تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥

40 [ ز من منت بود سرو و سمن را ]

ز من منت بود سرو و سمن را * به خون ديده پروردم چمن را به جرم دوستى از دولت دل * چها بر سر نيامد كوه‌كن را ندارم كاوكاو ناخن غم * لباس نو كنم داغ كهن را زكات نيكويى ضبط نگاهست * به ياد از من نگهدار اين سخن را حرامت باد نام عشق فياض * به هفت آب ار نمىشويى دهن را

41 [ گر كشم بر رخ دريا مژهء پرخون را ]

گر كشم بر رخ دريا مژهء پرخون را * غوطه‌ها در عرق شرم دهم جيحون را عجب از جاذبهء عشق كه از يكرنگى * طوق ليلى نكند سلسلهء مجنون را رتبهء كوه‌كن اين بس كه كشيدست به دوش * در وفا يك دو قدم غاشيهء گلگون را بلد راه جنون نقش پى مجنونست * خضر از ره نبرد گمشدهء هامون را خونبها يافت كسى كاب دم تيغ تو خورد * اين هوس تشنه به خون كرد دل پرخون را همچو پروانه به گرد سر خود گرداند * شعلهء آه دل سوخته‌ام گردون را ظاهرم آينهء صورت باطن شده است * شاهد حال درون ساخته‌ام بيرون را طرفه نعم البدلى يافته‌ام جا دارد * كه فراموش كند صحبت افلاطون را اين همه نكتهء سربسته كه در نامهء تست * هم تو فياض مگر فهم كنى مضمون را

42 [ نمىپوشد چو خورشيد آن پرى از هيچ كس رو را ]

نمىپوشد چو خورشيد آن پرى از هيچ كس رو را * نگه دارد خدا از فتنه‌هاى چشم بد او را نظر بر نرگس مستانهء جادو وشى دارم * كه چشمش سرمه‌دان ناز سازد چشم آهو را برو رويش مسلمان را به مصحف سوختن خواند * سر زلفش به آتش مىنمايد راه هندو را به خشم و ناز ازو يك ذره روى دل نگردانم * بگردم گرد او وقتى كه گرداند ز من رو را دل آتش مزاج من به هيچ از جوش ننشيند * مگر آب دم خنجر نشاند آتش او را به زور اين عقده از پيش دل او برنمىخيزد * ندانم كوه‌كن تا چند دارد رنجه بازو را به راهى بايدم با همرهان بد موافق شد * كه انگشتان پا از هم تهى سازند پهلو را مرا از فضل سرشارى كه دارم اين پسند آمد * كه در بزم ادب ته مىتوانم كرد زانو را به چوگان كه بازى مىكند گردون بالا دست * كه يك ضربت ز مشرق تا به مغرب مىبرد گو را به آن رعنا بت آتش طبيعت كس نمىگويد * كه از چشم بدان پوشيده دارد روى نيكو را اگر دارى هواى خدمت مردان ره فياض * به آب حلم بايد روى شستن آتش خو را
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 145 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده