تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧

14 [ يك جهان برهم زدم كز جمله بگزيدم ترا ]

يك جهان برهم زدم كز جمله بگزيدم ترا * من چه مىكردم به عالم گر نمىديدم ترا با همه مشكل‌پسندىهاى طبع نازكم * حيرتى دارم كه چون آسان پسنديدم ترا يك بساط دهر شد زير و زبر در انتخاب * زين جواهر تا به طبع خويش برچيدم ترا من ز خود گم مىشدم چون مىشنيدم نام تو * خويش را گم‌كرده‌تر مىخواستم ديدم ترا كى قبول من شدى فياض در ردّ و قبول * تا به ميزان رهى صدره نسنجيدم ترا

15 [ تا شفيع خويش كردم صاحب معراج را ]

تا شفيع خويش كردم صاحب معراج را * سر به استغنا برآوردم دل محتاج را من مريد همت پيرى كه از افتادگى * پايه‌ها افزود بر بالاى هم معراج را خاك فقرم مسندست و لاغ عشقم افسرست * پشت‌پايى گر زنم سهلست تخت و تاج را تا قمار عشق ترك ما سوا ورزيده‌ام * كافرم گر در حساب آورده‌ام ليلاج را گرچه دورم در نظرگاه سر تير توام * شست پرزور تو ميداندار كرد آماج را بىنيازيهاى گوش لطف شيون دشمنست * خوش بناز از نالهء من مىستاند باج را شب نديدستى كه هرجا كش تويى جز روز نيست * تا بدانى حال شبهاى دراز داج « 1 » را تا كف خاك قناعت خورده‌ام فياض‌وار * سير حاجت كرده‌ام چون خويش صد محتاج را

16 [ اين قدر آب هوس بستن به جوى دل چرا ]

اين قدر آب هوس بستن به جوى دل چرا * مىكنى اى دانه استعداد را باطل چرا دل ازين منزل به جاى زاد بردار و برو * كار آسانست بر خود مىكنى مشكل چرا چون دلم خون كرد منع گريه را بارى مكن « 2 » * سر بريدن جاى خود بستن رگ بسمل چرا ميل ابروى تو با شمشير بازى مىكند * تهمت خون كس نهد بر دامن قاتل چرا جنگ با او كن كه ننگ از وى نيابى در گريز * با من ديوانه مىكاوى تو اى عاقل چرا ترك من كردى چه گويم يار دشمن هم شدى * قدر خود را هم نمىدانى تو اى جاهل چرا صدق اگر دارى ز كذب مردمان آسوده باش * گر نمىرنجى ز حق رنجيدن از باطل چرا پاكى دامان كجا و تهمت آلودگى * آفتاب اندودن اى دشمن به مشت گل چرا دامن دريا نگردد تهمت‌آلود غبار * مىدهى بر باد گرد دامن ساحل چرا قطره گر در خود نگنجد جاى استبعاد نيست * اين قدر كم‌ظرفى از ياران دريا دل چرا
هامش
( 1 ) - داج ، بسيار تاريك . ( 2 ) - نسخهء تبريز : چون دلم خون كرد منع گريه از يارى نبود .