك * آب حسرت مىرود در جوى استغفار ما تا كدامين فتنه بازش بر سر ناز آورد * بوى خون مىآيد امروز از در و ديوار ما ما ز اوج آسمان بر آستان افتاده‌ايم * از مروت نيست فياض اين قدر آزار ما

57 [ كرد جا داغ جنون باز ز نو بر سر ما ]

كرد جا داغ جنون باز ز نو بر سر ما * سايه افكند دگر بر سر ما اختر ما ما فلك سوختگان عيش و طرب نشناسيم * عيش ماتم شود آيد چو سوى كشور ما
هامش
( 1 ) - روز و شب را به دو اسب تشبيه كرده است كه فلك با اين دو اسب به او مىتازد .