تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
شفادانان لعل يار فارغ از اشاراتند * نمىخوانند هرگز دفتر عرض فضائل را ميان ما و جانان حايلى خود نيست جز هستى * بيا فياض تا از پيش برداريم حايل را

28 [ كم گير بهر حادثه عقل كفيل را ]

كم گير بهر حادثه عقل كفيل را * بستن به مُشت خس نتوان رود نيل را چشم اميد داشتن از اهل روزگار * باشد طبيبِ درد نمودن عليل را بال مگس ندارم و بر خويش بسته‌ام * كارى كه كردنيست پر جبرئيل را كس نيست در مقام فنا جز بقاى دوست * ورنه چرا نسوختى آتش خليل را تا شاهراه گم شدن آمد به پيش من * در ره چو نقش پاى فكندم دليل را خلق نكو ملازم روى نكو بود * غير از جميل زشت نمايد جميل را رنگيست اينكه تا به قيامت نمىرود * دامن به دست خون ندهد كس قتيل را پيش از اقامت اهل تجرد درين مقام * آماده گشته‌اند نداى رحيل را ديدار دوست اجر شهادت نوشته‌اند * معنى همين بسست ثواب جزيل را غير از سواد خوانى دلها ستم بود * در شرعِ اهلِ تجربه چشم كحيل را تا جرعه‌اى ز خون دلم در سبو بود * بر زاهدان سبيل كنم سلسبيل را قيمت كمست جنس نكو را چه شد حكيم * كز پى ديت گذاشته خون سبيل را قدر سخن اگر نشناسد كسى چه غم * قيمت بسست جوهر ذاتى اصيل را گوهر قليل و مهره كثيرست گوش‌دار * تا كمتر از كثير ندانى قليل را غم بر كنار و صحبت حالست در ميان * فياض هان خبر نكنى قال و قيل را

29 [ مستى مدام جام هوس مىدهد مرا ]

مستى مدام جام هوس مىدهد مرا * گر دم زنم به دست عسس مىدهد مرا صياد را چو نالهء زارم اثر كند * از قيد دام سر به قفس مىدهد مرا شان و شكوه عهد سليمانيم گذشت * مورى كنون به باد نفس مىدهد مرا ناز زمانه بهر غمى تا بكى كشم * اين جام آرزو همه كس مىدهد مرا سيمرغ پر شكستهء اوج قناعتم * گردون فريب بال مگس مىدهد مرا من آن نيم كه گرد پى كاروان خورم * گاهى فريب ناله جرس مىدهد مرا فياض اگر عنان نكشم طبع شوخ من * چون شعله سر به خار و به خس مىدهد مرا

30 [ از ناتوانى مىكشد دوش نفس بار مرا ]

از ناتوانى مىكشد دوش نفس بار مرا * هر شب نسيمى مىبرد آشفته دستار مرا صيتم پس از من مىكشد صوتى به گوش آسمان * جز در گسستن ناله‌اى قسمت نشد تار مرا
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 141 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده