نگاه گرم از بيمش نهفتم در پس مژگان * چه دانستم كه مشت خس نمىپوشاند آتش را
ضعيفان را نباشد زور بازوى قوىدستان * سپند ما عبث بر خويش مىخنداند آتش را
برآرد دود اگر از خرمن من جاى آن دارد * نگاه او كه برق از سبزه مىروياند آتش را
عرق كز چهرهء گلرنگ آتشگون فروريزد * اگر در آتش افشانند مىسوزاند آتش را
به روى او گشايد غنچه و گل پرعرق گردد * گهى خنداند اخگر را گهى گرياند آتش را
چسان با عارض او لاف يكرنگى تواند زد * كه رخسارش به رنگى هر زمان گرداند آتش را
چنين كز نالهام فياض فوج شعله مىجوشد * دم گرمم به خاكستر چرا ننشاند آتش را
25 [ سخن از خود رود چون گرد سر گردد زبانش را ]
سخن از خود رود چون گرد سر گردد زبانش را * تبسم آب مىگردد چو مىبوسد لبانش را
چنان سرداده رخش جلوه در ميدان بىتابى * كه نتواند گرفتن دست تمكين هم عنانش را
چو مويى گشتهام باريك و با اين ناتوانيها * به صد دقت تصور مىكنم موى ميانش را
بدان نيت كه يابم فرصت يك سجده بر خاكش * هزاران بوسه بر لب نذر دارم آستانش را
شهيدى كو سپارد جان به ياد زلف مشكينش * هما در عطسه افتد گر ببويد استخوانش را
هنوز از مصر تا كنعان توان ره بىبلد رفتن * كه بوى پيرهن ره مىنمايد كاروانش را
زبان گوشهء چشمش به من پيوسته در حرفست * ولى فياض كس چون من نمىفهمد زبانش را
26 [ تا ز دمسردان نگه دارم چراغ خويش را ]
تا ز دمسردان نگه دارم چراغ خويش را * چون فلك شب وا كنم دكان داغ خويش را
منّتى نه از بهاران بود و نه از چشمهسار * ما به آب ديده پرورديم باغ خويش را
با جنون نارسا نتوان ز عقل ايمن نشست * اندكى آشفتهتر خواهم دماغ خويش را
پرتو بخت سيه تا بر سر ما سايه كرد * كم ندانيم از هما اقبال زاغ خويش را
داغ دل را با كسى فياض ننمودم چو صبح * زير دامن سوختم چون شب چراغ خويش را
27 [ نمود از پرده رخ يارم نمىخواهم دلايل را ]
نمود از پرده رخ يارم نمىخواهم دلايل را * بيا از پيش من اى گريه بردار اين رسايل را
از آن كنج لب شيرين غريبى بوسه مىخواهد * چه مىگويى جوابش منع نتوان كرد سايل را
به من از علم اشراقىّ و مشّايى چه مىگويى * كه صدره شستهام چون مشق طفلان اين رسايل را
حديث وصل و حرف كيميا يا رب كه پيدا كرد * كه قولى در ميان هست و نمىدانيم قايل را
مسخَّن « 1 » دان دل تنگم مجسطى را نمىدانم * به بطليموس بگذار اين مُمثِّل « 2 » را و مايل « 3 » را
هامش
( 1 ) - مسخّن ، گرم شده .
( 2 ) - ممثّل ، مدار حركت انتقالى هر سياره را فلك ممثل آن گويند كه واقع در سطح منطقة البروج و موازى با آن است .
( 3 ) - مايل ، نام جزء اعظم فلك قمر .