مكرّر شد به يك عادت تپيدن بيم آرامست * نويد اضطراب تازهاى ده بسمل ما را
دل دانش فريب ما هنوز از عقل مىلافد * ازين يك پرده هم ديوانهتر كن عاقل ما را
گياه ما نم از سرچشمهء اميدها ديدست * به برق نااميديها مسوزان حاصل ما را
به خون خود رقم در محضر شمشير او كردم * كه كس روز جزا دامن نگيرد قاتل ما را
شفاعتخواه ما فياض اگر مهربتان باشد * تواند در نظر حق وانمودن باطل ما را
8 [ تو اى بلبل گهى از نالهء خود شاد كن ما را ]
تو اى بلبل گهى از نالهء خود شاد كن ما را * اگر از ناله وامانى دمى فرياد كن ما را
فراغت هر سو مو را به بند صد هوس دارد * كجايى اى گرفتارى بيا آزاد كن ما را
به ياد ما نمىگوييم خاطر رنجه كن دايم * فراموشت اگر كرديم گاهى ياد كن ما را
دل از كوى مجاز افسرده شد بزم حقيقت كو * بسست اى عشق شاگردى بيا استاد كن ما را
سبكروحى سر معراج دارد ناتوانى هم * به بال تست پرواز اى نفس امداد كن ما را
به حرمان دل نهادن شوخى حسن طلب دارد * خرابيها بسست اى آرزو آباد كن ما را
سر آسودهاى دارم من و فياض من يا رب * نصيب زلف فتراك غم صياد كن ما را
9 [ اى كرده سرمه از ناز چشم غزالهها را ]
اى كرده سرمه از ناز چشم غزالهها را * عكست برشته در حسن رخسار لالهها را
مهربتان نوشته در سينههاى عشاق * وز داغ عشق كرده مُهر اين قبالهها را
از درد كرده درمان دلهاى دردمندان * وز ضعف داده قوّت پروازِ نالهها را
هنگامهساز عشقست هرجا كه مجلسآراست * كرد از نگاه ساقى پرمى پيالهها را
تا در كتاب عشقت كردم سواد روشن * هم در خوى خجالت شستم رسالهها را
در مغز سنبلستان پيچيده دود سودا * يا رب كه شانه كرده مشكين كلالهها را
تا چهرههاى سبزان خوى كرده ديد از شرم * نيلوفر فلك ريخت بر خاك ژالهها را
حسن از كه نشئه دارد يا رب كه دست پيچيد * يك طفل هفتساله هفتادسالهها را
با بوى دوست فياض امشب به باغ و صحرا * از رشك داغ كردم گلها و لالهها را
10 [ تمناى تو جان اندر تن آرد نقش ديبا را ]
تمناى تو جان اندر تن آرد نقش ديبا را * لب لعل تو بر لب آورد جان مسيحا را
كسى كو را سواد زلف روشن شد گمان دارم * تواند خواند خط سرنوشت طالع ما را
به جرم يك نظر بىاعتدالى انتقام عشق * نشاند آخر به روز پير كنعانى زليخا را
پر از خونست دل هرچند چشمم هرزه خرجى كرد * غمى از باد دستيهاى نيسان نيست دريا را
به چين زلف او از تيرهبختيها چه غم دارم * كه آهم چشم روشن مىكند شبهاى يلدا را