تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
بىداغ عشق شمع خرد را فروغ نيست * در دست بهترست چراغ دگر مرا خاطر ز نكته‌هاى حكيمانه‌ام گرفت * دل مىكشد به لابه و لاغ « 1 » دگر مرا فارغ شدم ز عقل و همان مىدهد هنوز * ديوانگى نويد فراغ دگر مرا ساغر ز خون لبالب و لبريز ناله دل * امشب شكفته است دماغ دگر مرا ممنون جام بادهء لبريز نيستم * اين نشئه مىرسد ز اياغ دگر مرا فياض عقل گمشده در جستجوى من * ترسم كه پى برد به سراغ دگر مرا

34 [ از گريه خلاصى نبود چشم ترم را ]

از گريه خلاصى نبود چشم ترم را * كردند بحل بر مژه خون جگرم را شمشير تو از جيب برآورد سرم را * دام تو به پرواز درآورد برم را پرواز هوايش نه به‌اندازهء بالست * بيچارگى از بهر همين كند پرم را ادراك كمالات تو بر داغ بلندست * كوته نفكندند كمند نظرم را گر زانكه لباس ورعم چاك گنه داشت * بر پرتو خورشيد گشودند درم را با داغ تو بر گبر و مسلمان شرفم هست * اين سكه در ايام روا كرد زرم را

35 [ باز دارد عشق در آغوش بيهوشى مرا ]

باز دارد عشق در آغوش بيهوشى مرا * غم مهيا مىكند اسباب مدهوشى مرا با زبان بىزبانى مىكنم تقرير شوق * كرده ذوق گفتگو سرگرم خاموشى مرا مدتى شد تا ز معراج قبول افكنده است * طرهء او در سيه‌چاه فراموشى مرا خلعت سر تا به پايى دوختم از داغ عشق * چشم مستش كرد تكليف سيه‌پوشى مرا ديده‌ام تا حلقه‌هاى زلف چين برچين او * مىشود فياض ذوق حلقه در گوشى مرا

36 [ منم كه كرده‌ام الماس نشئه مرهم را ]

منم كه كرده‌ام الماس نشئه مرهم را * به مرگ عيش سيه‌پوش داغ ماتم را كسى كه سرمه از آن درگرفت چون خورشيد * به يك نگاه ببيند تمام عالم را به گلشنى كه در ان شعله آبيار بود * به آفتاب برابر نهند شبنم را به روز وصل سياهى ز داغ برگيرم * لباس عيد نسازم پلاس ماتم را به دهر خون بخورد آدمى چه چاره كند * به آب غصه سرشتند خاك آدم را ز دود دل رقمى چند در سفينهء چرخ * به يادگار نوشتيم شكوهء غم را نياورم به زبان راز دل ولى فياض * بگو چه چاره كنم گريهء دمادم را
هامش
( 1 ) - لاغ ، هزل ، شوخى .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 143 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده