تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
به چشم كينه اگر سوى آسمان بيند * چو روى بحر شود جبههء فلك پرچين اگر در آينهء رايش آسمان نگرد * ز رنگ‌بيزى آن طبع معرفت‌آگين همىببيند هرچند ديده را مالد * بسان بوقلمون عكس خويش را رنگين جناب اوست جهان را محيط بس واسع * سپهر تنگ فضا گو دكان خود برچين ز خوشه چينى مه ز آفتاب در عجبم * كه از چه گِرد ضميرش نگشت خرمن چين گداى درگه خورشيد با گداى درش * خرد بسنجد اگر فرق هر دو باشد اين كه اين هميشه بود همچو بدر دامان پر * كه آن چو ماه شود گه هَزيل « 1 » و گاه سمين « 2 » رسيد و وه چه رسيدن كه جان مشتاقان * به پاىبوسى او شد به لب چو بوسه قرين دو ديده از قدمش منصب ركاب گرفت * چو كرد رخش ملاقات دوستان را زين بدان رسيد ز شادى كه فجأه كردم ليك * خوى خجالت تقصيرم آب زد به جبين به گرد دل ز مديح تو گرددم رمزى * ولى نمىكنم اظهار آن براى همين كه قاصرست ز تقرير آن زبان گمان * وز استماعش نامحرمست گوش يقين طناب خيمهء جاه ترا فراخور نيست * به همچو وصل شود رشتهء شهور و سنين اگر خزانهء علمست سينه‌ات چه عجب * كه شرح صدر تو كردست فكرهاى متين فضاى عرصهء امكان بود چو ديدهء مور * براى قدرت اگر جلوه‌گه كنى تعيين زمانه صدرنشين گر كند مرا شايد * به مجلس تو چو گشتم صف نعال‌نشين شها ز شرح فراق تو شمه‌اى گويم * كنون كه روى به روييم و سر به يك بالين تو در بهار ز كاشان شدى به اصفاهان * چو آفتاب به برج حمل به فروردين بهار بىتو نديدم درين ديار مگر * چو بخت در جلوت بود با سپهر قرين به روى لاله نديدم به غير گرد ملال * مگر ز هجر تو گرديده بود خاك‌نشين مرا ز خدمت عاليت اختيار فراق * چنان نمود كه از آسمان فتم به زمين سموم باديهء هجر كشته بودم اگر * نمىرسيد نويد نسيم وصل‌آيين مرا دو ديده ز هجران سفيد گشت كه ديد ؟ * كه از نهال خزان ديده بشكفد نسرين تو تا برون شدى از خانه ز اشتياق دلم * هميشه چشم به در بوده است چون زُرفين « 3 » نهادى از نظرم تا چو قطره پاى برون * چو نقش پى به رهت بود ديده خاك‌نشين به سر نه داغ جنونست كز گران‌جانى * ز دست هجر تو بر سر زدم گل تحسين
هامش
( 1 ) - هَزيل ، لاغر . ( 2 ) - سمين ، فربه . ( 3 ) - زُرفين ، حلقهء در ، حلقه‌اى كه بر چارچوب در نصب كنند و زنجير در را بر آن اندازند و قفل كنند .