تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
مكرّر شد به يك عادت تپيدن بيم آرامست * نويد اضطراب تازه‌اى ده بسمل ما را دل دانش فريب ما هنوز از عقل مىلافد * ازين يك پرده هم ديوانه‌تر كن عاقل ما را گياه ما نم از سرچشمهء اميدها ديدست * به برق نااميديها مسوزان حاصل ما را به خون خود رقم در محضر شمشير او كردم * كه كس روز جزا دامن نگيرد قاتل ما را شفاعت‌خواه ما فياض اگر مهربتان باشد * تواند در نظر حق وانمودن باطل ما را

8 [ تو اى بلبل گهى از نالهء خود شاد كن ما را ]

تو اى بلبل گهى از نالهء خود شاد كن ما را * اگر از ناله وامانى دمى فرياد كن ما را فراغت هر سو مو را به بند صد هوس دارد * كجايى اى گرفتارى بيا آزاد كن ما را به ياد ما نمىگوييم خاطر رنجه كن دايم * فراموشت اگر كرديم گاهى ياد كن ما را دل از كوى مجاز افسرده شد بزم حقيقت كو * بسست اى عشق شاگردى بيا استاد كن ما را سبك‌روحى سر معراج دارد ناتوانى هم * به بال تست پرواز اى نفس امداد كن ما را به حرمان دل نهادن شوخى حسن طلب دارد * خرابيها بسست اى آرزو آباد كن ما را سر آسوده‌اى دارم من و فياض من يا رب * نصيب زلف فتراك غم صياد كن ما را

9 [ اى كرده سرمه از ناز چشم غزاله‌ها را ]

اى كرده سرمه از ناز چشم غزاله‌ها را * عكست برشته در حسن رخسار لاله‌ها را مهربتان نوشته در سينه‌هاى عشاق * وز داغ عشق كرده مُهر اين قباله‌ها را از درد كرده درمان دلهاى دردمندان * وز ضعف داده قوّت پروازِ ناله‌ها را هنگامه‌ساز عشقست هرجا كه مجلس‌آراست * كرد از نگاه ساقى پرمى پياله‌ها را تا در كتاب عشقت كردم سواد روشن * هم در خوى خجالت شستم رساله‌ها را در مغز سنبلستان پيچيده دود سودا * يا رب كه شانه كرده مشكين كلاله‌ها را تا چهره‌هاى سبزان خوى كرده ديد از شرم * نيلوفر فلك ريخت بر خاك ژاله‌ها را حسن از كه نشئه دارد يا رب كه دست پيچيد * يك طفل هفت‌ساله هفتادساله‌ها را با بوى دوست فياض امشب به باغ و صحرا * از رشك داغ كردم گلها و لاله‌ها را

10 [ تمناى تو جان اندر تن آرد نقش ديبا را ]

تمناى تو جان اندر تن آرد نقش ديبا را * لب لعل تو بر لب آورد جان مسيحا را كسى كو را سواد زلف روشن شد گمان دارم * تواند خواند خط سرنوشت طالع ما را به جرم يك نظر بىاعتدالى انتقام عشق * نشاند آخر به روز پير كنعانى زليخا را پر از خونست دل هرچند چشمم هرزه خرجى كرد * غمى از باد دستيهاى نيسان نيست دريا را به چين زلف او از تيره‌بختيها چه غم دارم * كه آهم چشم روشن مىكند شبهاى يلدا را