تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤

37 [ كتابت كى تواند داد داد بىقراران را ]

كتابت كى تواند داد داد بىقراران را * سحاب خشك حسرت مىدهد مشتاق باران را چه شد ديريست كز زلف بتان بويى نمىآرى * به اميدى نشاندى اى صبا اميدواران را نمك دارد كه بعد از انتظار غم ز دل بردن * جراحت تازه سازد نامهء او دل‌فگاران را گلستان را به سر تا سايهء سرو تو افتادست * بهار تازه‌رو دادست گويى نوبهاران را هنوز اندر چمن زان شب كه بگشادى گريبانى * گل از بوى تو مرهم مىنهد داغ هزاران را ستم باشد پس از رو دادن اسباب جمعيت * كه گردون دور تر گرداند از هم دوستداران را مگر از كوى او فياض انداز « 1 » سفر دارد * وداع طرفه اى مىكرد امشب باز ياران را

38 [ نمىدانم چه آيينست كافر كج‌كلاهان را ]

نمىدانم چه آيينست كافر كج‌كلاهان را * كه شير دايه پندارند خون بىگناهان را ز حالم غافلى ظالم نمىدانى كه مىبايد * غم اميدواران بيشتر اميدكاهان را به شوخيهاى انصاف تو نازم در صف محشر * كه دامن مىدهد در دست مشتى دادخواهان را ز اقبال بلند عشق بىطالع خبر دارم * كه تسخير سيه‌بختان كند مژگان سياهان را تو اى سرخيل خوبان چون به خال و خط كنم وصفت * به تعريف دگر بايد ستودن پادشاهان را به ما بسيار اى بدخو جفا كردى و بد كردى * ازين بدتر جفا بايست كردن نيك‌خواهان را رميدنهاى عاشق در حقيقت دام معشوقست * به وحشت الفت ديگر بود جادونگاهان را نگاه سركشش را التفاتى با اسيرانست * رعيت‌پرورى لازم بود شوكت‌پناهان را به جهد خويش بايد دست در دامان رهبر زد * چه مىداند جرس درد دل گم‌كرده‌راهان را به اين بيچارگيها دل همان در چاره مىبنديم * اميد ساحل از دل كى رود كشتىتباهان را

39 [ ز پس افتادگان عرض نيازى پيشوايان را ]

ز پس افتادگان عرض نيازى پيشوايان را * كه دشوارست قطع وادى اين فرسوده پايان را كه مىگويد نوابخشان اين كو را كه يك ساعت * به طرف دامنى گيرند دست اين بينوايان را چه خواهد شد نگاهى گر نباشد گوشهء چشمى * به اين بيگانگى تا كى توان ديد آشنايان را غناى سلطنت كم‌مايه‌تر از مسكنت ديدم * مگر غالب شريكى هست با شاهان گدايان را فريب رهبران شرع بيش از رهزنان آمد * نمىدانم كه از ره برده باشد رهنمايان را دماغ دوربينيهاى عقل از عاشقان نايد * دليل ديگرى مىبايد اين آشفته‌رايان را به من گفتى چرا فياض ترك زهدورزى كرد * چه دانم من به وى تقرير كن اين بحث آيان را
هامش
( 1 ) - انداز ، قصد ، ميل .