تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
ز چشم بد فتنه دين و دول را * كند بخت بيدار او پاسبانى بهاريست عدلش كه در سايهء آن * اگر گلخن آيد كند گلستانى عجب كامرانى عجب كام‌بخشى * كه از كام‌بخشى كند كامرانى سكندر شكوهى كه در دست دارد * ز شمشير منشورِ كشورستانى پيمبرنژادى كه در پاس ملت * نكردست در ديده خوابش گرانى ولايت نهادى كه در حفظ دولت * نديدست جز از خدا مهربانى قَدَر لشكرش را كند پشت‌دارى * قضا دولتش را كند پاسبانى بزرگ آسمانش كند خيمه‌گاهى * بلند آفتابش كند سايبانى لقب تا نگرديد صاحب‌قرانش * مسمّا نديد اسمِ صاحبقرانى بلندى ز خاك درِ او طلب كن * كه آنجا زمين مىكند آسمانى به شمشير خونريز او كج نبينى * كه با ذوالفقارست در همزبانى به خنجر كند مرگ را دل‌شكافى * به پيكان اجل را كند جان‌ستانى سنانش چه گويم كه پيوسته باشد * اجل را به دشمن پيام زبانى كمندش سر زلف دلدار باشد * كه گردن ببند آيدش در نهانى سمندش نسيم بهارست گويى * كه با بوى گل مىكند همعنانى جهان پادشاها فلك بارگاها * كه رام تو بادا فلك جاودانى تويى در جهان لايق عيش و عشرت * كه در باغ بر سرو زيبد جوانى اگر خواهى از اقتضاى عدالت * جهان را دگرگون كنى مىتوانى تويى شاه عباس ثانى ، كز اول « 4 » * فزونى ، كز اول فزونست ثانى مرا نيست يارا كه وصف تو گويم * اگرچه فزونم ز هر چيز دانى و ليكن فريضه‌ست شكر تو بر من * كه تو آفتابى و من لعل كانى كنم بر دعاى تو ختم مطالب * كه تقرير حالى بهست از زبانى الهى تو بر تخت عيش و عدالت * به اقبال و تاييد چندان بمانى كه صاحب زمان آيد از پرده بيرون * تو باشى كه دولت به دولت رسانى
هامش
( 4 ) - مقصود شاه عباس اول است .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 130 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده