21 [ به ناز و غمزه خود آموختم جانانهء خود را ]
به ناز و غمزه خود آموختم جانانهء خود را * به دامن تيز كردم آتش پروانهء خود را
نه جرم چشمهساران بود و نه تقصيرى از باران * كه من دانسته در آتش فكندم دانهء خود را
نه چاكى در دل و نه رخنهاى در سينه كو عشقى * كه نتوان ديد ازين ويرانهتر ويرانهء خود را
چه قيمت دين و ايمان را كه در پاى تو افشانم * به دينداران بحل كن جلوهء مستانهء خود را
چراغ خلوتم يك شب نگرديدى و مىترسم * ز شمع غير بايد كرد روشن خانهء خود را
نمىآرد مزاج عشوه تاب گرمى غيرت * مكن تكليف بزم ديگران پروانهء خود را
نه تدبير علاجش مىكنى نه فكر زنجيرش * دگر خوش سر به صحرا دادهاى ديوانهء خود را
به عالم نيست بدمستى كه سرخوش نيست از خونم * بيا يك دم درين مىزن تو هم پيمانهء خود را
ملالت مىشود فياض ياران را همان بهتر * كه خود گويى و هم خود بشنوى افسانهء خود را
22 [ هرزه كمر نبستهام كينهء روزگار را ]
هرزه كمر نبستهام كينهء روزگار را * ياور خويش كردهام صاحب ذو الفقار را
بيم خزان چه مىكند در چمن اميد من * من كه به اشك آتشين آب دهم بهار را
ما و اميد سجدهء خاك درى كه تا ابد * سرمهء وعده مىدهد ديدهء انتظار را
سينه به داغ دل دهم در غم عشق تا بكى * در شكنم به كام دل حسرت لالهزار را
سر بكشد ز خاك غم دانهء آرزوى من * چند شفيع آورم ديدهء اشكبار را
جيب نفس چه مىدرد نالهء دل گسل كه من * در كف عشق دادهام دامن اختيار را
چند چو فياض كند ديدهء من قطار اشك * گريه برون نمىبرد از دل من غبار را
23 [ پنجه مىبازد خرد آن دست چوگان باز را ]
پنجه مىبازد خرد آن دست چوگان باز را * دست مىبوسد هنر آن شست تيرانداز را
مركبش را مستِ نازى گفتهام كز هر خرام * در جلو مىافكند چابكوشان ناز را
بلهوس را رام با خود كرد پر بىعزتيست * گر نياويزد به يكسو طرهء طناز را
سحر و معجز را به يك دست آن پرى مىپرورد * مىكشد در چشم جادو سرمهء اعجاز را
در هواى دام زلفش بال برهم مىزنم * من كه عمرى در قفس پروردهام پرواز را
مىرساند خويشتن را پيش از شاهين شكار * بركشد چون در شكار آواز طبلِ باز را
گوشها خامست فياض اين قدر فرياد چيست * اندكى بركش ازين آهستهتر آواز را
24 [ چنان سوداى او بر خويش مىپيچاند آتش را ]
چنان سوداى او بر خويش مىپيچاند آتش را * كه دود رفته در سر باز مىگرداند آتش را
چو شمع چهره از برق طلوع مىبرافروزد * به گرد خويش چون پروانه مىگرداند آتش را