تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
در جنب لا تناهى ابعاد جاه خويش * برهم‌زن قضيهء برهان سُلَّمى « 6 » حصر فضائل تو نصيب شماره نيست * اين جايگه بود كه فزونى كند كمى خاك درت به ديدهء افلاك توتياست * اينجا بلند چون نشود قدر آدمى گلزار دولت تو ازل‌پرور آمدست * ز آن با ابد درست كند عهد خرمى ابر از كجا و تربيت اين چمن كجا * دريا درين محيط كند مشق شبنمى بنيان شوكت تو كه همسايهء قضاست * باج از سپهر پير ستاند ز محكمى تا غم به دولت تو ز دلها كناره كرد * عشرت گرفته است برات مسلّمى « 7 » داغ خود آفتاب چرا به نمىكند * اكنون كه هست لطف ترا كار مرهمى گر آفتاب دم زند از نور جبهه‌ات * در چارفصل كم نشود فيض خرمى سيماى جبههء تو دم از نور مىزند * معلوم مىشود كه به خورشيد توامى در مجمع مشاهده جسم مروَّحى « 8 » * در محفل مناظره روح مجسمى در مجلس تو سامعه از هوش مىرود * با عقل همزبانى و با روح همدمى جز رتبه‌ات كه مرتبه‌سنج مراتبست * كس را نداده‌اند تلاش مقدّمى بر تست اقتداى خلايق كه در كمال * چون ذات عقل بر همه عالم مقدمى در جاه و در بزرگى و در شان و در شكوه * چون آفتاب بر همه عالم مسلّمى هم در نسب سيادت و هم در حسب كمال * چشم بد از تو دور كه ممتاز عالمى در نزد حسن خلق حريف تو عاجزيست * با سركشان زياد و ز افتادگان كمى چون مرحمت به نزد خلايق معززى * چون معدلت به پيش شهنشه مكرّمى بر امتياز شاه بنازند ماه و مهر * كش در جهان تو صاحب ديوان اعظمى اقبال شه بلند كش آيين ملك را * دستور اعظمى و وزير معظمى بر شغل پشت‌پازده‌ات خواند پادشاه * دانست چون به دولت و اقبال توامى محتاج بود بخت جوانش به عقل پير * شاهست آفتاب و تواش صبح همدمى پاينده‌تر ز قائمهء عرش مىسزد * بنيان دولتى كه تواش ركن محكمى از صرصر خزان نكشد زردروييى * گلزار شوكتى كه تواش تازه شبنمى از ديو حادثات جهان را دگر چه بيم * اكنون كه پادشاه سليمان تو خاتمى اقبال شاه را ز تو هرگز گزير نيست * گر پادشه جمست تو هم جام اين جمى هرچند كز تقدس ذات فرشته خوى * دانم كزين معامله چون غنچه درهمى
هامش
( 6 ) - سلم ، نردبان ؛ برهان سلمى ، برهانى است براى اثبات تناهى اعداد . ( 7 ) - برات مسلّمى ، خط آزادى . ( 8 ) - مروّح ، خوشبوى ، اينجا به معنى روحانى شده .