تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
نگاه گرم از بيمش نهفتم در پس مژگان * چه دانستم كه مشت خس نمىپوشاند آتش را ضعيفان را نباشد زور بازوى قوىدستان * سپند ما عبث بر خويش مىخنداند آتش را برآرد دود اگر از خرمن من جاى آن دارد * نگاه او كه برق از سبزه مىروياند آتش را عرق كز چهرهء گلرنگ آتشگون فروريزد * اگر در آتش افشانند مىسوزاند آتش را به روى او گشايد غنچه و گل پرعرق گردد * گهى خنداند اخگر را گهى گرياند آتش را چسان با عارض او لاف يكرنگى تواند زد * كه رخسارش به رنگى هر زمان گرداند آتش را چنين كز ناله‌ام فياض فوج شعله مىجوشد * دم گرمم به خاكستر چرا ننشاند آتش را

25 [ سخن از خود رود چون گرد سر گردد زبانش را ]

سخن از خود رود چون گرد سر گردد زبانش را * تبسم آب مىگردد چو مىبوسد لبانش را چنان سرداده رخش جلوه در ميدان بىتابى * كه نتواند گرفتن دست تمكين هم عنانش را چو مويى گشته‌ام باريك و با اين ناتوانيها * به صد دقت تصور مىكنم موى ميانش را بدان نيت كه يابم فرصت يك سجده بر خاكش * هزاران بوسه بر لب نذر دارم آستانش را شهيدى كو سپارد جان به ياد زلف مشكينش * هما در عطسه افتد گر ببويد استخوانش را هنوز از مصر تا كنعان توان ره بىبلد رفتن * كه بوى پيرهن ره مىنمايد كاروانش را زبان گوشهء چشمش به من پيوسته در حرفست * ولى فياض كس چون من نمىفهمد زبانش را

26 [ تا ز دم‌سردان نگه دارم چراغ خويش را ]

تا ز دم‌سردان نگه دارم چراغ خويش را * چون فلك شب وا كنم دكان داغ خويش را منّتى نه از بهاران بود و نه از چشمه‌سار * ما به آب ديده پرورديم باغ خويش را با جنون نارسا نتوان ز عقل ايمن نشست * اندكى آشفته‌تر خواهم دماغ خويش را پرتو بخت سيه تا بر سر ما سايه كرد * كم ندانيم از هما اقبال زاغ خويش را داغ دل را با كسى فياض ننمودم چو صبح * زير دامن سوختم چون شب چراغ خويش را

27 [ نمود از پرده رخ يارم نمىخواهم دلايل را ]

نمود از پرده رخ يارم نمىخواهم دلايل را * بيا از پيش من اى گريه بردار اين رسايل را از آن كنج لب شيرين غريبى بوسه مىخواهد * چه مىگويى جوابش منع نتوان كرد سايل را به من از علم اشراقىّ و مشّايى چه مىگويى * كه صدره شسته‌ام چون مشق طفلان اين رسايل را حديث وصل و حرف كيميا يا رب كه پيدا كرد * كه قولى در ميان هست و نمىدانيم قايل را مسخَّن « 1 » دان دل تنگم مجسطى را نمىدانم * به بطليموس بگذار اين مُمثِّل « 2 » را و مايل « 3 » را
هامش
( 1 ) - مسخّن ، گرم شده . ( 2 ) - ممثّل ، مدار حركت انتقالى هر سياره را فلك ممثل آن گويند كه واقع در سطح منطقة البروج و موازى با آن است . ( 3 ) - مايل ، نام جزء اعظم فلك قمر .