40 [ ز من منت بود سرو و سمن را ]
ز من منت بود سرو و سمن را * به خون ديده پروردم چمن را
به جرم دوستى از دولت دل * چها بر سر نيامد كوهكن را
ندارم كاوكاو ناخن غم * لباس نو كنم داغ كهن را
زكات نيكويى ضبط نگاهست * به ياد از من نگهدار اين سخن را
حرامت باد نام عشق فياض * به هفت آب ار نمىشويى دهن را
41 [ گر كشم بر رخ دريا مژهء پرخون را ]
گر كشم بر رخ دريا مژهء پرخون را * غوطهها در عرق شرم دهم جيحون را
عجب از جاذبهء عشق كه از يكرنگى * طوق ليلى نكند سلسلهء مجنون را
رتبهء كوهكن اين بس كه كشيدست به دوش * در وفا يك دو قدم غاشيهء گلگون را
بلد راه جنون نقش پى مجنونست * خضر از ره نبرد گمشدهء هامون را
خونبها يافت كسى كاب دم تيغ تو خورد * اين هوس تشنه به خون كرد دل پرخون را
همچو پروانه به گرد سر خود گرداند * شعلهء آه دل سوختهام گردون را
ظاهرم آينهء صورت باطن شده است * شاهد حال درون ساختهام بيرون را
طرفه نعم البدلى يافتهام جا دارد * كه فراموش كند صحبت افلاطون را
اين همه نكتهء سربسته كه در نامهء تست * هم تو فياض مگر فهم كنى مضمون را
42 [ نمىپوشد چو خورشيد آن پرى از هيچ كس رو را ]
نمىپوشد چو خورشيد آن پرى از هيچ كس رو را * نگه دارد خدا از فتنههاى چشم بد او را
نظر بر نرگس مستانهء جادو وشى دارم * كه چشمش سرمهدان ناز سازد چشم آهو را
برو رويش مسلمان را به مصحف سوختن خواند * سر زلفش به آتش مىنمايد راه هندو را
به خشم و ناز ازو يك ذره روى دل نگردانم * بگردم گرد او وقتى كه گرداند ز من رو را
دل آتش مزاج من به هيچ از جوش ننشيند * مگر آب دم خنجر نشاند آتش او را
به زور اين عقده از پيش دل او برنمىخيزد * ندانم كوهكن تا چند دارد رنجه بازو را
به راهى بايدم با همرهان بد موافق شد * كه انگشتان پا از هم تهى سازند پهلو را
مرا از فضل سرشارى كه دارم اين پسند آمد * كه در بزم ادب ته مىتوانم كرد زانو را
به چوگان كه بازى مىكند گردون بالا دست * كه يك ضربت ز مشرق تا به مغرب مىبرد گو را
به آن رعنا بت آتش طبيعت كس نمىگويد * كه از چشم بدان پوشيده دارد روى نيكو را
اگر دارى هواى خدمت مردان ره فياض * به آب حلم بايد روى شستن آتش خو را