از آن تصور كنه نظير تست محال * كه ذاتيش عدم مطلقست و ذات عديم
چو در سراسر ميدان جوهر مفرد * سمند جلوهگرى تاختشان خصم لئيم
به هر دو گام دران تنگناى بىقدرى * گرفت عرصهء ميدان جزو صد تقسيم
حكيم را رسد امروز نفى جوهر فرد * كه دل ز دقت طبع تو جزو راست دونيم
ز خود روى به ره فكر هيچ حاجت نيست * سمند فهم ترا تازيانهء تفهيم
بهار گلشن علمت بهغايتى خودروست * كه بر گلش ننشستست شبنم تعليم
به جلوهگاه مطالب بسا كه تافتهاى « 9 » * به قوّت نظرى دست جرئت توهيم « 10 »
به پايمردى طبع تو مىكند احساس * نتيجه در رحم خويشتن قياس عقيم
به دشت شُبهه اگر صد هزار ره تازى * نيايدت سر خارى به پاى طبع سليم
خدايگانا دور از درت چنان خجلم * كه سر ز بيم به بالا نمىكنم چون جيم
جهان به حوصلهام تنگ شد چنان كه برش * بوسع منطقهء اعظمست حلقهء ميم
به هيچ رام نگردد ز هيچ رم نكند * ز گلستان به غريبى فتاده است نسيم
بدون اذن اگر رفتم از درت نه عجب * به اختيار نگردد جدا ز نافه شميم
به اختيار هم ار جرم كردهام بپذير * كه تكيه داشت اميدم به دوش لطف عميم
همان ز خلق خود اين انتقام كش كه ترا * گناه جمله به گردن گرفته خلق عظيم
مرا دعاى تو از عذر خويش فرضترست * كسى ز خويش نگويد به بارگاه كريم
هميشه تا به اميدست باز چشم نياز * هميشه تا دهن حرص ميخدوز از بيم
اميد دوست به لطف تو چشم روشن باد * چنان كه تيرهدل از بيم تست خصم لئيم
33 در مدح ميرزا حبيب اللّه صدر الدين
[ رسيد مژده كه آمد پناه ملت و دين ]
رسيد مژده كه آمد پناه ملت و دين * خديو مملكت علم و فضل صدر الدين
فلك جناب و ملك قدر و عرش رتبه كه هست * به علم و دانش رنگين به راى و فكر متين
قبول علم و عمل را سبك چو آيينه * پناه دين و دول را چو بارهء سنگين
هزار جرّ ثقيلش ز جا نجنباند * اگر به چرخ دهد نيمذرّه از تمكين
هامش
( 9 ) - تافتن ، پيچيدن .
( 10 ) - توهيم ، به گمان افكندن ، در غلط انداختن .