1 [ رويش كه هست رنگ ز رخسار مهربا ربا ]
رويش كه هست رنگ ز رخسار مهربا ربا * ما را ازوست چهرهء رنگين چو كهربا
تا چند دردسر كشم از افسر خرد * اى بوى گل كجاست جنون كُله ربا
ما اهل مصر صرفه « 1 » به كنعان نمىدهيم * با ماست زور جذبهء يوسف ز چه ربا
در چنبر خَمش دل ما را چه اعتبار * چوگان زلف او كه بود گوى مهربا ربا
فياض اوج عزت جاويدت آرزوست * هان گوهر مراد خود از خاك ره ربا
2 [ من و كويى كه كس را نيست جز عشرت به ياد آنجا ]
من و كويى كه كس را نيست جز عشرت به ياد آنجا * توان در خاكبازى يافت اكسير مراد آنجا
گشادِ فيض خواهى چشم عبرت در چمن بگشا * كه خط سبز بلبل را كند صاحب سواد آنجا
ز بزم عقل افكندم به كوى عشق رخت آخر * هر آن خرمن كه اينجا داشتم دادم به باد آنجا
كسى از سير گلزارى چه طرف آرزو بندد * كه گل هرچند مىچينى شود حسرت زياد آنجا
رقيب ديو سيرت را نگهبان كرده بر گنجى * كه نتوان كرد يك دم بر ملك هم اعتماد آنجا
مرا بيگانه در بيرون نمود آن حسن در پرده * نديدم چون درون رفتم به غير از اتحاد آنجا
چه مىپرسى سراغ بزم عشرت از من اى فياض * گذشت آن هم اگر گاهى گذارى مىفتاد آنجا
3 [ رواج بيدلان از مهر دلداران شود پيدا ]
رواج بيدلان از مهر دلداران شود پيدا * كه قدر و قيمت ياران هم از ياران شود پيدا
من و كنج فراق اى گريهء حسرت كجايى تو * كه در روز چنين قدر هواداران شود پيدا
اگر از گريهء بسيار من درهم شود شايد * كه گاهى آفتى از كثرت باران شود پيدا
هامش
( 1 ) - صرفه دادن ، نوبت و فرصت دادن .