43 [ از بيم دريا كى كنم ترك اين ره كوتاه را ]
از بيم دريا كى كنم ترك اين ره كوتاه را * من خود به اميد خطر طى كردهام اين راه را
در وادى عشق و جنون منت مكش از رهنمون * ره مىنمايد بوى خون گمكردگان راه را
پست و بلند اين سفر هموار شد بر بىخبر * ديو طبيعت بيشتر ره مىزند آگاه را
در سينه تا كى حفظ غم در ديده تا كى ضبط نم * چون باد و باران سر بهم داديم اشك و آه را
يعقوب را دل پر ز خون بخت زليخا سرنگون * يوسف به آغوش اندرون با تيرهبختى چاه را
از عكس ساقى تاب مى آنگه من و دورى ز وى * در آب بيند تا بكى ديوانه روى ماه را
فياض اگر افتادهام خوارم مبين كآزادهام * بر بام گردون مىزند تجريد من خرگاه را
44 [ بستم ز چارگوشهء عالم نگاه را ]
بستم ز چارگوشهء عالم نگاه را * تا ديدم اين دو گوشهء چشم سياه را
فرقى ميان روز و شب خود نكردهايم * تا فرق كردهايم سفيد و سياه را
پيچيده دود در جگر اى گريه مهلتى * چندانكه از شكنجه برآريم آه را
آن را رواست دعوى اعجاز چون كليم * كز آستين خود بدر آرد گواه را
فياض عمرهاست كه در چشم خونفشان * دارم ذخيره سرمهء اين خاك راه را
45 [ گر نهان سازم غم عشقت چه سازم ناله ر ] ا
گر نهان سازم غم عشقت چه سازم ناله را * تب اگر پوشيده ماند چون كنم تبخاله را
دست افشاندى ز گلشن ريختى اوراق گل * روى گرداندى ز صحرا داغ كردى لاله را
يك گل از زخم تمنا تازه بر من نشكفد * من به ناخن تازه دارم داغ چندينساله را
وقت آيينبندى بازار مژگان ترست * گريه بر دوش آورد از لخت دل پرگاله را « 1 »
شب كه شيون پيچوتابم در نفس افكنده بود * از خراش سينه كردم شانه زلف ناله را
من هلاك گوشهء چشمى كه پنهان ديدنش * گلهء آهو به دنبال افكند دنباله را
گرد آن عارض ببين فياض دور چتر خط * گر نديدستى به دور خرمن مه هاله را
46 [ سايهء زلفت به سر شمشاد سازد شانه را ]
سايهء زلفت به سر شمشاد سازد شانه را * سبز در آتش كند اقبال خالت دانه را
مستيم چون بوى گل پنهان نمىماند به كس * من كه بر سر همچو شاخ گل زدم پيمانه را
حال ما از ما چه مىپرسى كه پامال توايم * سيل داند سرگذشتى هست اگر ويرانه را
وضع دنيا گرنه بر انجام باشد غم مدار * خاصه از بهر خرابى ساختند اين خانه را
هامش
( 1 ) - پرگاله ، پركاله ، پارهاى از هر چيز .