از آن ترسم كه زاهد هرگز از مستى نياسايد * اگر احوال بىهوشان به هشياران شود پيدا
نديدى فتنه آسيب گرانبارى چه مىدانى * چو كشتى بشكند حال سبكباران شود پيدا
ز خاك سبحه سازد پير ما پيمانه و ترسم * كه ناگه رخنهاى در كار مىخواران شود پيدا
بلاى جان فياضست هرجا دلربايى هست * كه دايم فتنه بهر سينهافگاران شود پيدا
4 [ جنون تكليف سير كوه و صحرا مىكند ما را ]
جنون تكليف سير كوه و صحرا مىكند ما را * اگر تن در دهم آخر كه پيدا مىكند ما را
محبت شمع فانوسست كى پوشيده مىماند * غم او عاقبت در پرده رسوا مىكند ما را
قمار عشق نقد صرفه را در باختن دارد * تمناى زيان سرگرم سودا مىكند ما را
پس از كشتن نگاه گوشهء چشمش به جان دادن * براى كشتن ديگر مهيا مىكند ما را
ز سيل اشك ما تر مىشود ابر و نمىداند * كه رفته رفته غم همچشم دريا مىكند ما را
ز حرمان ميل دل افزون شود زان در وصال او * خلاف وعده سرگرم تمنا مىكند ما را
بياييد اى هواداران يك امشب شاد بنشينيم * كه فردا مىرود فياض و تنها مىكند ما را
5 [ نه سامان سفر باشد نه سوداى حضر ما را ]
نه سامان سفر باشد نه سوداى حضر ما را * تو اى باد صبا هرجا كه مىخواهى ببر ما را
درين كشور كسى ما را به چيزى برنمىگيرد * به يك مشت غبارى از در جانان بخر ما را
چو شمشيريم و بر اندام ما جوهر سپر باشد * به جنگ ما ميا دشمن چو بينى بىسپر ما را
تو زاغى زاغ قدر ما نمىدانى ولى طوطى * اگر ديدى نمىدادى به صد تَنگ شكر ما را
صبا از كوى او فياض پندارى خبر دارد * كه تا در جلوه آمد كرد از خود بىخبر ما را
6 [ تا حلقه نشد زلف بت سركش ما را ]
تا حلقه نشد زلف بت سركش ما را * زنجير كه مىكرد دل سركش ما را ؟
بىجوهر تيغ تو دل از پا ننشيند * آب تو نشاند مگر اين آتش ما را
ماييم و همين فكر سر زلف و دگر هيچ * عشق كه چنين كرد تهى تركش ما را ؟
گامى دو توان تاخت به دنبال شكارى * گر پى فكند تيغ اجل ابرش « 1 » ما را
فياض بيا خوب رسيدى كه خوشت باد * ديدار تو بايست دماغ خوش ما را
7 [ الهى آب و رنگ شعله ده مشت گل ما را ]
الهى آب و رنگ شعله ده مشت گل ما را * نمكزار تبسم كن لب زخم دل ما را
مباد آسيب تدبير گشايش ره درو يابد * به چين جبههء خوبان گره كن مشكل ما را
هامش
( 1 ) - ابرش - ق 7 / 1 .