تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣

1 [ رويش كه هست رنگ ز رخسار مه‌ربا ربا ]

رويش كه هست رنگ ز رخسار مه‌ربا ربا * ما را ازوست چهرهء رنگين چو كهربا تا چند دردسر كشم از افسر خرد * اى بوى گل كجاست جنون كُله ربا ما اهل مصر صرفه « 1 » به كنعان نمىدهيم * با ماست زور جذبهء يوسف ز چه ربا در چنبر خَمش دل ما را چه اعتبار * چوگان زلف او كه بود گوى مه‌ربا ربا فياض اوج عزت جاويدت آرزوست * هان گوهر مراد خود از خاك ره ربا

2 [ من و كويى كه كس را نيست جز عشرت به ياد آنجا ]

من و كويى كه كس را نيست جز عشرت به ياد آنجا * توان در خاك‌بازى يافت اكسير مراد آنجا گشادِ فيض خواهى چشم عبرت در چمن بگشا * كه خط سبز بلبل را كند صاحب سواد آنجا ز بزم عقل افكندم به كوى عشق رخت آخر * هر آن خرمن كه اينجا داشتم دادم به باد آنجا كسى از سير گلزارى چه طرف آرزو بندد * كه گل هرچند مىچينى شود حسرت زياد آنجا رقيب ديو سيرت را نگهبان كرده بر گنجى * كه نتوان كرد يك دم بر ملك هم اعتماد آنجا مرا بيگانه در بيرون نمود آن حسن در پرده * نديدم چون درون رفتم به غير از اتحاد آنجا چه مىپرسى سراغ بزم عشرت از من اى فياض * گذشت آن هم اگر گاهى گذارى مىفتاد آنجا

3 [ رواج بيدلان از مهر دلداران شود پيدا ]

رواج بيدلان از مهر دلداران شود پيدا * كه قدر و قيمت ياران هم از ياران شود پيدا من و كنج فراق اى گريهء حسرت كجايى تو * كه در روز چنين قدر هواداران شود پيدا اگر از گريهء بسيار من درهم شود شايد * كه گاهى آفتى از كثرت باران شود پيدا
هامش
( 1 ) - صرفه دادن ، نوبت و فرصت دادن .