تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
يارست با من سر گران ياران همه نامهربان * كو مرگ تا هم در زمان آسان كند كار مرا كو دل كه غمخوارى كند كو گريه تا زارى كند * كو ناله كز يارى كند از من خبر يار مرا من مرد عشرت نيستم در خورد صحبت نيستم * جز باب حسرت نيستم ها مژده دلدار مرا حسرت كشيده در برم محنت گرفته بر سرم * عشقت رواج طرفه‌اى دادست بازار مرا بختم چه دلسوزى كند ماتم چه نوروزى كند * خواهم خدا روزى كند صبحى شب تار مرا هرگز نگشتم بهره‌ور نه از كلاه و نه كمر * ژوليده مويى تا ز سر افكنده دستار مرا آخر ز آه سرد من بر باد دادى گرد من * خواهم به روز درد من بنشانى اغيار مرا گر دل ز زلف آن نكو بىبهره شد از آرزو * فيض بهار خط او گل مىكند خار مرا فياض تا كى اين‌چنين حسرت برم بر آن و اين * كو مرگ كز دوش زمين بردارد اين بار مرا

31 [ بىتپش آرام كى باشد دل زار مرا ]

بىتپش آرام كى باشد دل زار مرا * ذوق جستن زنده دارد نبض بيمار مرا من كجا و اين‌قدر تاب تزلزلهاى عشق * عطسهء گل مىكند آشفته دستار مرا شكوهء نازك‌دلان از برگ گل نازك‌ترست * مىتوان در يك نفس طى كرد طومار مرا كرده‌ام كوته به خود راه دراز آرزو * يك گره درهم نوردد رشتهء كار مرا نغمه روحانيست زاهد پنبه‌اى در گوش نه * بو كه بتوانى شنيدن نالهء زار مرا گلبنم را نااميدى از بهار فيض نيست * يك گلستان گل در آغوشست هر خار مرا در فروغ آفتاب عشق منزل كرده‌ايم * نيست دست سايه دامنگير ديوار مرا خون دل بىخواست مىجوشد ز شريان نفس * نيش مضرابى نمىيابد رگ تار مرا تا زبان عشق دارم در دهان فياض‌وار * سر خط كردار مىسازند گفتار مرا

32 [ چو كرد خاك ره يار روزگار مرا ]

چو كرد خاك ره يار روزگار مرا * به چشم عالميان داد اعتبار مرا دماغ بوى گل و برگ گلستانم نيست * مگر به باغ برد نالهء هزار مرا به كف نه جام ميى در نظر نه روى مهى * گلى شكفته نگرديد ازين بهار مرا ز طرز ديدن پنهانت اين‌چنين پيداست * كه راز دل ز تو پنهان شد آشكار مرا مرا ز گردش چشم تو حال مىگردد * به گردش مه و مهر فلك چه كار مرا ز نارسايى اقبالم اى فلك خوش باش * به دامنى نرسم گر كنى غبار مرا چنين كه زار و ضعيفم ز هجر او فياض * مگر صبا برساند به كوى يار مرا

33 [ دل مىكشد به لاله و راغ دگر مرا ]

دل مىكشد به لاله و راغ دگر مرا * ديوانه مىكند گل باغ دگر مرا