تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
شسته‌ام تا دفتر تعليم را آسوده‌ام * هست دانش آفتاب و سايه نادانى مرا كثرت و خلوت ندانم بس كه مدهوش توام * از وجود غير فارغ كرده حيرانى مرا در لباس ابر بهتر مىتوان ديد آفتاب * در نظر پوشيده‌تر كردست عريانى مرا دشمنى با اهل اسلامم نه كافر دوستيست * ننگ مىآيد عزيزان زين مسلمانى مرا نه ز طاعت برتوانم خورد و نه از معصيت * هرچه كشتم بار مىآرد پشيمانى مرا ما اسيران غم از يك جيب سر بر كرده‌ايم * كرد طوق فاخته آخر گريبانى مرا آرزوى وصل پيش و بيم هجران در قفا * از دو جانب مىكند عشقت نگهبانى مرا دهر اگر باشد زليخا من چو يوسف نيستم * پس چرا بىجرم عصمت كرده زندانى مرا خودنماييها حجاب چهرهء مقصود بود * صد در دانش گشود اظهار نادانى مرا خدمت مخدوم اصفاهانىاى فياض كاش * در هواى خود كند چندى صفاهانى مرا

50 [ بيا ساقىّ و آتش در زن اين زهد ريايى را ]

بيا ساقىّ و آتش در زن اين زهد ريايى را * چو زاهد تا بكى سازم بت خود پارسايى را به كاه عشق كوهى برنيايد زور بازو بين * كه چون با ناتوانى مىكند خيبرگشايى را سبك پروازتر در اوج همت هركه فارغ‌تر * به جاى بال‌وپر دارند مردان بينوايى را به لاف دانش از كشف حقايق عقل مىنازد * گلى بر سر بهست از صد گلستان روستايى را به استغنا ز مردم دستمزد عشوه مىخواهد * به نام پادشاهى مىكند زاهد گدايى را نجات عشق در سرگشتگى باشد نمىداند * درين دريا بجز باد مخالف ناخدايى را به تن بيجاست نام آدميت كار جان دارد * ز نى آوازه و باشد نفس در رنج‌نايى را ترا گر شيوه غير از بندگى باشد خدا داند * كه بر ذات تو تهمت مىتوان كردن خدايى را نزاكت چون شكر فياض جوشد از نى كلكم * رسانيدم به جاى نازكى نازك ادايى را

51 [ جدا از دوستان در مرگ مىبينم رهايى را ]

جدا از دوستان در مرگ مىبينم رهايى را * براندازد خدا بنياد ايام جدايى را درين كشور رواج سست عهدى از تو پيدا شد * به نام خويش كردى سكه نقد بىوفايى را دم سرد غرض‌گويان ز صرصر باج مىگيرد * خدا روشن نگه دارد چراغ آشنايى را تو چون پامال كردى ليك ترسم تا ابد ماند * ز خونم تهمتى در گردن آن دست حنايى را به‌آسانى نيايد شاهد عصمت در آغوشم * دو عالم داده‌ام كابين عروس پارسايى را بلا باشد بلا شهرت گرت در ديده جا سازند * از آن بر توتيايى برگزيدم خاك‌پايى را بدين زودى عجب گر وصل او گردد نصيب من * كه من از راه دورى ديده‌ام اين روشنايى را نمىسازى به من تنها نيايد خود وفا از تو * نگهدار از براى ديگران هم بىوفايى را