تكيه بر لطف تو كردم گام بىرخصت زدم * آب شرمم از حيا صحرا بصحرا ريخته
سايه پرورد ترا دورى و نزديكى يكيست * هست هرجا نور مهر عالم آرا ريخته
رو به درگاه تو دارد آبرويم عاقبت * قطره هرجا مىفتد باشد به دريا ريخته
تا بود اهل هنر را آبروى علم و فضل * بر در ارباب دنيا بىمحابا ريخته
مرجع اهل هنر باشى و تا روز جزا * آبرويم جز بدان درگه مبادا ريخته
35 در مدح شاه صفى
[ شكر كه گرديد ز لطف خداى ]
شكر كه گرديد ز لطف خداى * تخت مقام شه فرمانرواى
شاه جوان طالع بيدار بخت * صفدر دريا دل كشورگشاى
خسرو جم حشمت گردون شكوه * داور مهطلعت خورشيد راى
وارث تخت جم و تاج كيان * حارس ملك خود و دين خداى
شاه صفى آنكه ز اقبال اوست * قاعدهء سلطنت و دين بهپاى
ديدهء شرع از رخ او نورگير * آينهء دولت ازو با صفاى
كرد چو بر تخت سعادت قرار * يافت چو بر مسند اقبال جاى
داد فروغ رخ اقبال او * ديدهء يعقوب جهان را ضياى
تاج شد از ميمنتش سرفراز * تخت شد از مقدم او عرشساى
تاج به پرواز درآمد ز شوق * تا به سرش سايه كند چون هماى
تخت روان شد پى پابوس او * چرخ زنان گشت ز شادى لواى
سكه چو نامش همه عالم دويد * تا برد اين مژدهء فتح انتماى « 1 »
در همه گوشست كنون اين سروش * بر همه لبهاست كنون اين نواى
نقش نشستهست درم را كه يافت * از شرف نام خوشش رونماى
تيغ جهانگيرى او بر ميان * تخت جهاندارى او بر سماى
از ره عزت به پر تير او * فال سعادت زده بال هماى
رخش جهانده به فلك چون نگاه * صيت رسانده به ملك چون دعاى
سكه ز نامش به جهان روشناس * خطبه ز اسمش به زبان آشناى
هامش
( 1 ) - انتما ، انتساب ؛ فتح انتما ، منسوب به فتح .