سر به خط حكم نهادش فلك * دين به كف عدل سپردش خداى
شد قَدَرش تابع امر مطاع * پيرو تدبير درستش قضاى
رنجم ازين كوكبه دارد هراس * چرخ فروتن شده زين كبرياى
بارد از اقبال جهانگيريش * از پر تيرش همه فرّ هماى
زود بود كز اثر دار و گير * قيصر و فغفور درآرد ز پاى
چين چو سر زلف درآيد به دست * روم بگيرد چو خط مشكساى
نافه گشايد ز غزال ختن * بوسه ربايد ز بتان ختاى
هند كه سودايى اين دولتست * بشنود اين صيت صلابت صداى
دادكنان بر گذرش رو نهد * ناله برآورده چو هندى درآى
كوههء پيلان شودش پايتخت * وز پر طاوس كند متكاى
مصر عزيزش كند از نيكويى * يثرب و بطحا شودش دلگشاى
شام بخندد به رخش همچو صبح * قدس بخواهد به دعاش از خداى
رايت دين راست شود در فرنگ * كفر نگونسار ببيند لواى
معبد كفار مساجد شود * بتكده گردد حرم كبرياى
دهر مسخر شودش سر بسر * ملك مقرر شودش جابهجاى
امنوامان فاش شود در جهان * عيش و طرب روى نهد بر ملاى
قدر عزيزان همه پيدا شود * پرده ز رو بر فكند مدعاى
اهل هنر روز ببينند و روى * نكتهوران هوش فزايند و راى
فضل نهد روى به اوج ظهور * قدر برآيد ز حضيض خفاى
علم به معراج رود چون رسول * بر سر شِعرا « 2 » بنهد شعر پاى
ساده كند دهر ز هر ناخوشى * پاك كند ملك ز هر ناسزاى
هركه نديدست فلك بر قرار * گو نگرد كوه شكوهش به جاى
وانكه نديدست روان كوه قاف * گو به سمندش نگرد ره گراى
وه چه سمندى كه سبكسيريش * بر سر افلاك نهادست پاى
سر ننهد پاش به نعل هلال * مىندهد دست به رنگ حناى
رشتهء وهمش نكشد در چِدار « 3 » * چون شود از شوخ وشى جلوهزاى
وقت تماشاش ز بس چابكى * دمبهدم از ديده جهد چون سُهاى
هامش
( 2 ) - شعرا ، مراد شعراى يمانى درخشانترين ثوابت واقع در صورت فلكى كلب اكبر .
( 3 ) - چدار - ق 19 / 6 .