تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩

21 [ به ناز و غمزه خود آموختم جانانهء خود را ]

به ناز و غمزه خود آموختم جانانهء خود را * به دامن تيز كردم آتش پروانهء خود را نه جرم چشمه‌ساران بود و نه تقصيرى از باران * كه من دانسته در آتش فكندم دانهء خود را نه چاكى در دل و نه رخنه‌اى در سينه كو عشقى * كه نتوان ديد ازين ويرانه‌تر ويرانهء خود را چه قيمت دين و ايمان را كه در پاى تو افشانم * به دينداران بحل كن جلوهء مستانهء خود را چراغ خلوتم يك شب نگرديدى و مىترسم * ز شمع غير بايد كرد روشن خانهء خود را نمىآرد مزاج عشوه تاب گرمى غيرت * مكن تكليف بزم ديگران پروانهء خود را نه تدبير علاجش مىكنى نه فكر زنجيرش * دگر خوش سر به صحرا داده‌اى ديوانهء خود را به عالم نيست بدمستى كه سرخوش نيست از خونم * بيا يك دم درين مىزن تو هم پيمانهء خود را ملالت مىشود فياض ياران را همان بهتر * كه خود گويى و هم خود بشنوى افسانهء خود را

22 [ هرزه كمر نبسته‌ام كينهء روزگار را ]

هرزه كمر نبسته‌ام كينهء روزگار را * ياور خويش كرده‌ام صاحب ذو الفقار را بيم خزان چه مىكند در چمن اميد من * من كه به اشك آتشين آب دهم بهار را ما و اميد سجدهء خاك درى كه تا ابد * سرمهء وعده مىدهد ديدهء انتظار را سينه به داغ دل دهم در غم عشق تا بكى * در شكنم به كام دل حسرت لاله‌زار را سر بكشد ز خاك غم دانهء آرزوى من * چند شفيع آورم ديدهء اشكبار را جيب نفس چه مىدرد نالهء دل گسل كه من * در كف عشق داده‌ام دامن اختيار را چند چو فياض كند ديدهء من قطار اشك * گريه برون نمىبرد از دل من غبار را

23 [ پنجه مىبازد خرد آن دست چوگان باز را ]

پنجه مىبازد خرد آن دست چوگان باز را * دست مىبوسد هنر آن شست تيرانداز را مركبش را مستِ نازى گفته‌ام كز هر خرام * در جلو مىافكند چابك‌وشان ناز را بلهوس را رام با خود كرد پر بىعزتيست * گر نياويزد به يك‌سو طرهء طناز را سحر و معجز را به يك دست آن پرى مىپرورد * مىكشد در چشم جادو سرمهء اعجاز را در هواى دام زلفش بال برهم مىزنم * من كه عمرى در قفس پرورده‌ام پرواز را مىرساند خويشتن را پيش از شاهين شكار * بركشد چون در شكار آواز طبلِ باز را گوشها خامست فياض اين قدر فرياد چيست * اندكى بركش ازين آهسته‌تر آواز را

24 [ چنان سوداى او بر خويش مىپيچاند آتش را ]

چنان سوداى او بر خويش مىپيچاند آتش را * كه دود رفته در سر باز مىگرداند آتش را چو شمع چهره از برق طلوع مىبرافروزد * به گرد خويش چون پروانه مىگرداند آتش را