رموز عشق دانى شد مسلّم بر ادا فهمى * كز ابروى معماگوى او دريابد ايما را
نشان كعبهء مقصود در دل بود و ما هرزه * به گام سعى پيموديم چندين دشت و صحرا را
مسلسل شد حديث زلف خوبان كاش يكچندى * ز سر بيرون كنم از پختگى اين خام سودا را
به ناكامى نهادم دل ز صد مقصود چون فياض * در آب ديده شستم دفتر عرض تمنا را
11 [ چو دادند اختيار كل قضا را ]
چو دادند اختيار كل قضا را * غم دوران حوالت كرد ما را
كواكب را به گردون كرد تقدير * به خاكستر نشاند اين دانهها را
ز دست آسمان چندين چه نالى * كه گردانندهاى هست آسيا را
چه اقبالست يا رب در كمينم * كه تأثيرى نمىبينم دعا را
ترا گر درد ديدارست فياض * بجز حسرت كه دارد اين دوا را
12 [ نكرد ناخن تدبير اثر دل ما را ]
نكرد ناخن تدبير اثر دل ما را * مگر خدنگ تو بگشايد اين معما را
فراغ عيشى موجم ز رشك مىسوزد * كه تنگ در بغل آورده است دريا را
فروختيم به يك تار موى او دل و دين * اگر به هم نزند زلف يار سودا را
چگونه نشكندم دل كه تير غمزهء تو * شكست بر رخ خورشيد رنگ سيما را
ملاحت شكرت شور در جهان افكند * نمك نكرده كسى جز لب تو حلوا را
به چشم باختنش « 1 » وصل يوسف ارزانى * كه برده است درين باختن زليخا را ؟
ز ديده بىتو نگه را فكند از آن فياض * كه بىرخت نتوان ديد چشم بينا را
13 [ خوى كرده و فشانده بر آتش گلاب را ]
خوى كرده و فشانده بر آتش گلاب را * آه اين چه آتشست كه مىسوزد آب را
از ديدن تو ديده فروبستهام ولى * دل در كمين نشسته هزار اضطراب را
سيراب مىتوان شدن اكنون كه تيغ تو * قيمت به خون تشنه رسانده است آب را
گفتى كه روى خوب چو ديدى نديده كن * ناديده كس چگونه كند آفتاب را
چون خواب خوش كنيم كه شب در كمين ماست * چشمى كه در خيال زند راه خواب را
ما را اگرچه بر سر آتش نشاندهاى * بارى به غمزه گو كه نسوزد كباب را
فياض قدرتيست كه شيرينتر آيدم * هرچند تلختر دهد آب لب جواب را
هامش
( 1 ) - چشم باختن ، مرادف چشم سفيد شدن و چشم شكستن ، از دست دادن نور چشم .