به چشم كينه اگر سوى آسمان بيند * چو روى بحر شود جبههء فلك پرچين
اگر در آينهء رايش آسمان نگرد * ز رنگبيزى آن طبع معرفتآگين
همىببيند هرچند ديده را مالد * بسان بوقلمون عكس خويش را رنگين
جناب اوست جهان را محيط بس واسع * سپهر تنگ فضا گو دكان خود برچين
ز خوشه چينى مه ز آفتاب در عجبم * كه از چه گِرد ضميرش نگشت خرمن چين
گداى درگه خورشيد با گداى درش * خرد بسنجد اگر فرق هر دو باشد اين
كه اين هميشه بود همچو بدر دامان پر * كه آن چو ماه شود گه هَزيل « 1 » و گاه سمين « 2 »
رسيد و وه چه رسيدن كه جان مشتاقان * به پاىبوسى او شد به لب چو بوسه قرين
دو ديده از قدمش منصب ركاب گرفت * چو كرد رخش ملاقات دوستان را زين
بدان رسيد ز شادى كه فجأه كردم ليك * خوى خجالت تقصيرم آب زد به جبين
به گرد دل ز مديح تو گرددم رمزى * ولى نمىكنم اظهار آن براى همين
كه قاصرست ز تقرير آن زبان گمان * وز استماعش نامحرمست گوش يقين
طناب خيمهء جاه ترا فراخور نيست * به همچو وصل شود رشتهء شهور و سنين
اگر خزانهء علمست سينهات چه عجب * كه شرح صدر تو كردست فكرهاى متين
فضاى عرصهء امكان بود چو ديدهء مور * براى قدرت اگر جلوهگه كنى تعيين
زمانه صدرنشين گر كند مرا شايد * به مجلس تو چو گشتم صف نعالنشين
شها ز شرح فراق تو شمهاى گويم * كنون كه روى به روييم و سر به يك بالين
تو در بهار ز كاشان شدى به اصفاهان * چو آفتاب به برج حمل به فروردين
بهار بىتو نديدم درين ديار مگر * چو بخت در جلوت بود با سپهر قرين
به روى لاله نديدم به غير گرد ملال * مگر ز هجر تو گرديده بود خاكنشين
مرا ز خدمت عاليت اختيار فراق * چنان نمود كه از آسمان فتم به زمين
سموم باديهء هجر كشته بودم اگر * نمىرسيد نويد نسيم وصلآيين
مرا دو ديده ز هجران سفيد گشت كه ديد ؟ * كه از نهال خزان ديده بشكفد نسرين
تو تا برون شدى از خانه ز اشتياق دلم * هميشه چشم به در بوده است چون زُرفين « 3 »
نهادى از نظرم تا چو قطره پاى برون * چو نقش پى به رهت بود ديده خاكنشين
به سر نه داغ جنونست كز گرانجانى * ز دست هجر تو بر سر زدم گل تحسين
هامش
( 1 ) - هَزيل ، لاغر .
( 2 ) - سمين ، فربه .
( 3 ) - زُرفين ، حلقهء در ، حلقهاى كه بر چارچوب در نصب كنند و زنجير در را بر آن اندازند و قفل كنند .