بىداغ عشق شمع خرد را فروغ نيست * در دست بهترست چراغ دگر مرا
خاطر ز نكتههاى حكيمانهام گرفت * دل مىكشد به لابه و لاغ « 1 » دگر مرا
فارغ شدم ز عقل و همان مىدهد هنوز * ديوانگى نويد فراغ دگر مرا
ساغر ز خون لبالب و لبريز ناله دل * امشب شكفته است دماغ دگر مرا
ممنون جام بادهء لبريز نيستم * اين نشئه مىرسد ز اياغ دگر مرا
فياض عقل گمشده در جستجوى من * ترسم كه پى برد به سراغ دگر مرا
34 [ از گريه خلاصى نبود چشم ترم را ]
از گريه خلاصى نبود چشم ترم را * كردند بحل بر مژه خون جگرم را
شمشير تو از جيب برآورد سرم را * دام تو به پرواز درآورد برم را
پرواز هوايش نه بهاندازهء بالست * بيچارگى از بهر همين كند پرم را
ادراك كمالات تو بر داغ بلندست * كوته نفكندند كمند نظرم را
گر زانكه لباس ورعم چاك گنه داشت * بر پرتو خورشيد گشودند درم را
با داغ تو بر گبر و مسلمان شرفم هست * اين سكه در ايام روا كرد زرم را
35 [ باز دارد عشق در آغوش بيهوشى مرا ]
باز دارد عشق در آغوش بيهوشى مرا * غم مهيا مىكند اسباب مدهوشى مرا
با زبان بىزبانى مىكنم تقرير شوق * كرده ذوق گفتگو سرگرم خاموشى مرا
مدتى شد تا ز معراج قبول افكنده است * طرهء او در سيهچاه فراموشى مرا
خلعت سر تا به پايى دوختم از داغ عشق * چشم مستش كرد تكليف سيهپوشى مرا
ديدهام تا حلقههاى زلف چين برچين او * مىشود فياض ذوق حلقه در گوشى مرا
36 [ منم كه كردهام الماس نشئه مرهم را ]
منم كه كردهام الماس نشئه مرهم را * به مرگ عيش سيهپوش داغ ماتم را
كسى كه سرمه از آن درگرفت چون خورشيد * به يك نگاه ببيند تمام عالم را
به گلشنى كه در ان شعله آبيار بود * به آفتاب برابر نهند شبنم را
به روز وصل سياهى ز داغ برگيرم * لباس عيد نسازم پلاس ماتم را
به دهر خون بخورد آدمى چه چاره كند * به آب غصه سرشتند خاك آدم را
ز دود دل رقمى چند در سفينهء چرخ * به يادگار نوشتيم شكوهء غم را
نياورم به زبان راز دل ولى فياض * بگو چه چاره كنم گريهء دمادم را
هامش
( 1 ) - لاغ ، هزل ، شوخى .