چون به خيال اندرم آيد سبك * سر زده چون معنى نازك اداى
دمبهدم از نازكى جلوهاش * مىجهد از خاطر معنىگشاى
برق صفت گاه سبكسيريش * گام گشايد چو نظر بر هواى
از پى تاريخ جلوسش چو طبع * كرد سؤال از خرد رهنماى
خندهزنان روى به او كرد و گفت * « شاه صفى پادشه و پاك راى » « 4 »
تا كه فلك راست جهان زير دست * تا كه جهان راست خدا كدخداى
باد جهان همچو عنانش به دست * باد فلك همچو ركابش به پاى
تخت روانش فلك نُه طبق * پيك دوانش مه و مهر سماى
36 در مدح صدر الصدور ، صدر اعظم وقت
[ اكنون كه تازه گشت دلا عهد خرمى ]
اكنون كه تازه گشت دلا عهد خرمى * بر كن سرى ز جيب نه از دانهاى كمى
هر غنچهاى به ذوق غمى در كشاكشست * بىغم چرايى اى دل بىدرد آدمى
درياى انبساط چنين موج ريز و تو * فيض كشاكشى نبرى طرفه بىغمى
عالم فراخ عيش و تو از غصه تنگدل * چون گل شكفته دهر و تو چون غنچه درهمى
از اهتزاز عيش جهانى به رقص و تو * افسرده چون مجادل از خصم ملزمى
دل موجخيز فيض و تو از بىغمى هنوز * چون طفل غنچه تشنهلب شير شبنمى
تا موج فتنه سدّ وجود تو نشكند * اى شيشه طينت اينهمه به هرچه محكمى
عمر تو يك دمست شناساى وقت باش * خضرى شوى به عمر اگر زندهء دمى
در خويش شو فرو چو دم غنچه تا بكى * در غير خود فروشده چون حرف مدغمى « 1 »
بگذر ز خويشتن كه بهشتى شوى بنقد * از اختلاط خويش چرا در جهنمى
آمادهء تراوش بحر اميد باش * اى ماهى تپيده كه بر ساحل يمى
دارى گمان كه درد به درمان نمىرسد * معلوم مىشود كه چه مقدار بىغمى
عالم تمام گرم مه عيد ديدنند * تو غمفزا چرا چو هلال محرّمى
ابناى نوع جمله به عيشى معيّنند * در فصل اينچنين ز چه چون جنس مبهمى
هامش
( 4 ) - به حروف ابجد برابر با سال 1038 قمرى .
( 1 ) - مدغم ، ادغام شده .