ز چشم بد فتنه دين و دول را * كند بخت بيدار او پاسبانى
بهاريست عدلش كه در سايهء آن * اگر گلخن آيد كند گلستانى
عجب كامرانى عجب كامبخشى * كه از كامبخشى كند كامرانى
سكندر شكوهى كه در دست دارد * ز شمشير منشورِ كشورستانى
پيمبرنژادى كه در پاس ملت * نكردست در ديده خوابش گرانى
ولايت نهادى كه در حفظ دولت * نديدست جز از خدا مهربانى
قَدَر لشكرش را كند پشتدارى * قضا دولتش را كند پاسبانى
بزرگ آسمانش كند خيمهگاهى * بلند آفتابش كند سايبانى
لقب تا نگرديد صاحبقرانش * مسمّا نديد اسمِ صاحبقرانى
بلندى ز خاك درِ او طلب كن * كه آنجا زمين مىكند آسمانى
به شمشير خونريز او كج نبينى * كه با ذوالفقارست در همزبانى
به خنجر كند مرگ را دلشكافى * به پيكان اجل را كند جانستانى
سنانش چه گويم كه پيوسته باشد * اجل را به دشمن پيام زبانى
كمندش سر زلف دلدار باشد * كه گردن ببند آيدش در نهانى
سمندش نسيم بهارست گويى * كه با بوى گل مىكند همعنانى
جهان پادشاها فلك بارگاها * كه رام تو بادا فلك جاودانى
تويى در جهان لايق عيش و عشرت * كه در باغ بر سرو زيبد جوانى
اگر خواهى از اقتضاى عدالت * جهان را دگرگون كنى مىتوانى
تويى شاه عباس ثانى ، كز اول « 4 » * فزونى ، كز اول فزونست ثانى
مرا نيست يارا كه وصف تو گويم * اگرچه فزونم ز هر چيز دانى
و ليكن فريضهست شكر تو بر من * كه تو آفتابى و من لعل كانى
كنم بر دعاى تو ختم مطالب * كه تقرير حالى بهست از زبانى
الهى تو بر تخت عيش و عدالت * به اقبال و تاييد چندان بمانى
كه صاحب زمان آيد از پرده بيرون * تو باشى كه دولت به دولت رسانى
هامش
( 4 ) - مقصود شاه عباس اول است .