تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
چون به خيال اندرم آيد سبك * سر زده چون معنى نازك اداى دم‌به‌دم از نازكى جلوه‌اش * مىجهد از خاطر معنىگشاى برق صفت گاه سبك‌سيريش * گام گشايد چو نظر بر هواى از پى تاريخ جلوسش چو طبع * كرد سؤال از خرد رهنماى خنده‌زنان روى به او كرد و گفت * « شاه صفى پادشه و پاك راى » « 4 » تا كه فلك راست جهان زير دست * تا كه جهان راست خدا كدخداى باد جهان همچو عنانش به دست * باد فلك همچو ركابش به پاى تخت روانش فلك نُه طبق * پيك دوانش مه و مهر سماى

36 در مدح صدر الصدور ، صدر اعظم وقت

[ اكنون كه تازه گشت دلا عهد خرمى ]

اكنون كه تازه گشت دلا عهد خرمى * بر كن سرى ز جيب نه از دانه‌اى كمى هر غنچه‌اى به ذوق غمى در كشاكشست * بىغم چرايى اى دل بىدرد آدمى درياى انبساط چنين موج ريز و تو * فيض كشاكشى نبرى طرفه بىغمى عالم فراخ عيش و تو از غصه تنگدل * چون گل شكفته دهر و تو چون غنچه درهمى از اهتزاز عيش جهانى به رقص و تو * افسرده چون مجادل از خصم ملزمى دل موج‌خيز فيض و تو از بىغمى هنوز * چون طفل غنچه تشنه‌لب شير شبنمى تا موج فتنه سدّ وجود تو نشكند * اى شيشه طينت اين‌همه به هرچه محكمى عمر تو يك دمست شناساى وقت باش * خضرى شوى به عمر اگر زندهء دمى در خويش شو فرو چو دم غنچه تا بكى * در غير خود فروشده چون حرف مدغمى « 1 » بگذر ز خويشتن كه بهشتى شوى بنقد * از اختلاط خويش چرا در جهنمى آمادهء تراوش بحر اميد باش * اى ماهى تپيده كه بر ساحل يمى دارى گمان كه درد به درمان نمىرسد * معلوم مىشود كه چه مقدار بىغمى عالم تمام گرم مه عيد ديدنند * تو غم‌فزا چرا چو هلال محرّمى ابناى نوع جمله به عيشى معيّنند * در فصل اين‌چنين ز چه چون جنس مبهمى
هامش
( 4 ) - به حروف ابجد برابر با سال 1038 قمرى . ( 1 ) - مدغم ، ادغام شده .