تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
مستيقظان « 2 » هوش همه گرم رحلتند * چون بخت خود هنوز تو سرخيل نُوَّمى « 3 » در خوابگاه غفلت ازين بيشتر مخواب * بيدار شو كه فيض سحر را تو محرمى ويرانى تو فال عمارت همىزند * زخمى وليك قابل تشريف مرهمى درياى فيض تشنهء ديدار تشنه است * لب‌تشنگىّ خويش چه پوشى نه ابكمى « 4 » يك ناله در فضاى چمن به كه در قفس * يك عمر صرف زمزمه كردن ز بىغمى درگاه رحمتست كه بازست بر جهان * بيگانه از چه‌اى تو كه ديرينه محرمى صبحى طلوع كرده درين تيره شب كه نيست * جز آفتاب هيچ‌كسش تاب همدمى صبح شكوه دولت و اقبال پايدار * كز تيرگى رهيد ازو روز آدمى درگاه عرش‌سا كه به ميزان قدر اوست * چرخ بلند مرتبه در پلهء كمى اعنى بلند درگه سلطان علم و فضل * كز وى بهار دولت و دين راست خرمى دستور شرق و غرب كه با رايش آفتاب * مانند ذره است به خورشيد منتمى « 5 » ايوان قدر اوست كه پيشش سپهر پير * تشريف سجده يافته از دولت خَمى راى بلند اوست كه خورشيد را گداخت * چون شبنمى كه كرد به خورشيد همدمى ماه از ضمير او كند ار اكتساب نور * آسوده گردد از غم افزونى و كمى جاه و جلال مرتبهء خويش يافتست * در عهد او كه تا ابدش باد محكمى شوكت به اوج قدر مقدّر رسيده است * در دور او كه در گروش باد خرمى اين جاه و اين جلالت و اين شان و اين شكوه * هرگز نبوده پايهء مقدار آدمى حاجت به مطلع دگر افتاد طبع را * تا آفتاب مدح تو طالع شود همى

تجديد مطلع

[ اى روزگار را به وجود تو خرمى ]

اى روزگار را به وجود تو خرمى * بر خويشتن ببال كه يكتاى عالمى چون آسمان به عرصهء آفاق سرورى * چون آفتاب در همه كشور مسلّمى بر سايهء تو سجده برد نور آفتاب * كاندر نسب ز اشرف اولاد آدمى قدر ترا پرستش ايام شد حلال * كز رتبه بر تمامت عالمى مقدمى بر ذات تست نازش دين و دول كه تو * سلطان علم بودى و دستور عالمى
هامش
( 2 ) - مستيقظ ، بيدار ، هوشيار . ( 3 ) - نوّم ( ج نايم ) ، خفتگان . ( 4 ) - ابكم ، گنگ . ( 5 ) - منتمى ، منسوب .