مستيقظان « 2 » هوش همه گرم رحلتند * چون بخت خود هنوز تو سرخيل نُوَّمى « 3 »
در خوابگاه غفلت ازين بيشتر مخواب * بيدار شو كه فيض سحر را تو محرمى
ويرانى تو فال عمارت همىزند * زخمى وليك قابل تشريف مرهمى
درياى فيض تشنهء ديدار تشنه است * لبتشنگىّ خويش چه پوشى نه ابكمى « 4 »
يك ناله در فضاى چمن به كه در قفس * يك عمر صرف زمزمه كردن ز بىغمى
درگاه رحمتست كه بازست بر جهان * بيگانه از چهاى تو كه ديرينه محرمى
صبحى طلوع كرده درين تيره شب كه نيست * جز آفتاب هيچكسش تاب همدمى
صبح شكوه دولت و اقبال پايدار * كز تيرگى رهيد ازو روز آدمى
درگاه عرشسا كه به ميزان قدر اوست * چرخ بلند مرتبه در پلهء كمى
اعنى بلند درگه سلطان علم و فضل * كز وى بهار دولت و دين راست خرمى
دستور شرق و غرب كه با رايش آفتاب * مانند ذره است به خورشيد منتمى « 5 »
ايوان قدر اوست كه پيشش سپهر پير * تشريف سجده يافته از دولت خَمى
راى بلند اوست كه خورشيد را گداخت * چون شبنمى كه كرد به خورشيد همدمى
ماه از ضمير او كند ار اكتساب نور * آسوده گردد از غم افزونى و كمى
جاه و جلال مرتبهء خويش يافتست * در عهد او كه تا ابدش باد محكمى
شوكت به اوج قدر مقدّر رسيده است * در دور او كه در گروش باد خرمى
اين جاه و اين جلالت و اين شان و اين شكوه * هرگز نبوده پايهء مقدار آدمى
حاجت به مطلع دگر افتاد طبع را * تا آفتاب مدح تو طالع شود همى
تجديد مطلع
[ اى روزگار را به وجود تو خرمى ]
اى روزگار را به وجود تو خرمى * بر خويشتن ببال كه يكتاى عالمى
چون آسمان به عرصهء آفاق سرورى * چون آفتاب در همه كشور مسلّمى
بر سايهء تو سجده برد نور آفتاب * كاندر نسب ز اشرف اولاد آدمى
قدر ترا پرستش ايام شد حلال * كز رتبه بر تمامت عالمى مقدمى
بر ذات تست نازش دين و دول كه تو * سلطان علم بودى و دستور عالمى
هامش
( 2 ) - مستيقظ ، بيدار ، هوشيار .
( 3 ) - نوّم ( ج نايم ) ، خفتگان .
( 4 ) - ابكم ، گنگ .
( 5 ) - منتمى ، منسوب .