تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
ارقم « 1 » روز و شب آنجا از لعاب نيش مرگ * زهر قاتل بر سر خوان تمنا ريخته هان به گورستان اقران بگذر از روى قياس * تا ببينى دفتر هستى ز هم واريخته عقلها را برده ديو و مغزها را خورده مور * كاسه‌هاى سر به خاك افتاده صهبا ريخته گلستان دهر را فصل خزان آمد كه شد * خاربنها جمله بر جا مانده گلها ريخته گونهء زردى كه بر هر چهره مىبينى عيان * بر رخ هر برگ بين رنگ مداوا ريخته اين جهان نبود به غير رفته و آينده‌اى * در ميان اين يك نفس تخم تمنا ريخته طرح امروز اى كه ديدى براساس دى عيان * بر پى امروز و دى بين رنگ فردا ريخته بر وجود آفرينش يك سر مو عيب نيست * قطرهء اين ابر گوهر گشته هرجا ريخته گلشن هستى ندارد غير رنگ اتحاد * نقص خاشاك دويى در ديدهء ما ريخته نشكند تا دل سراى جلوهء جانانه نيست * نور در ويرانه بينى بىمحابا ريخته نيست همدردى كه باشد يك نفس غمخوار من * خاك حسرت بر سر من عشق تنها ريخته بادهء عشرت ندارد نشئه‌اى در طبع من * ساقيم در كاسه اسم بىمسما ريخته مىبرم اسم وى و محو مسما مىشوم * تا چه مى لعل لبش در جام اسما ريخته بس‌كه در نظّارهء لعل لبش گرديده محو * ساغر خورشيد از دست مسيحا ريخته بس‌كه عكسش داده پرتو در دل هر آبله * نقش پا در راه من عقد ثريا ريخته گر به سير لاله و گل سر فرود آيد مرا * خاك حسرت باد در چشم تماشا ريخته سينهء آيينه صاف از پشتى خاكسترست * گرد خواريها مباد از چهرهء ما ريخته هان درآ در مجلس شوريدگان عشق و بين * كاسه‌ها درهم شكسته باده‌ها ناريخته بر زمين آهسته‌تر نه پاى كبر و افتخار * كاين همان خاكست كز رخسار زيبا ريخته نقطهء شك بر يقين تست يعنى كو يقين * اينكه مىبينى به رخ خال سويدا ريخته قتل من پنهان چه حاصل كردن اى غمخوار من * غمزهء او خون عالم آشكارا ريخته با عتاب او تنزل از سپردارى گذشت * بس‌كه ديد از هر طرف خون مدارا ريخته اين چه مستى بود كز يك جرعه بر جانم فتاد * ساقى امشب گوييا در قطره دريا ريخته تا ابد رنگ گل رعنايى يوسف از اوست * قطرهء اشكى كه از چشم زليخا ريخته كو دماغ آنكه پردازم به درمان كسى * من گرفتم در همه عالم مداوا ريخته هدهد شوقم كه دست‌آموز سلطان سباست * بال‌وپر در جستجوى كوى عنقا ريخته اينكه مىبينى به طرف كوه و هامون لاله‌ها * اشك چشم ماست در دامان صحرا ريخته در فراق مجلس سلطان ملك علم و فضل * آنكه بينى ريزهء خوانش به هرجا ريخته
هامش
( 1 ) - ارقم ، مار سياه و سفيد ، نوعى مار كه زهرى سخت كشنده دارد .