عاقلان را هوش اگر در سر نباشد دور نيست * اين قدر بيهوشى از رندان لا يعقل چرا
اندر آن وادى كه مجنونست اين آوازه نيست * مىفزايى اى جرس بار دل محمل چرا
كعبه مىخواهى درين وادى بيابان مرگ شو * تا توان فياض در ره مرد در منزل چرا
17 [ ها مژده كه جانانه خراميد به صحرا ]
ها مژده كه جانانه خراميد به صحرا * با شيشه و پيمانه خراميد به صحرا
از خواب دگر وانشود چشم غزالان * كان لعل پرافسانه خراميد به صحرا
در دشت كه زد آتش رخساره كه ديگر * هر شمع چو پروانه خراميد به صحرا
محمل شده ميخانه ز عكس لب ليلى * ناقهست كه مستانه خراميد به صحرا
هر برگ درين دشت ترا آينهداريست * گويى كه پرىخانه خراميد به صحرا
18 [ كى مىدهم به جنس دوا نقد درد را ]
كى مىدهم به جنس دوا نقد درد را * سودا به خون مى نكنم رنگ زرد را
از هرچه بود چشم به زلف تو دوختم * زنجير كردم اين نگه هرزه گرد را
گرمى مكن به غير مبادا كه ناگهان * بيرون دهم ز سينهء گرم آه سرد را
گاهى فتد به ما نگه شوخ چشم ما * كرديم رام آهوى صحرانورد را
فياض شد ملول كه يا رب غبار كيست * بر درگه تو ديد چو بنشسته گرد را
19 [ صلايى مىزنم امروز مهوش خود را ]
صلايى مىزنم امروز مهوش خود را * به دست خويش برافروزم آتش خود را
خيال زلف تو سودا اگر بيفزايد * كنم چه چاره دماغ مشوش خود را
به يك نگاه توان قتل عام عالم كرد * چرا تهى كنى از تير تركش خود را
به نيمجلوه جهانى ز دست و پا رفتند * عنان كشيده نگهدار ابرش « 1 » خود را
اگر مضايقه در نيمجان كنم فياض * چگونه رام كنم شوخ سركش خود را
20 [ چو جوهر بَر دم شمشير او دادم دل خود را ]
چو جوهر بَر دم شمشير او دادم دل خود را * به يمن تيغ او آخر گشودم مشكل خود را
نه چشم زخم برقى شد نه باد دامن آفت * كه بر باد فنا دانسته دادم حاصل خود را
برو اى ابر آب رحمتى بر خاك آدم زن * كه من از اشك چشم خويش تر كردم گِل خود را
به يك زخم دگر جان مرا در اضطراب افكند * نمىدانم چسان معذور دارم قاتل خود را
مرا فياض از آن بدخو شكايت بيش ازين نبود * كه غمخوارانهتر بايست كشتن بسمل خود را
هامش
( 1 ) - ابرش - ق 7 / 1 .