تا به راه افتادم از بيراه شوقم مانده شد * جاده كى زنجير بر پا مىنهد ديوانه را
چارهء غم در محبت تن به غم در دادنست * سوختن آبى بر آتش مىزند پروانه را
عيش دنيا عاقلان را سخت غافل كرده است * از براى خواب پيدا كردهاند افسانه را
گم نخواهد گشت در خاك اين گرامى تخم پاك * سبز خواهد كرد دهقان عاقبت اين دانه را
در ميان كفر و دين بيگانگى فياض چيست * صلح بايد داد باهم كعبه و بتخانه را
47 [ عشق چو پرده بردَرَد حسن كرشمهزاى را ]
عشق چو پرده بردَرَد حسن كرشمهزاى را * پر كند از شكوه شه آينهء گداى را
خيز و بيا و جلوه ده قامت جلوهزاى را * جام مى كرشمه كن نرگس سرمهساى را
صيد كمند طرهاى گشته دلم كه تا ابد * حسرت استخوان من طعمه دهد هماى را
نيست ز مهر من عجب گر به دل تو جا كند * گرم كند شرارهاى در دل سنگ جاى را
عشق تو شعله مىخورد پردهء ناله مىدرد * بر دم تيغ مىبرد شوق برهنه پاى را
هيچ كسى كند به من آنكه بود همه كسم * دشمن خانه مىكند عشق تو آشناى را
پيش رخ تو برگ گل لاف زند ز نازكى * رنگ حيا دهد خدا چهرهء بىحياى را
عشق چه خواهد از هنر پنجهء سعى بىاثر * عقده شود كليد در عقل گرهگشاى را
روى نكو نمىشود مبتذل از نگاه كس * ديدن جنس قيمتى كم نكند بهاى را
سير نديده مىرود روى تو فياض كنون * بهر نگاه واپسين رخ بنما خداى را
48 [ مصوِّرگونه از رويت دهد حسن مثالى را ]
مصوِّرگونه از رويت دهد حسن مثالى را * مهندس نسخه ز ابرويت برد شكل هلالى را
اگر پاى نگاهت در ميان نبود كه خواهد كرد * به حسن لم يزل پيوسته عشق لايزالى را
من از نازى كه با مه داشت ابروى تو مىگفتم * كه به اطاق بلندى مىنهد صاحب كمالى را
رمد مضمون بكرى بود در ديوان هجرانش * نوشتم در بياض چشم خود آن بيت عالى را
من و خميازهپردازى به آغوشى كه شب يادش * كند در پهلوى من خار گلهاى نهالى را « 1 »
چسان فكر برون رفتن كند از بزم او عاشق * كه بر پا دام بيند حلقههاى نقش قالى را
به ياد طالب آمل چو چشمى تر كنم فياض * به ايران رسم گردانم هواى برشكالى را « 2 »
49 [ دل به زلفش مىكشد آشفته سامانى مرا ]
دل به زلفش مىكشد آشفته سامانى مرا * مىكند تكليف هندستان پريشانى مرا
رتبهء ليلى چو دادش حسن دانستم كه عشق * همچو مجنون مىكند آخر بيابانى مرا
هامش
( 1 ) - نهالى ، بستر ، تشك .
( 2 ) - برشكال ( هندى ) ، موسم باران هندوستان .