در جنب لا تناهى ابعاد جاه خويش * برهمزن قضيهء برهان سُلَّمى « 6 »
حصر فضائل تو نصيب شماره نيست * اين جايگه بود كه فزونى كند كمى
خاك درت به ديدهء افلاك توتياست * اينجا بلند چون نشود قدر آدمى
گلزار دولت تو ازلپرور آمدست * ز آن با ابد درست كند عهد خرمى
ابر از كجا و تربيت اين چمن كجا * دريا درين محيط كند مشق شبنمى
بنيان شوكت تو كه همسايهء قضاست * باج از سپهر پير ستاند ز محكمى
تا غم به دولت تو ز دلها كناره كرد * عشرت گرفته است برات مسلّمى « 7 »
داغ خود آفتاب چرا به نمىكند * اكنون كه هست لطف ترا كار مرهمى
گر آفتاب دم زند از نور جبههات * در چارفصل كم نشود فيض خرمى
سيماى جبههء تو دم از نور مىزند * معلوم مىشود كه به خورشيد توامى
در مجمع مشاهده جسم مروَّحى « 8 » * در محفل مناظره روح مجسمى
در مجلس تو سامعه از هوش مىرود * با عقل همزبانى و با روح همدمى
جز رتبهات كه مرتبهسنج مراتبست * كس را ندادهاند تلاش مقدّمى
بر تست اقتداى خلايق كه در كمال * چون ذات عقل بر همه عالم مقدمى
در جاه و در بزرگى و در شان و در شكوه * چون آفتاب بر همه عالم مسلّمى
هم در نسب سيادت و هم در حسب كمال * چشم بد از تو دور كه ممتاز عالمى
در نزد حسن خلق حريف تو عاجزيست * با سركشان زياد و ز افتادگان كمى
چون مرحمت به نزد خلايق معززى * چون معدلت به پيش شهنشه مكرّمى
بر امتياز شاه بنازند ماه و مهر * كش در جهان تو صاحب ديوان اعظمى
اقبال شه بلند كش آيين ملك را * دستور اعظمى و وزير معظمى
بر شغل پشتپازدهات خواند پادشاه * دانست چون به دولت و اقبال توامى
محتاج بود بخت جوانش به عقل پير * شاهست آفتاب و تواش صبح همدمى
پايندهتر ز قائمهء عرش مىسزد * بنيان دولتى كه تواش ركن محكمى
از صرصر خزان نكشد زردروييى * گلزار شوكتى كه تواش تازه شبنمى
از ديو حادثات جهان را دگر چه بيم * اكنون كه پادشاه سليمان تو خاتمى
اقبال شاه را ز تو هرگز گزير نيست * گر پادشه جمست تو هم جام اين جمى
هرچند كز تقدس ذات فرشته خوى * دانم كزين معامله چون غنچه درهمى
هامش
( 6 ) - سلم ، نردبان ؛ برهان سلمى ، برهانى است براى اثبات تناهى اعداد .
( 7 ) - برات مسلّمى ، خط آزادى .
( 8 ) - مروّح ، خوشبوى ، اينجا به معنى روحانى شده .