تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
سر به خط حكم نهادش فلك * دين به كف عدل سپردش خداى شد قَدَرش تابع امر مطاع * پيرو تدبير درستش قضاى رنجم ازين كوكبه دارد هراس * چرخ فروتن شده زين كبرياى بارد از اقبال جهانگيريش * از پر تيرش همه فرّ هماى زود بود كز اثر دار و گير * قيصر و فغفور درآرد ز پاى چين چو سر زلف درآيد به دست * روم بگيرد چو خط مشكساى نافه گشايد ز غزال ختن * بوسه ربايد ز بتان ختاى هند كه سودايى اين دولتست * بشنود اين صيت صلابت صداى دادكنان بر گذرش رو نهد * ناله برآورده چو هندى درآى كوههء پيلان شودش پايتخت * وز پر طاوس كند متكاى مصر عزيزش كند از نيكويى * يثرب و بطحا شودش دلگشاى شام بخندد به رخش همچو صبح * قدس بخواهد به دعاش از خداى رايت دين راست شود در فرنگ * كفر نگونسار ببيند لواى معبد كفار مساجد شود * بتكده گردد حرم كبرياى دهر مسخر شودش سر بسر * ملك مقرر شودش جابه‌جاى امن‌وامان فاش شود در جهان * عيش و طرب روى نهد بر ملاى قدر عزيزان همه پيدا شود * پرده ز رو بر فكند مدعاى اهل هنر روز ببينند و روى * نكته‌وران هوش فزايند و راى فضل نهد روى به اوج ظهور * قدر برآيد ز حضيض خفاى علم به معراج رود چون رسول * بر سر شِعرا « 2 » بنهد شعر پاى ساده كند دهر ز هر ناخوشى * پاك كند ملك ز هر ناسزاى هركه نديدست فلك بر قرار * گو نگرد كوه شكوهش به جاى وانكه نديدست روان كوه قاف * گو به سمندش نگرد ره گراى وه چه سمندى كه سبك‌سيريش * بر سر افلاك نهادست پاى سر ننهد پاش به نعل هلال * مىندهد دست به رنگ حناى رشتهء وهمش نكشد در چِدار « 3 » * چون شود از شوخ وشى جلوه‌زاى وقت تماشاش ز بس چابكى * دم‌به‌دم از ديده جهد چون سُهاى
هامش
( 2 ) - شعرا ، مراد شعراى يمانى درخشانترين ثوابت واقع در صورت فلكى كلب اكبر . ( 3 ) - چدار - ق 19 / 6 .